Meta tags:
Description= آرماگدون;
Keywords= آرماگدون;
Headings (most frequently used words):
-
Text of the page (most frequently used words):
این (27), بود (18), های (14), روی (12), کردم (12), وقتی (10), بعد (9), ایزابل (9), توی (8), مثل (8), است (8), نمی (7), فکر (7), شده (6), فقط (6), همین (6), زندگی (5), کنار (5), رفت (5), تمام (5), کرد (5), کند (5), دوست (5), بازی (5), پسر (5), دادم (5), هیچ (5), دیگر (5), پیش (5), لانگرا (5), خودم (5), اول (5), یاد (5), گرفت (4), جوری (4), پشت (4), زیر (4), بگذارد (4), محترم (4), بودم (4), شانه (4), دارد (4), همان (4), چون (4), نیست (4), اشان (4), موضوعات (3), یادداشت (3), نظر (3), تفکرات (3), شما (3), سهیلا (3), ساعت (3), جایی (3), اگر (3), کنیم (3), گفت (3), چرا (3), کرده (3), خواب (3), مادرها (3), طرف (3), همیشه (3), شبیه (3), صفیه (3), خانم (3), هزار (3), شود (3), خود (3), راه (3), خانه (3), یکی (3), صبح (3), تواند (3), روز (3), کنند (3), خورده (3), اما (3), چشمم (3), سال (3), دوباره (3), وقت (3), داد (3), آرام (3), جان (3), برای (3), چیزی (3), چطور (3), واقعی (3), وبلاگ (2), اوقات (2), شرعی (2), جستجو (2), بازدید (2), دوشنبه (2), تنی (2), بودیم (2), حوض (2), خواسته (2), مشت (2), مرا (2), سنگین (2), زدم (2), آهسته (2), پدرم (2), گاهی (2), نعلبکی (2), غذا (2), نگاه (2), مردی (2), انگار (2), هستم (2), اجاق (2), شمع (2), کردیم (2), تمیز (2), گرم (2), چشم (2), سراغ (2), دلم (2), زنجیره (2), نشست (2), اینجا (2), وجودت (2), وای (2), خیمه (2), شاید (2), دهن (2), اندازه (2), دنیا (2), قانون (2), خوری (2), داده (2), تکه (2), بالا (2), پایین (2), هایی (2), رنگ (2), افتادم (2), چقدر (2), بیا (2), فراموش (2), جور (2), داریم (2), نقره (2), راحت (2), کشیدم (2), دانستم (2), گذاشتم (2), ازدواجمان (2), ملافه (2), آفتاب (2), پهن (2), تخت (2), لطیف (2), گرفتم (2), مادرم (2), بالای (2), سرم (2), کنم (2), اپیزود (2), همه (2), لذت (2), کوتاه (2), باش (2), میان (2), بازوهای (2), خواستی (2), آخر (2), بایست (2), جوان (2), بلکه (2), کار (2), خودشان (2), جلو (2), بچه (2), خاطر (2), طعم (2), بچشم (2), پارسی (2), آرماگدون (2), بدو (2), بازدیدهای, لوگوی, آرما, اشتراک, خبرنامه, طراح, قالب, 2006, parsiblog, com, امروز, 7088, عصر, گشتیم, موهای, سرمان, خیس, خشک, بار, وتاب, گفتی, زودی, آمدم, بیرون, گفتم, دانم, هیجان, ماهی, قرمز, گازش, بگیرد, خندیدیم, پنجه, شوق, لپهای, سرخش, فشرد, نیشگون, گاز, قرار, گذاشته, بیشتر, وقتها, بهانه, تراشیدم, روانه, میدانستم, نباید, بدن, لخت, ببینیم, دویدم, اتاق, حیاط, گوشه, دری, سرید, گردن, فرو, بلد, دستانش, بخوابد, غذایم, زودتر, سهم, بخورم, سرش, کلاه, دستش, قاپیدم, بغض, آلود, لبی, خندان, خوردنم, گرسنه, پدرش, شوهری, حریص, ظالم, خودش, نیمه, آجر, نیم, سوخته, ترس, سوراخ, سنبه, قایمش, کمی, سوخت, حاضر, گِلی, شاه, عبدالعظیم, برایش, خریده, خوراکی, قاشقم, بوته, درشت, دامنش, برق, انداخت, یعنی, شسته, دهان, لیسیدش, مثلا, بعداز, ظهرهای, تابستان, نداشتیم, شدن, متکا, گذاشتیم, زدیم, شدیم, پله, بام, رفتیم, خرپشته, نشستیم, شوهر, آقای, شدم, غذایی, آورده, بریزد, قابلمه, کوچکش, طرّه, گیسویش, قسمت, کدام, بافت, نوازشش, میکرد, خواست, طلا, چیدم, نداند, کجاست, قایم, صبحها, باغچه, موی, طلایی, چوبی, دندانه, بلندی, داشت, خرمن, مویش, خار, آبشار, سرازیر, سفیدش, کودکانه, ورودم, پنج, شنبه, مبهمیست, شورش, دانی, حسی, امواج, بیقرار, دریا, بلا, نسبت, چنگ, زنند, خدایکم, آیا, چروکهای, نیمی, چند, خندیدم, لجنهایی, سرتند, بلعند, توانی, معکوس, بکشی, کیهان, چاپی, چاپیده, شوی, ماحصل, مصدری, چاپیدن, ناچاریم, خورنت, حاکم, متاسفم, عروسکهایی, پلم, شدند, سالهای, تلف, انصراف, باز, تلنگر, پیشتر, نقشها, رزیدنت, اویل, کله, اسکیپ, دسر, مغز, بندها, پیچند, بندتر, قبل, وتو, دوام, آوری, کوچکترین, ناخن, پستوی, مردابی, نیستی, زیرا, زوالی, آدمکهایی, سیه, چرده, آویزانند, خورند, چشمهای, ترک, چاک, افق, دوزند, بازیگر, بزرگ, تعارضات, خون, دمدمی, خائن, حالا, پاشنه, هایم, اندازد, لکه, باشکوه, زننده, رنگی, داشتم, لاک, آلبالویی, جنگ, شکست, افتاد, تنم, داشته, هوس, آغوش, بگیرمش, میخواست, بگویم, باشیم, محض, رضای, خدا, ببخشیم, گذشت, برکت, وجود, آدم, درد, بخوری, دیدم, کردن, اهمیت, وظایف, باخبر, یکسر, مواظب, آرد, شکر, آشپزخانه, دقت, ظرف, مهمانخانه, شمردم, مطمئن, شوم, کدامشان, نشده, خیال, دراز, وظیفه, انجام, مراقب, اموال, بوده, حروف, نامت, تاک, عاشق, پیچیده, دست, لختت, پیمان, مقدس, یادت, بیارد, تلاش, فایده, الماس, باد, پاشیدم, مرواریدهایی, کپه, کود, انداختم, دستمال, سفره, حلقه, بشقابت, لیوان, آبت, لیمو, ریختم, کتانی, ورق, حلبی, هنوز, پشتشان, زدمشان, بالاخره, بستر, آمدی, رایحه, سرخ, کیف, کنی, تصمیم, سوی, بکشم, عقل, باستانی, ارث, برده, مادرش, گرفته, شدی, هام, فراخ, هات, دور, نشود, مبادا, حتی, اشتباه, بیفتد, تسلیمش, نبودی, خاطره, سوارت, پشتت, رحمانه, لگد, کوبیدت, عذابت, سراغش, بروی, چاره, نداشتم, اینکه, تسلیم, لوبرسا, شنیدم, معشوقه, بدبخت, ترین, زمینم, آیی, سنگینی, دستت, گردنم, گذاشتی, فهمیدم, نگاهت, جرقه, آتش, اندام, کشیدی, دوم, قدیسه, غرق, احساس, گناه, بودند, لای, لجن, گودال, بدجنس, موذی, دُرد, قوری, قهوه, چیز, مجاز, هیچی, ممنوع, بهشت, جسممان, تنها, سرچشمه, لذتمان, هست, فهماند, ابد, زنده, نگه, تبدیل, خدایان, البته, مدتی, مدت, کافی, شناختی, مرگ, ترسی, ساکت, لانه, خبر, لرزیدی, هرزه, زمین, مسیح, تماشایمان, قسم, خورم, داند, همیشگی, واقعا, نمیری, باشد, نفر, بگذارند, کسی, قدم, دلیل, آمدند, جوال, گندم, بیندازدش, همانطور, مرد, نرینه, حشری, متجاوز, شجاعت, تجاوز, لذتشان, دیگری, تقسیم, خجالت, بکشند, سخاوتمند, باشند, رفتند, خیالشان, بابت, رابطه, بعدیشان, توانستند, خروسی, مغرور, دخترها, سرشان, بگیرند, بروند, خوشامد, کاهنه, معبد, جلوشان, زانو, موهام, سوسن, وقف, رومئوهای, ازم, وجودم, قدیمی, جریان, تلخ, شیرین, گلویم, قدرت, عشق, نشان, فاحشه, زنان, مردان, دارند, یار, بلاگ, rss, شناسنامه, پست, الکترونیک, برادرت, نیکویى, سرزنش, گزند, بخشش, بازگردان, نهج, البلاغه, صبا, ویژن, سفارش, تبلیغ,
