Meta tags:
description= امام مهدی(عج) او نگران ما بود وخدارا از خود خدا برای ما گدایی میکرد;
Headings (most frequently used words):
خدا, ما, بود, میکرد, امام, مهدی, عج, او, نگران, وخدارا, از, خود, برای, گدایی, هیزم, شکن, رنگ, وارنگ, دارکوب, مردی, که, پرواز, خدایا, منوببخش, تورو, یادم, رفته, اگه, یه, باردیگه, زندگی, میکردم, انسان, دوست, باشیم, شاید, حسینی, شدیم, تو, آمده, ای, نوشته, های, پیشین, برچسب, ها, پیوندها,
Text of the page (most frequently used words):
بود (59), شده (35), اما (30), کرد (30), هیزم (28), خدا (27), شکن (24), همه (23), گفت (23), این (22), ۱۳۹۱ (21), خیلی (20), است (19), خدایا (17), رفت (17), برای (16), شدم (14), روی (14), خداوند (13), های (13), دوست (13), کردم (13), مرد (13), نوشته (12), خودم (12), رفته (12), یادم (12), رنگ (12), نیلوفر (11), فقط (11), میکرد (11), پسرک (11), اسب (11), ساعت (10), توسط (10), خود (10), راه (10), اگه (10), گاهی (10), کند (10), نام (9), بخشاینده (9), آنها (9), مهتاب (9), اورا (9), پادشاه (9), چشم (8), شنبه (8), تنها (8), کرده (8), دیگر (8), کار (8), گریه (8), وقتی (8), دنیا (8), پرواز (8), گاری (8), #دارکوب (7), ومهربان (7), مرا (7), شما (7), دیگه (7), بیرون (7), نگران (7), چیز (7), ۱۳۹۰ (6), کسی (6), دارم (6), بیشتر (6), باز (6), دور (6), کنم (6), نیست (6), بودم (6), رفتم (6), گرفت (6), روشن (6), گفتم (6), داشت (6), میخواستم (6), ندارم (6), زندگی (6), بزرگ (6), فکر (6), بدون (6), مدام (6), روز (6), خودش (6), دید (6), همسفرش (6), یارم (5), شروع (5), یاد (5), تورا (5), آمده (5), سرم (5), کمی (5), منو (5), دارو (5), خسته (5), بار (5), دست (5), میکردم (5), مثل (5), باران (5), ببخش (5), کوچک (5), گذاشت (5), اون (5), آبشار (5), بعد (5), پایین (5), عوض (5), عمارت (5), برچسب (4), آبان (4), آذر (4), بهمن (4), اسفند (4), میکنم (4), بده (4), متاسفم (4), ولی (4), مارا (4), داد (4), خوشحال (4), صدا (4), فریاد (4), دلم (4), داشته (4), سمت (4), صدای (4), خنده (4), هیچ (4), نبود (4), نگاه (4), پدر (4), خواب (4), اینکه (4), بند (4), افتاد (4), قدری (4), شدند (4), پناه (4), پیدا (4), آمد (4), کنار (4), داری (4), دخترک (4), چند (4), زمین (4), جنگل (4), حتما (4), میشه (4), قبول (4), رعد (4), برق (4), اسطبل (4), آتش (4), مهدی (3), بارون (3), داستان (3), خرداد (3), باعث (3), برده (3), گوشه (3), افتاده (3), خوب (3), هایم (3), فراموش (3), انسانیت (3), سراغ (3), ماشین (3), شاید (3), خستگی (3), دادم (3), دکتر (3), سنگ (3), داره (3), کشید (3), دیدم (3), مشغول (3), بیچاره (3), حرف (3), زدن (3), نداشت (3), امام (3), داشتند (3), میکردند (3), شاد (3), آدم (3), مهم (3), نور (3), بیدار (3), اعتماد (3), پشت (3), آسمان (3), خاطر (3), احساس (3), دنبال (3), هست (3), برایم (3), چرا (3), همیشه (3), ببار (3), درختان (3), خورد (3), رفتند (3), کردند (3), ندارد (3), دارد (3), ایوان (3), اگر (3), سخت (3), همین (3), ماجرا (3), فهمید (3), منقلب (3), قدرت (3), برد (3), شاهزاده (3), آنجا (3), بوته (3), سریع (3), بالا (3), بالای (3), دفعه (3), نوک (3), چیزی (3), غریضه (3), سوراخ (3), نیستیم (3), میدونم (3), افتادند (3), همسایه (3), میتونید (3), فانوس (3), زیر (3), کنید (3), نجات (2), نماز (2), نکته (2), پند (2), آموز (2), خوشبختی (2), مهر (2), ۱۳۹۲ (2), خانه (2), سلام (2), دوستت (2), عشق (2), اندازه (2), شود (2), معجزه (2), میبینم (2), کور (2), میدانم (2), بصیرتم (2), نگذاشتی (2), نمازم (2), خورده (2), بنده (2), باشم (2), کمکم (2), شرمگینم (2), داشتن (2), حالا (2), تنهایی (2), تمام (2), ذهنم (2), زبان (2), حرفی (2), گذاشته (2), نمیدانم (2), چنین (2), تشنه (2), نبودم (2), متشکرم (2), حال (2), کردی (2), پول (2), داشتم (2), داخل (2), یکی (2), دستش (2), نداشتم (2), انجام (2), بعدا (2), اتاق (2), گرفته (2), پنجره (2), راهی (2), برگشت (2), رسیدم (2), میزد (2), سوار (2), محرم (2), نگاهی (2), تاسف (2), انگیز (2), باشیم (2), شدیم (2), جمله (2), بگم (2), آهای (2), هام (2), دوستش (2), پدرم (2), میخندیدم (2), خالی (2), خونه (2), شهری (2), الان (2), واقعا (2), هنوز (2), مهربان (2), بدم (2), میکند (2), اند (2), قبل (2), نیستی (2), دیدن (2), برو (2), کاری (2), دلت (2), دوری (2), خواهی (2), یافت (2), طور (2), بگو (2), باد (2), شکاندم (2), چراغ (2), جرئت (2), بودن (2), توی (2), باید (2), بهش (2), نباشید (2), گفتن (2), برگ (2), جلوی (2), قصر (2), کودکی (2), صورت (2), هردوشان (2), جایی (2), دانه (2), بهانه (2), یادآوری (2), پسر (2), میرفت (2), نیز (2), زیبایی (2), افسرده (2), دختر (2), میخواهی (2), مردم (2), احترام (2), دستور (2), موقع (2), مادر (2), ناک (2), پرسید (2), خواست (2), سرعت (2), جلو (2), هوا (2), تخته (2), جایش (2), همراه (2), کلبه (2), گذشت (2), سال (2), چون (2), هستند (2), حسب (2), برود (2), مردی (2), بهت (2), مشکلات (2), داده (2), تنومند (2), بزنم (2), بسته (2), درخت (2), شدنی (2), کوبیدن (2), آرزویی (2), زمان (2), خودمون (2), قرمز (2), هفت (2), وارنگ (2), میکنه (2), قتی (2), سرش (2), عبوس (2), بسیار (2), کاه (2), پتو (2), آورد (2), عرض (2), دوید (2), برداشت (2), بلند (2), انداخت (2), محکم (2), چوب (2), کارگر (2), blogfa, com, انتظاران, لبخند, زیبای, شعر, پیوندها, حموم, آموزنده, برج, اموزنده, کوتاه, فروردین, اردیبهشت, تیر, مرداد, شهریور, پیشین, عناوین, آرشیو, وبلاگ, پست, الکترونیک, میخواهد, امسال, دیگری, بگوید, بگویند, میان, بیشترشود, محبت, دنیابی, عزیزم, الهم, عجل, لولیک, الفرج, مطالب, قدیمی, لبه, پرتگاه, نمی, بینم, هستی, تاراج, شدن, کمرنگ, سجاده, خاک, قرانم, گردان, بگذار, نشان, بازگردان, منکه, ادعا, ظلمتکده, دلدارم, حضور, کسانی, مطلب, میخوانند, پوزش, میطلبم, برابر, خجل, ببخشید, نوشنه, مشوش, میپرد, کامم, گره, نمیزند, کجا, عقده, تکیده, نشده, بهر, وفا, ازم, اوهست, درگیر, خویش, خواه, وفاداری, جرعه, دادی, میآمدبه, برگردم, گیج, خواستم, بیفتم, نیمکت, بشینم, بهم, صفت, گمشده, زمینی, ناپیدا, هرچه, نقد, گذاشتم, بچه, هایش, زدم, کیسه, نظرم, خانواده, فقیری, آمدند, توان, کلیه, فعلا, مورفین, آرومش, ببینم, آزمایشش, دقیقا, نشون, میده, داروهایش, داروخانه, گرفتم, البته, طول, شوهر, فرزندانش, تماس, بودند, وبه, نیمه, گذشته, رغبتی, اتوبان, همت, طبق, معمول, ترافیک, برگردان, پیچیدم, زنی, میپیچد, کودکش, کنارش, مظلومیت, میکنند, نای, ناله, درد, بیمارستان, حسین, میشی, هات, فدا, عذاداری, نمیشی, ماه, دفترم, انداختم, چشرونی, لباس, مشکی, طبل, جوری, ریتم, باش, انسان, حسینی, میگفتم, آدما, توروخدا, همدیگه, دعا, زمانی, غصه, اونو, خواسته, بخندم, شبایی, میومد, شرمنده, بفهمه, وجودشه, ثروته, توعربستان, پیامبر, اومد, انگیزه, مادرم, دستشون, میبوسیدم, صلح, آرامش, میآوردم, باردیگه, زیباترین, ترانه, خداست, طنینش, زیباتر, نکند, آلوده, کفش, هایمان, بیندیشیم, پروردگارا, شرمسارم, ریا, دقل, بازی, هایی, ندیده, ظاهرآنها, میزند, زیبا, دیگران, شوید, بخشیده, آنهایی, بیداری, دارند, راحت, میخوابند, میشوی, منم, نزدیک, میشوم, دستهایش, لای, انگشتانش, آنقدر, محو, منتظر, نامش, یکشنبه, جاده, سوی, رسیدن, دشواریست, انگشتش, تلاش, بدست, میاید, جان, چشمانم, بستم, لرزه, تنم, اشکانم, چکید, گونه, تابی, برات, تنگ, بنای, میگردی, محمل, گزیده, اعماق, وجودت, رجوع, میگویی, نشانت, دهم, خدارانشانم, مسئله, دچار, میشوند, نباش, کمکت, راهت, ازای, خواهشی, قضیه, طولانی, اشتباهاتی, مرتکب, اثر, شکسته, سرگرم, کارهای, ندیدم, فکرش, نمیکردم, بخیل, حسود, عمرم, شکاندی, کنارم, آید, میگوید, چراغی, داشتی, چراغم, خردم, دستان, پشیمانم, پشیمان, راهم, تاریکم, میبینی, شاکرم, دیدی, گناه, مهربانت, گذاشتی, برگرداندید, بگویم, کرمت, میاورم, آسمونت, نان, خشک, پرندهات, دادن, همش, دلهره, تشویش, آینده, روزی, نوشتم, سخته, پرورشش, خودمم, فراموشی, حرمت, مون, آدمی, دنیاست, بندگی, خدااز, واسه, منوببخش, تورو, خورشید, یادآور, خدابود, پروانه, ونسیمی, کدام, نفهمیدند, رخت, خیال, دوستشان, فرشته, جاست, نمیتوانی, بیابی, برف, معصومیت, کودک, نسیم, بهاری, آسمانها, شمارا, شبی, روخانه, هردو, کردندو, گفتند, محتاجم, آیا, پدرش, میرکرد, ملاقات, جواب, نداشته, باشند, پروردگار, جور, هستیم, دوستمان, صفاتی, مقامی, ثروتی, یکدیگر, خوابش, چندین, چندروز, بالاخره, گفته, خندان, دریغ, کردنم, خودی, اهمیتی, حتی, وثروت, نداشتی, نمیزاشتند, ازت, نمیترسیدند, مهری, بیابند, سربازان, بردند, برخورد, غذا, برسر, میز, نشاندند, غذاهای, لعاب, گذاشتند, امر, بخورد, غذاها, پخت, خدابیامرزش, گریست, سوز, حالش, جویا, وعلت, بغض, تعریف, بماند, اشکانش, پاک, رودخانه, سربازانش, شاهد, ترس, زبانش, خدتمکاران, جیغ, کشیدند, نکردند, بروند, ناظر, بین, لجباز, تجربه, سنگی, تماشا, ناگهان, تکان, سقوط, شستن, صدایی, ترسید, پنهان, خدم, حشم, دامن, پرچینش, بالاتر, پاهایش, خدمتکاران, میگفتند, سرورم, بیایید, خطر, فقیرانه, ومادرش, کمال, تعجب, دیدند, میتواند, ترسیدند, فرزندشان, دهکده, فهمیدند, آنهارا, انجا, انداختند, انها, جادوگر, ساحره, جادویی, موهبت, خدادادی, کهولت, گذشتند, تنهای, برنامه, حمام, شکار, جمع, زده, میگرد, بزرگتر, میدهد, کنه, انداتختم, قدرتی, دیده, مشکلاتی, نوعی, آسان, کردنش, پیداش, کنی, میزنم, میداندکه, رفتاری, تعبیه, حکم, بزن, برنمیاید, توجهی, نکرد, دویاره, اعصابم, شدو, فایده, تکیه, آرامشم, ربود, میکوبید, تنه, نظر, هاون, آخه, نشدی, آروم, یکباره, روزا, برام, باخت, آوردم, باآسمان, بیگانه, ستاره, نوری, نداشتند, جذابیتی, میتوانستم, تشکر, منت, طاقت, نیاوردم, درختی, زانوهایم, بغل, مرگ, خوشبختر, نمیدانستم, چرخ, میچرخد, آزمایش, ماها, هستم, زندگیم, خراب, نمیدونم, آفتاب, پرست, محیط, میون, سفیدم, سیاه, خالص, ناب, تولد, روزگار, نشیم, جماعت, رسوای, عالمیم, اتفاقات, وکوچک, افته, پایه, نمیچرخه, وقت, نارنجی, لبامونه, سیاهه, دلگیره, آبی, دلامون, شاده, سبز, آرومه, تنده, میسوزونه, سفید, روزای, آشتیمون, سرگذشت, زندگیمون, رنگین, کمان, جمعه, اعتمادش, اسمان, لبخندی, خودتو, نکنید, نجاتشون, دادید, آیند, آخر, حیوان, نجیبی, کریمه, درستش, نپرسید, قلبش, نیایید, اصابت, تونستم, متعجبانه, اتفاقی, برگرداند, چقدر, میلرزد, ناچار, بمونید, نگفت, دلش, شرمندگی, نشستند, کندو, باشد, جوابی, نداد, میسوخت, بدنش, میلرزید, لحظه, درنگ, صاحب, تقاضای, ودکتر, پزشک, خانوادگی, دقایقی, همسفر, معاینه, کیفش, 3سکه, سکه, صبر, وتحمل, خوراند, نشست, بشود, مهیبی, پرید, بزرگی, میخورد, زیاد, بودکه, سوخت, کمکشان, زبانه, اجازه, نمیداد, میبرد, هراسان, هنگام, آمدن, شیهه, میکشیدند, مانند, کمک, میخواهند, آزاد, پرت, زیادی, نگذشت, خاکستر, تازه, سپیدی, صبح, میامد, چشمانش, متعجب, بهتره, بریم, دیرتون, میخواست, رابفروشد, میدم, بمان, آقا, کمکمون, مانه, ایم, امشب, میدید, ساعاتی, رسیدند, پیاده, عبوسی, وقته, نیومده, خشکه, احتمال, سوزی, مانده, تیره, بارش, شدید, هیزن, نگرانی, افسار, پیرش, بارام, شدیدتر, میشد, وحشتناک, دویشان, ترسانده, چهره, وحشت, بهتر, بگیریم, گرونه, حقوقو, میخواد, تواناییشو, اقتصادی, سرفه, هزینه, شماجبران, نمیشه, کرایه, وچند, کلی, آمدی, باشید, بله, خانم, بفرمایید, روستایی, شکنی, کوچکش, هارا, تصمیم, جای, دورتری, بهتری, مظلوم, رسانید, میخواهم, روستای, خواهرم, بروم, میشوید, خودتون, ببرید, وخدارا, گدایی,
Text of the page (random words):
