Meta tags:
description= داستان های کوتاه و شگفت انگیز داستان های کوتاه و شگفت انگیز حکایات شیرین و خواندنی;
Headings (most frequently used words):
در, معيار, داستان, های, کوتاه, شگفت, انگیز, مرد, سختي, چه, كسي, زنده, ميماند, مسجد, انتظار, بلال, حبشي, حکایات, شیرین, خواندنی, تروتمند, پاييز, فصل, زيبا, خدا, پاي, بزرگ, قلبي, بزرگتر, برنده, شكارچي, زاهد, مسافر, فقیر, نوشته, پیشین, آرشیو, موضوعی, برچسب, ها, پیوندها,
Text of the page (most frequently used words):
بود (24), علی (18), نوشته (17), خرداد (16), ضیایی (16), شده (16), مرد (16), این (15), ۱۳۹۵ (15), ساعت (15), توسط (15), های (13), پنجشنبه (13), گفت (13), ششم (12), مسجد (12), ۱۳۹۲ (11), الله (11), کرد (11), بودند (11), داستان (10), آنها (10), السلام (10), بلال (10), مطالب (9), خانه (9), نماز (9), سنگ (9), خود (8), داد (8), عليها (8), عليه (8), كودك (8), کفش (7), روز (7), نمی (6), کار (6), هنگام (6), شود (6), بعد (6), است (6), فاطمه (6), صلى (6), وآله (6), دستاس (6), حضرت (6), زهرا (6), کنیث (6), بستنی (6), پسر (6), کوتاه (5), همه (5), جالب (5), باعث (5), مهندس (5), چرا (5), کند (5), کردی (5), شغال (5), پرسید (5), كرد (5), اين (5), مسابقه (5), مغازه (5), پدر (5), انگیز (4), خدا (4), #خواندنی (4), آذر (4), ۱۳۹۱ (4), راه (4), ادامه (4), برای (4), وقت (4), آخر (4), معيار (4), زاهد (4), زندگی (4), برد (4), کنار (4), نسبت (4), مهربانى (4), ترحم (4), فرمود (4), نگهدارى (4), آسيا (4), كردن (4), مشغول (4), دير (4), آمدن (4), كردم (4), پيامبر (4), ولى (4), ضعيف (4), قوى (4), داشت (4), دختر (4), چیز (3), باران (3), آموزنده (3), بهمن (3), وبلاگ (3), سلام (3), یکی (3), فکر (3), فقیر (3), کرده (3), اذان (3), دست (3), اگر (3), حقوقشان (3), همچنان (3), حقوق (3), پرداخت (3), گذاشته (3), کنند (3), مسافر (3), آمد (3), آورد (3), نشست (3), دید (3), بیرون (3), سرگرم (3), دادی (3), روباه (3), حمله (3), خورد (3), رفت (3), شیر (3), خواند (3), يكى (3), كنار (3), پسرش (3), سفر (3), زنده (3), پاسخ (3), اما (3), جایزه (3), خارج (3), کوچولو (3), درشت (3), روی (3), داریم (3), شگفت (3), بیا (2), خنده (2), عبرت (2), شیرین (2), عکس (2), الکترونیک (2), فیسبوکی (2), زیبا (2), صورتی (2), شهر (2), حکایات (2), آرشیو (2), ۱۳۹۶ (2), کردن (2), عوض (2), همین (2), بدون (2), آنان (2), ماه (2), کسر (2), کسانی (2), ایمان (2), ترس (2), شدن (2), اوّل (2), بیشتر (2), کارگرها (2), داده (2), خیانت (2), فروش (2), برداشت (2), عجله (2), حرکت (2), خیلی (2), راحت (2), ولی (2), گران (2), یاد (2), چشمه (2), درون (2), خورجینش (2), راهش (2), گرسنه (2), آیا (2), کلاغ (2), کنم (2), حاصل (2), کلاغه (2), چنین (2), غذایت (2), گرفت (2), گرم (2), خسته (2), رفته (2), توجه (2), كردى (2), خداوند (2), كند (2), علیها (2), رسول (2), اكرم (2), براى (2), دعا (2), رحمتها (2), رحمك (2), ایشان (2), شدم (2), همين (2), فرمودند (2), پسرم (2), مهرابانتر (2), هستم (2), عرض (2), كار (2), عهده (2), بگذارید (2), كدام (2), دوست (2), دارید (2), سوى (2), آمدم (2), عبور (2), ديدم (2), حسن (2), زمين (2), گريه (2), گندم (2), آمدى (2), مسلمانان (2), حبشى (2), ديده (2), نمى (2), بگويد (2), منتظر (2), سرانجام (2), مقدارى (2), تاءخير (2), انتظار (2), حبشي (2), تعجب (2), غذا (2), بار (2), هستند (2), نمودند (2), مرده (2), مانده (2), مورد (2), سختي (2), كسي (2), ميماند (2), درسته (2), مادر (2), برده (2), دومین (2), کمی (2), پایان (2), لحظه (2), برنده (2), ایستاد (2), پدرو (2), بزرگی (2), بله (2), هیکلی (2), بزرگ (2), مقابل (2), پاهات (2), تونی (2), فروشی (2), وارد (2), زبان (2), تابلوی (2), دخترک (2), آرامی (2), بچه (2), نشان (2), چقدر (2), حیاطمان (2), دارند (2), blogfa, com, داستانهاي, كوتاه, وپرمعنا, مجله, همشهری, عاشقانه, مـــــــــــــــــــــــــــادر, لايك, مـــون, جوک, جدید, بترکی, کتابخانه, شیعه, هاي, انگيز, حکایت, واقعی, شراب, شادمهریها, گلزار, علمي, درگوشی, نوای, ستاره, چشمک, joojoo, لینکدونی, ساجدی, قفل, کلید, جدایی, هیچی, تموم, نمیشه, دوستت, دارم, تنهای, باوفا, مَـعـشـوقـهِ, غَـ, ــم, نقطه, سهم, عشق, پــاتــوق, رمــــان, بزرگترین, مرجع, بازیگران, جـــــــاده, خاکی, بارد, واحد, دوستی, تنهايي, دنیای, کامپیوتر, وبلاگـــ, عاشقانهــــ, نیستـــــ, عکسستون, اگه, گفتی, طنز, نــــــــاز, نیستـــــــی, منم, جواب, سوالی, پرسی, خـــشت, هـــــــای, بــــی, کـــــــاه, جملات, دلنشین, راد, دختری, سوخته, پیوندها, متن, عميق, زندگي, خواندني, برچسب, سخنان, بزرگان, پند, آموز, ترول, مذهبی, علمی, حدیث, دیدنی, فيسبوكي, روستای, اوز, دکتر, شریعتی, حسین, پناهی, موضوعی, اسفند, فروردین, اردیبهشت, تیر, مرداد, شهریور, آبان, پیشین, عناوین, پست, پروفایل, مدیر, جهت, لحظاتیه, فضای, میتونی, ازش, بهره, بگیرید, شاید, بشه, امید, امر, بیفتم, ازم, حمایت, کنید, بتونم, راهو, بدم, معتقدم, هیچ, کسی, نمیتونه, حامی, بیاد, بالا, باشید, توفیق, قدیمی, دهم, روسی, تعدادی, کارگر, ایرانی, استخدام, کارگران, بنا, وظیفه, شرعی, خواندن, کشیدند, اخطار, بخوانند, ضعیف, سست, داشتند, گذاردند, امّا, عدّه, ظهر, عصرشان, خواندند, کارگرانی, نمازشان, خوانده, عادّی, ماهیانه, اعتراض, کردند, خلاف, انتظارشان, زیاد, گوید, اهميّت, دادن, صرفنظر, نشانگر, شان, شماست, قبیل, آدم, هرگز, همچنانکه, نکردند, درنگ, درآورد, خوشحالی, پوست, گنجید, دانست, آنقدر, قیمتی, تواند, عمر, رفاه, بنابراین, طرف, چند, همان, نزد, کردم, دانستی, قدر, ارزش, دارد, هدیه, جیبش, برمی, گردانم, بهاتری, خواهم, بده, چگونه, توانم, مثل, باشم, زاهدی, کوهستان, آبی, بنوشد, خستگی, زیبایی, گذاشت, مسافری, برخورد, شدت, گرسنگی, حالت, ضعف, افتاده, داخل, نانی, خوردن, نان, چشمش, بهای, خورجین, افتاد, نگاهی, دهی, کیسه, وعده, مردپرسید, اطلاعاتی, توضیح, توان, نداشت, نیرو, شیرهم, بدنش, کوفته, خودش, آماده, باشد, نیرویی, تازه, زمان, جلوتر, رفتی, هرسه, بتو, بخورند, غذایش, دستش, غذایم, نادان, اند, بتواند, رابخورد, نشانهای, آید, مردی, جنگلی, شیری, شغالی, ونشان, کشد, بست, حرکات, رزمی, جدال, فرا, تماشای, کلاغی, بالای, درخت, متعجب, شكارچي, طبيب, فرزانه, زيرا, مرگ, پرخور, چهارده, طاقت, غذايى, نياورد, خور, مطابق, عادت, صبر, سلامت, ماند, نفر, اهالى, خراسان, رفتند, يكبار, ديگرى, روزى, قضاى, روزگار, شهرى, اتهام, اينكه, جاسوسى, دشمن, دستگير, شدند, زندانى, زندان, گرفتند, بستند, هفته, معلوم, جاسوس, نيستند, گناهند, گشودند, ديدند, مردم, معصومانه, بودم, بیلی, هنوز, صاحب, نشده, آغاز, شروع, دویدن, یعنی, درست, توانست, دوم, باز, مسیر, مادرش, نرمی, پرسیدند, بودی, دوره, اول, دبیرستان, درس, اینکه, قرار, مسابقات, انتخابی, المپیک, شرکت, جوید, شور, حال, هیجان, خاصی, گوش, زنگ, امیدوار, جایگاه, تماشاچیان, نشسته, بهتر, دیگران, دوید, نخستین, دریافت, ابراز, احساسات, جماعت, حاضر, ورزشگاه, شناخت, مهم, قلب, بلند, پاهای, توی, میزان, نمود, نکن, پاهام, اون, کشیده, بری, برگردی, اینجا, شینم, خورم, چشمان, براق, هجوم, سمت, پیشخوان, خریدن, صحنه, نبود, ذهن, زدوده, شکم, گنده, هیکل, صدا, پیاده, نمره, دخترکوچولو, جفت, بکن, خوب, بروی, امااگر, بتونی, جوری, بکشی, بخری, هوا, نابهنگام, خاطر, توقف, جلوی, امری, کاملا, طبیعی, نظر, رسید, کوچولویی, پولش, محکم, گرفته, قبل, کلمه, جاری, نماید, اوقات, تلخی, بخواند, وقتی, پایش, نکرده, نشود, مغزه, دنبال, ورود, پابرهنه, ممنوع, حالی, اشک, چشمانش, گونه, هایش, غلتید, برود, پاي, قلبي, بزرگتر, چهارشنبه, بیست, چهارم, پاييز, فصل, زيبا, دوشنبه, پانزدهم, روزی, ثروتمند, کوچکش, دهد, مردمی, آنجا, حیاط, دیوارهایش, محدود, باغ, انتهاست, شنیدن, حرفهای, بند, آمده, اضافه, متشکرم, هستیم, فانوس, تزیینی, ستارگان, عالی, چیزی, گرفتی, اندیشید, فهمیدم, چهار, فواره, رودخانه, نهایت, ندارد, شبانه, محقر, روستایی, مهمان, بازگشت, نظرت, مسافرتمان, تروتمند,
Text of the page (random words):
داستان های کوتاه و شگفت انگیز داستان های کوتاه و شگفت انگیز داستان های کوتاه و شگفت انگیز حکایات شیرین و خواندنی مرد تروتمند روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید نظرت در مورد مسافرتمان چه بود پسر پاسخ داد عالی بود پدر پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی پسر پاسخ داد بله پدر و پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود بعد پسر بچه اضافه کرد متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 8 17 توسط علی ضیایی پاييز فصل زيبا خدا نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ ساعت 11 49 توسط علی ضیایی پاي بزرگ قلبي بزرگتر هوا نابهنگام گرم بود به همین خاطر توقف جلوی مغازه بستنی فروشی امری کاملا طبیعی به نظر می رسید دختر کوچولویی که پولش را محکم در دست گرفته بود وارد بستنی فروشی شد بستنی فروش قبل از آن که او کلمه ای بر زبان جاری نماید با اوقات تلخی به او گفت از مغازه خارج شده و تابلوی روی در را بخواند و تا وقتی کفش پایش نکرده وارد مغازه نشود دخترک به آرامی از مغزه بیرون رفت و مرد درشت هیکلی به دنبال او از مغازه خارج شد دختر کوچولو مقابل مغازه ایستاد و تابلوی روی در را خواند ورود پابرهنه ها ممنوع دخترک در حالی که اشک چشمانش بر روی گونه هایش می غلتید راهش را گرفت تا برود در این لحظه مرد درشت هیکل او را صدا زد او کنار پیاده رو نشست کفش های بزرگ نمره 44 خود را در آورد و در مقابل دخترکوچولو جفت کرد و گفت بیا بکن تو پاهات درسته که با این کفش ها نمی تونی خوب راه بروی امااگر بتونی یه جوری آنها را با پاهات بکشی می تونی بستنی ات را بخری مرد دختر کوچولو را بلند کرد و پاهای او را توی کفش ها میزان نمود و گفت عجله نکن بس که این کفش رو با پاهام این ور و اون ور کشیده ام خسته ام تا بری و برگردی من اینجا راحت می شینم و بستنی ام را می خورم چشمان براق دختر کوچولو هنگام هجوم او به سمت پیشخوان و خریدن بستنی صحنه ای نبود که از ذهن زدوده شود بله او مرد درشت هیکلی بود شکم گنده ای داشت کفش های بزرگی داشت اما مهم تر از همه قلب بزرگی داشت نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 10 توسط علی ضیایی برنده کنیث در دوره ی اول دبیرستان درس می خواند و از اینکه قرار بود در یکی از مسابقات انتخابی المپیک شرکت جوید شور و حال و هیجان خاصی داشت پدرو مادر او در روز مسابقه گوش به زنگ و امیدوار در جایگاه تماشاچیان نشسته بودند که کنیث بهتر از دیگران دوید و نخستین مسابقه را برد او از دریافت جایزه و از ابراز احساسات جماعت حاضر در ورزشگاه سر از پا نمی شناخت دومین مسابقه آغاز شد و کنیث شروع به دویدن کرد کمی مانده به خط پایان یعنی درست لحظه ای که کنیث می توانست برای بار دوم برنده شود از حرکت باز ایستاد و از مسیر مسابقه خارج شد پدرو مادرش به نرمی از او پرسیدند چرا این کار را کردی کنیث اگر ادامه می دادی دومین مسابقه را هم برده بودی کنیث معصومانه پاسخ داد درسته مادر اما من یکی از جایزه ها را برده بودم در صورتی که بیلی هنوز صاحب جایزه ای نشده بود نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 9 توسط علی ضیایی در سختي چه كسي زنده ميماند نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 8 توسط علی ضیایی در سختي چه كسي زنده ميماند دو نفر از اهالى خراسان با هم به سفر رفتند يكى از آنها ضعيف بود و هر دو شب يكبار غذا مى خورد ديگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اينكه جاسوسى دشمن هستند دستگير شدند و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند بعد از دو هفته معلوم شد كه جاسوس نيستند و بى گناهند در را گشودند ديدند قوى مرده ولى ضعيف زنده مانده است مردم در اين مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است طبيب فرزانه اى به آنها گفت اگر ضعيف مى مرد باعث تعجب بود زيرا مرگ قوى از اين رو بود كه پرخور بود و در اين چهارده روز طاقت بى غذايى نياورد و مرد ولى آن ضعيف كم خور بود مطابق عادت خود صبر كرد و سلامت ماند نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 8 توسط علی ضیایی مسجد در انتظار بلال حبشي پيامبر صلى الله عليه وآله با مسلمانان در مسجد بودند و هنگام نماز بود ولى در آن روز بلال حبشى در مسجد ديده نمى شود تا اذان بگويد همه منتظر آمدن او بودند سرانجام بلال با مقدارى تاءخير به مسجد آمد پيامبر صلى الله عليه وآله به او فرمود چرا دير آمدى بلال گفت به سوى مسجد مى آمدم از كنار در خانه حضرت زهرا عليها السلام عبور كردم ديدم فاطمه زهرا عليها السلام پسرش حسن عليه السلام را كه كودك بود به زمين گذاشته و كودك گريه مى كرد و خود حضرت زهرا عليها السلام مشغول دستاس آسيا كردن گندم يا جو بودند به آن حضرت عرض كردم يكى از اين دو كار را به عهده من بگذارید هر كدام را كه دوست دارید يا نگهدارى كودك را و يا دستاس را فرمودند من نسبت به پسرم مهرابانتر هستم ایشان به نگهدارى كودك پرداخت و من به دستاس و آسيا كردن مشغول شدم و همين باعث دير آمدن من به مسجد شد رسول اكرم صلى الله عليه وآله براى بلال دعا كرد و فرمود رحمتها رحمك الله نسبت به فاطمه عليها السلام مهربانى كردى خداوند به تو مهربانى كند به فاطمه سلام الله علیها ترحم کردی خدا به تو ترحم کند نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 7 توسط علی ضیایی مسجد در انتظار بلال حبشي پيامبر صلى الله عليه وآله با مسلمانان در مسجد بودند و هنگام نماز بود ولى در آن روز بلال حبشى در مسجد ديده نمى شود تا اذان بگويد همه منتظر آمدن او بودند سرانجام بلال با مقدارى تاءخير به مسجد آمد پيامبر صلى الله عليه وآله به او فرمود چرا دير آمدى بلال گفت به سوى مسجد مى آمدم از كنار در خانه حضرت زهرا عليها السلام عبور كردم ديدم فاطمه زهرا عليها السلام پسرش حسن عليه السلام را كه كودك بود به زمين گذاشته و كودك گريه مى كرد و خود حضرت زهرا عليها السلام مشغول دستاس آسيا كردن گندم يا جو بودند به آن حضرت عرض كردم يكى از اين دو كار را به عهده من بگذارید هر كدام را كه دوست دارید يا نگهدارى كودك را و يا دستاس را فرمودند من نسبت به پسرم مهرابانتر هستم ایشان به نگهدارى كودك پرداخت و من به دستاس و آسيا كردن مشغول شدم و همين باعث دير آمدن من به مسجد شد رسول اكرم صلى الله عليه وآله براى بلال دعا كرد و فرمود رحمتها رحمك الله نسبت به فاطمه عليها السلام مهربانى كردى خداوند به تو مهربانى كند به فاطمه سلام الله علیها ترحم کردی خدا به تو ترحم کند نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 7 توسط علی ضیایی شكارچي مردی از کنار جنگلی رد می شد شیری را دید که برای شغالی را خط ونشان می کشد شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است مرد گفت به خط و نشانهای شیر فکر می کنم شغال هم بی توجه به خانه اش رفته بیرون نمی آید کلاغ گفت ای نادان آنها تو را سرگرم کرده اند تا روباه بتواند غذایت رابخورد مرد دید غذایش از دستش رفته از کلاغه پرسید روباه غذایم را برد شیر و شغال را چه حاصل کلاغه چنین توضیح داد روباه گرسنه بود توان حمله نداشت غذایت را خورد و نیرو گرفت شیرهم بدنش کوفته بود خودش را گرم کرد تا هنگام حمله آماده باشد و شغال هم خسته بود رفت خانه تا نیرویی تازه کند تا آن زمان که جلوتر رفتی هرسه بتو حمله کنند و تو را بخورند مردپرسید از اطلاعاتی که به من دادی تو را چه حاصل کلاغ گفت آنها کیسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم کنم نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 6 توسط علی ضیایی زاهد و مرد مسافر مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند سنگ زیبایی درون چشمه دید آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد نگاهی به زاهد کرد و گفت آیا آن سنگ را به من می دهی زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد خیلی راحت آن را به من هدیه کردی بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 6 توسط علی ضیایی معيار نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 4 توسط علی ضیایی معيار نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 4 توسط علی