Text of the page (random words):
آرماگدون سفارش تبلیغ صبا ویژن برادرت را با نیکویى بدو سرزنش کن و گزند وى را به بخشش بدو به وى بازگردان نهج البلاغه آرماگدون پست الکترونیک شناسنامه rss پارسی بلاگ پارسی یار وقتی زنان مردان را دوست می دارند اپیزود اول فاحشه این جوری بود که فقط برای خوشامد تو مثل کاهنه ای در معبد جلوشان زانو می زدم موهام جلو چشمم را می گرفت و سرم را خم می کردم و آن سوسن های لطیف را در دهن می گرفتم تا این که یک روز به این فکر افتادم که اگر خودم را وقف این رومئوهای بچه سال کرده ام به خاطر این نیست که تو ازم خواسته ای بلکه در آن ته و توی وجودم این کار را به خاطر خودم می کردم برای این که دوباره آن طعم قدیمی و فراموش شده آن جریان تلخ و شیرین را که از گلویم پایین می رفت بچشم طعم قدرت را بچشم آخر من وقتی عشق بازی را به آن پسر بچه ها یاد می دادم این را به اشان نشان می دادم که زن واقعی چه جور چیزی است زن واقعی جوال گندم نیست که بگذارد هر مردی بیندازدش روی تخت همانطور که مرد واقعی یک نرینه ی حشری متجاوز نیست بلکه این شجاعت را دارد که بگذارد به اش تجاوز کنند این بود که به آن جوان ها یاد دادم چطور لذتشان را با دیگری تقسیم کنند بی آن که از کار خودشان خجالت بکشند به اشان یاد دادم که چطور با خودشان سخاوتمند باشند وقتی از پیش من می رفتند دیگر خیالشان از بابت رابطه های بعدیشان راحت بود دیگر می توانستند مثل خروسی مغرور جلو دخترها سرشان را بالا بگیرند و راه بروند آخر هر چه باشد می بایست یک نفر به این جوان ها یاد می داد که چطور پا پیش بگذارند می بایست کسی به اشان قدم اول را یاد می داد و به همین دلیل بود که همه اشان به سراغ ایزابل لانگرا می آمدند غرق احساس گناه بودند مثل لای و لجن ته گودال بدجنس و موذی مثل دُرد ته قوری قهوه چون پسر جان در کنار ایزابل لانگرا همه چیز مجاز است هیچی ممنوع نیست ما فقط یک بهشت داریم و آن هم جسممان است همان که تنها سرچشمه لذتمان هم هست و ایزابل این را به ما می فهماند که لذت می تواند ما را تا ابد زنده نگه دارد می تواند ما را تبدیل به خدایان کند البته فقط برای مدتی کوتاه اما پسر جان همین مدت کوتاه کافی است چون وقتی لذت را شناختی دیگر از مرگ نمی ترسی پس ساکت باش پسر جان آرام باش همین جا میان بازوهای ایزابل لانگرا لانه کن هیچ کس خبر نمی شود که تو میان بازوهای من می لرزیدی چون من ایزابل لانگرا هستم زن هرزه ی روی زمین و من به حق مسیح که دارد تماشایمان می کند قسم می خورم که اینجا هیچ کس نمی داند چیزی که تو می خواستی زندگی همیشگی بود چیزی که واقعا می خواستی این بود که هیچ وقت نمیری اپیزود دوم قدیسه من ایزابل لوبرسا همان سال اول ازدواجمان وقتی شنیدم ایزابل معشوقه ی تو شده فکر می کردم بدبخت ترین زن روی زمینم همیشه می دانستم چه وقت از خانه ی او می آیی این را از سنگینی دستت که به گردنم می گذاشتی می فهمیدم یا وقتی نگاهت را آرام آرام مثل جرقه های آتش روی اندام من می کشیدی انگار وقتی هم که پیش او نبودی خاطره اش سوارت می شد بر پشتت می نشست و بی رحمانه با مشت و لگد می کوبیدت عذابت می داد تا دوباره به سراغش بروی پس چاره ای نداشتم جز اینکه خودم را به تو تسلیم کنم وقتی بالای سرم خم می شدی چشم هام را فراخ می کردم تا از بالای شانه هات نگاه کنم تا از پیش چشمم دور نشود تا مبادا حتی به اشتباه به این فکر بیفتد که تسلیمش شده ام بعد تصمیم گرفتم از راه های دیگر تو را به سوی خودم بکشم با آن عقل باستانی که از مادرم به ارث برده بودم و مادرم از مادرش گرفته بود از آن به بعد دستمال سفره ات را توی حلقه ی نقره ای کنار بشقابت می گذاشتم توی لیوان آبت آب لیمو می ریختم ملافه های کتانی ات را زیر آفتاب روی ورق های حلبی پهن می کردم بعد ملافه ها را که هنوز گرم بود روی تخت تو می کشیدم اول پشتشان را زیر آفتاب پهن می کردم و بعد از رو تا می زدمشان تا وقتی تو بالاخره به بستر آمدی از رایحه ی لطیف گل سرخ کیف کنی حروف اول نامت را که مثل تاک های عاشق در هم پیچیده بود زیر دست لختت می گذاشتم تا پیمان مقدس ازدواجمان را به یادت بیارد اما هر چه تلاش کردم بی فایده بود الماس هایی بود که توی باد می پاشیدم مرواریدهایی که روی کپه ای کود می انداختم سال ها همین جور می گذشت و از برکت وجود ایزابل لانگرا من دوباره خودم را آدم به درد بخوری می دیدم فکر کردن به او مرا از اهمیت وظایف زن خانه باخبر می کرد از آن به بعد یکسر مواظب بودم چقدر آرد و شکر در آشپزخانه داریم با دقت تمام ظرف های نقره ای مهمانخانه را می شمردم تا مطمئن شوم هیچ کدامشان گم نشده فقط آن وقت بود که با خیال راحت کنار تو دراز می کشیدم چون می دانستم وظیفه ام را انجام داده ام و مراقب اموال تو بوده ام فکر می کردم توی این جنگ شکست خورده ام اما همین که چشمم به او افتاد تمام تنم وا رفت و بعد وقتی به این فکر افتادم که این زن چقدر تو را دوست داشته هوس کردم در آغوش بگیرمش دلم میخواست به اش بگویم ایزابل بیا با هم دوست باشیم محض رضای خدا بیا ببخشیم و فراموش کنیم این خون دمدمی خائن که از همین حالا دارد پاشنه هایم را لک می اندازد لکه هایی به همان رنگ باشکوه زننده همان رنگی که همیشه دوست می داشتم رنگ لاک آلبالویی سهیلا دوشنبه 86 1 6 ساعت 3 15 صبح تفکرات شما نظر موضوعات یادداشت زندگی تعارضات و من چشمهای ترک خورده ی هزار چاک که به افق می دوزند تا بازیگر بزرگ رل خود را بازی کند آدمکهایی که شبیه سیه چرده های خیمه شب بازی از زندگی آویزانند و صبح تا شب بالا و پایین هم را می خورند وای که چه زنجیره ی رو به زوالی وتو دوام نمی آوری چرا که کوچکترین ناخن از هزار پستوی این مردابی یا نیستی زیرا بندها یکی یکی در هم می پیچند و تو هر روز در بندتر از قبل و اسکیپ جایی با دسر مغز خورده شده نقشها هم را تکه تکه می کنند و این رزیدنت اویل را توی کله ات می کند به اندازه تمام سالهای تلف شده انصراف داده ای و باز تلنگر می خوری که پیشتر روی متاسفم از تمام عروسکهایی که پلم شدند و از این دنیا که قانون یا می خوری یا می خورنت حاکم است ناچاریم می چاپی یا چاپیده می شوی و این ماحصل مصدری چاپیدن است این قانون