ه جای دورتری برود تا هیزم های بهتری پیدا کند وقتی راه افتاد همسایه اش اورا صدا کرد آن زن بسیار مظلوم بود خودش را به مرد هیزم شکن رسانید و گفت میخواهم به روستای خواهرم بروم و به او سر بزنم اگه شما از جنگل رد میشوید میشه منو هم با خودتون ببرید بله خانم گاری من جا برای شما هم دارد بفرمایید او هم سوار گاری شد و به راه افتادند او هم تنها بود اما خیلی اقتصادی تر از مرد هیزم شکن فکر میکرد سرفه ای کرد و گفت با یه گاری که هزینه های شماجبران نمیشه میتونید چند تا گاری کرایه کنید وچند تا اسب و چند تا کارگر میتونید کلی بیشتر کار کنید و در آمدی بیشتر داشته باشید خنده ای کرد و گفت اسب خیلی گرونه و کارگر هم حقوقو میخواد من تواناییشو ندارم زن سرش را پایین انداخت هنوز خیلی راه مانده بود یه دفعه آسمان تیره شد و در عرض یه چشم به هم زدن باران شروع به بارش کرد خیلی شدید بود مرد هیزن شکن با نگرانی افسار اسب پیرش را محکم تر کشید بارام مدام شدیدتر میشد و رعد و برق های وحشتناک هر دویشان را ترسانده بود زن بیچاره با چهره وحشت کرده گفت بهتر نیست تو جنگل پناه بگیریم مرد هیزم شکن با چشم های نگران گفت خیلی وقته بارون نیومده چوب درختان خیلی خشکه احتمال آتش سوزی است با این رعد برق ساعاتی با سرعت زیر باران رفتند تا به یک عمارت رسیدند مرد هیزم شکن سریع پیاده شد و به سمت آن در بزرگ رفت و محکم شروع به کوبیدن کرد مرد عبوسی به جلو در آمد و گفت چه میخواهی مرد هیزم شکن آقا میشه کمکمون کنید ما زیر باران مانه ایم امشب رو به ما پناه میدید مرد عبوس نگاهی به گاری آن انداخت و هیزم ها را دید مرد هیزم شکن میخواست آنها رابفروشد گفت در یه صورت پناه میدم هیزم ها را بده به من و یه شب بمان هیزم شکن سرش را برگرداند و دید همسایه اش چقدر میلرزد به ناچار قبول کرد مرد عبوس گفت میتونید شب رو در اسطبل بمونید آنها به اسطبل رفتند همسفرش ماجرا را فهمید ولی چیزی نگفت در دلش بسیار احساس شرمندگی میکرد روی کاه ها نشستند و هیزم شکن رفت تا فانوس را روشن کندو به سمت همسفرش برگشت تا او هم زیر نور فانوس باشد دید او روی کاه ها افتاده است خیلی نگران شد فانوس را روی زمین گذاشت او را چند بار صدا کرد اما جوابی نداد دستش را روی سر او گذاشت همسفرش داشت توی تب میسوخت و بدنش میلرزید هیزم شکن بدون لحظه ای درنگ به سراغ مردی که صاحب عمارت بود رفت و تقاضای پتو ودکتر کرد اما او در عوض تنها اسب هیزم شکن بیچاره را خواست او هم قبول کرد بدون اینکه فکر کند او بدون اسب هیچ چیز ندارد در آن عمارت حتما پزشک خانوادگی بود بعد از دقایقی دکتر به اسطبل آ مد و همسفر هیزم شکن را معاینه کرد دارو ها را از کیفش در آورد و گفت 3سکه هیزم شکن گفت من سکه ندارم فقط یه گاری دارم دکتر قبول کرد و دارو ها به او داد و رفت مرد هیزم شکن دارو ها را با صبر وتحمل به همسفرش خوراند و قتی تمام شد خودش به گوشه ای نشست و فقط به فکر این بود او خوب بشود اما با صدای مهیبی از جا پرید دید رعد برق های بزرگی به عمارت میخورد و به قدری زیاد بودکه هوا مثل روز روشن شده بود در عرض یک چشم به هم زدن عمارت در آتش سوخت هیزم شکن به سمت آنجا دوید تا کمکشان کند اما زبانه های آتش اجازه نمیداد باد داشت آتش را به اسطبل میبرد او هراسان به داخل دوید و همسفرش را به بیرون برد و بعد رفت اسب و