ضیایی معيار نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 4 توسط علی ضیایی معيار یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود کارگران بنا به وظیفه شرعی وقت اذان که می شد برای خواندن نماز دست از کار می کشیدند یک روز مهندس به آنان اخطار کرد که اگر هنگام کار نماز بخوانند آخر ماه از حقوقشان کسر می شود کسانی که ایمان ضعیف و سست داشتند از ترس کم شدن حقوقشان نماز را به آخر وقت می گذاردند امّا عدّه ای بدون ترس از کم شدن حقوقشان همچنان در اوّل وقت نماز ظهر و عصرشان را می خواندند آخر ماه مهندس به کارگرانی که همچنان نمازشان را اوّل وقت خوانده بودند بیشتر از حقوق عادّی ماهیانه پرداخت کرد کسانی که نماز خود را به بعد از کار گذاشته بودند به مهندس اعتراض کردند که چرا حقوق آن کارگرها را بر خلاف انتظارشان زیاد داده است مهندس می گوید اهميّت دادن این کارگرها به نماز و صرفنظر کردن از کسر حقوق نشانگر آن است که ایمان شان بیشتر از شماست و این قبیل آدم ها هرگز در کار خیانت نمی کنند همچنانکه به نماز خود خیانت نکردند نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17 4 توسط علی ضیایی داستان فقیر نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 0 16 توسط علی ضیایی مطالب قدیمی تر سلام این وبلاگ جهت پر کردن لحظاتیه که تو فضای نت میتونی ازش بهره بگیرید شاید باعث بشه راه یکی عوض شه امید به همین امر باعث شد به فکر بیفتم ازم حمایت کنید تا بتونم راهو ادامه بدم معتقدم هیچ کسی نمیتونه بدون حامی بیاد بالا پس با من باشید یا علی علی ضیایی و من الله توفیق خانه پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین خرداد ۱۳۹۶ آذر ۱۳۹۵ خرداد ۱۳۹۵ بهمن ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۲ آبان ۱۳۹۲ شهریور ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آرشیو موضوعی حسین پناهی دکتر علی شریعتی روستای اوز داستان و حکایات مطالب خواندنی مطالب فيسبوكي عکس های دیدنی اس ام اس حدیث علمی مذهبی ترول سخنان بزرگان و پند آموز برچسب ها مطالب جالب و خواندني 19 مطالب جالب و آموزنده 19 مطالب آموزنده از زندگي 19 مطالب عميق 19 متن جالب و آموزنده 19 پیوندها شهر سوخته دختری با کفش های صورتی جملات زیبا و دلنشین راد خـــشت هـــــــای بــــی کـــــــاه منم جواب سوالی که از خود نمی پرسی نــــــــاز و نیستـــــــی طنز فیسبوکی اگه گفتی مطالب جالب زیبا و خواندنی خنده ها عکسستون فیسبوکی ها این وبلاگـــ عاشقانهــــ نیستـــــ دنیای الکترونیک و کامپیوتر باران تنهايي شب های بی تو دو واحد دوستی باران که می بارد جـــــــاده خاکی بزرگترین مرجع عکس بازیگران پــاتــوق رمــــان سهم عشق من سه نقطه مَـعـشـوقـهِ ی غَـ ــم تنهای باوفا دوستت دارم با جدایی هیچی تموم نمیشه قفل بی کلید لینکدونی ساجدی مطالب جالب و خواندنی joojoo ستاره چشمک زن نوای باران درگوشی با خدا گلزار علمي شادمهریها شراب داستان های واقعی و عبرت انگیز حکایت های شیرین داستان هاي عبرت انگيز کتابخانه شیعه همه چیز از همه جا بیا تو تا از خنده بترکی اس ام اس و جوک جدید لايك مـــون مـــــــــــــــــــــــــــادر داستان های عاشقانه مجله داستان همشهری داستانهاي كوتاه وپرمعنا داستان کوتاه کوتاه blogfa com
|