کیهان است شاید نمی توانی معکوس بکشی چرا که لجنهایی که پشت سرتند وجودت را می بلعند شاید چند روز پیش بود که یه دهن به اندازه دنیا خندیدم وای خدایکم آیا چروکهای خیمه شب بازی هم نیمی از تواند فقط می دانی که یک حسی شبیه امواج بیقرار دریا بلا نسبت خر به وجودت چنگ می زنند و چه حس مبهمیست که در من شورش کرده سهیلا پنج شنبه 85 8 25 ساعت 1 57 صبح تفکرات شما نظر موضوعات یادداشت زندگی کودکانه ها و ورودم به اینجا صفیه خانم صبحها کنار باغچه می نشست و موی طلایی محترم را شانه می زد محترم خود با شانه ای چوبی که دندانه های بلندی داشت طرف دیگر خرمن مویش را خار می کرد تا مثل آبشار سرازیر شود روی شانه های سفیدش صفیه خانم طرّه گیسویش را می گرفت و هر طرف را سه قسمت می کرد هر کدام را که می بافت نوازشش میکرد و می رفت سراغ آن یکی دلم می خواست آن زنجیره های طلا را می چیدم و در جایی که هیچ کس نداند کجاست قایم می کردم من و محترم خواب بعداز ظهرهای تابستان را دوست نداشتیم تا گرم شدن چشم مادرها سر را روی متکا می گذاشتیم و خود را به خواب می زدیم بعد پا می شدیم و آهسته به راه پله پشت بام می رفتیم پشت در خرپشته می نشستیم و زن و شوهر بازی می کردیم من که پسر بودم آقای خانه می شدم غذایی که آورده بودم به او می دادم تا بریزد توی قابلمه کوچکش و سر اجاق بگذارد اجاق ما دو نیمه آجر و شمع نیم سوخته ای بود که از ترس مادرها تو هزار سوراخ سنبه قایمش می کردیم کمی که از شمع می سوخت غذا حاضر بود محترم دو نعلبکی گِلی را که پدرم از شاه عبدالعظیم برایش خریده بود پر از خوراکی می کرد قاشقم را با گل بوته های درشت دامنش برق می انداخت یعنی که شسته است و گاهی هم با آب دهان می لیسیدش تا مثلا تمیز تمیز شود همیشه غذایم را زودتر تمام می کردم تا سهم او را هم بخورم گاهی که سرش کلاه نمی رفت نعلبکی را از دستش می قاپیدم و او بغض آلود یا با لبی خندان به غذا خوردنم نگاه می کرد که شبیه مردی گرسنه بود انگار که من پدرش هستم و او صفیه خانم شوهری حریص و ظالم که فقط به خودش فکر می کند قرار گذاشته بودیم خواب مادرها که سنگین سنگین شد آب تنی کنیم بیشتر وقتها من بهانه ای می تراشیدم و او را روانه حوض می کردم میدانستم که نباید بدن لخت هم را ببینیم می دویدم طرف اتاق رو به حیاط و گوشه پشت دری را کنار می زدم او آهسته می سرید توی آب و تا گردن فرو می رفت مثل پدرم بلد بود دستانش را زیر سر بگذارد و روی آب بخوابد بعد از آب تنی بر می گشتیم به جایی که بودیم تا اگر موهای سرمان خیس شده خشک کنیم هر بار او با آب وتاب می گفت اگر گفتی چرا زودی از حوض آمدم بیرون من می گفتم که نمی دانم و او با هیجان از یک ماهی قرمز می گفت که می خواسته گازش بگیرد بعد غش غش می خندیدیم و او پنجه های مشت کرده اش را با شوق روی لپهای سرخش می فشرد مرا نیشگون می گرفت و می گفت این جوری گاز می گرفت این جوری این جوری سهیلا دوشنبه 85 8 8 ساعت 9 17 عصر تفکرات شما نظر موضوعات یادداشت زندگی بازدیدهای وبلاگ بازدید امروز 0 کل بازدید 7088 اوقات شرعی اوقات شرعی لوگوی آرما جستجو در وبلاگ جستجو اشتراک در خبرنامه طراح قالب 2006 parsiblog com
|