گاری اش را برداشت اما هنگام بیرون آمدن اسب های دیگر شیهه میکشیدند به مانند اینکه از هیزم شکن کمک میخواهند مرد هیزم شکن همه آنها را آزاد کرد و خودش را به بیرون پرت کرد زمان زیادی نگذشت همه آنجا خاکستر شد هیزم شکن از خستگی روی زمین افتاد باران بند آمده بود تازه داشت سپیدی های صبح بالا میامد زن همسایه چشمانش را باز کرد و بلند شد متعجب شده بود پتو را از روی خودش برداشت و به بالای سر هیزم شکن رفت و روی او را کشید اما هیزم شکن بیدار بود بلند شد دید که حال او خوب است خنده ای کرد و گفت بهتره بریم تا الان هم شما خیلی دیرتون شده زن متعجبانه پرسید چه اتفاقی افتاده هیزم شکن یه دفعه رعد برق اصابت کرد فقط تونستم خودمون و اسب ها را نجات بدم زن دیگر چیزی نپرسید قلبش منقلب بود و قتی به راه افتادند اسب ها به دنبال آنها راه افتادند هیزم شکن فریاد زد نیایید من جایی برای شما ندارم همسفرش گفت خودتو نو خسته نکنید چون نجاتشون دادید اون ها می آیند تا آخر دنیا اسب ها حیوان نجیبی هستند نگران جا نباشید خدا کریمه درستش میکنه هیزم شکن که دیگر اعتمادش به خدا بیشتر شده بود به اسمان لبخندی زد و قبول کرد نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۳ ۲۰ ب ظ توسط نیلوفر رنگ و وارنگ به نام خداوند بخشاینده ومهربان مثل یه رنگین کمان هفت رنگ سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ گاهی سفید مثل روزای آشتیمون گاهی قرمز تنده میسوزونه گاهی سبز و آرومه گاهی آبی و دلامون شاده گاهی سیاهه دلگیره و غم داره گاهی نارنجی و خنده رو لبامونه اما هیچ وقت یه رنگ نیست مدام زندگی رنگ عوض میکنه خیلی اتفاقات بزرگ وکوچک می افته دنیا رو یه پایه نمیچرخه خدایا اگه نشیم هم رنگ جماعت که رسوای عالمیم بر حسب روزگار ما هم شدیم هفت رنگ رنگ و وارنگ دیگه خالص و ناب نیستیم دیگه اون آدم موقع تولد نیستیم خودم رو گم کردم میون رنگ ها نه میدونم سفیدم نه میدونم سیاه نه میدونم قرمز من چی هستم خدایا دارم زندگیم رو خراب میکنم نمیدونم مثل یه آفتاب پرست که محیط عوض میشه اون هم عوض میشه چرا ماها دیگه خودمون نیستیم چرا نوشته شده در شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱ ۱۹ ب ظ توسط نیلوفر دارکوب به نام خداوند بخشاینده ومهربان خوشحال بودم از من خوشبختر نبود نمیدانستم چرخ زمان مدام میچرخد و من در بوته آزمایش همه چی آروم بود اما به یکباره همه چی عوض شد همه اون روزا برام رنگ باخت و من کم آوردم نمازم از یاد رفت باآسمان بیگانه شدم ستاره ها دیگر برایم نوری نداشتند گریه هم برایم سخت شده بود از خدا احساس دوری میکردم من دیگر بنده همیشه شاد او نبودم چه جذابیتی میتوانستم برای او داشته باشم وقتی از او تشکر میکردم با منت بود دیگر طاقت نیاوردم به کنار تک درختی رفتم و زانوهایم را بغل کردم حرفی برای گفتن نداشتم ذهنم خالی بود نه آرزویی برای بودن و نه آرزویی برای مرگ سرم را به درخت تکیه دادم اما صدای دارکوب آرامشم را ربود مدام میکوبید بر تنه تنومند درخت سوراخ شدنی نبود از نظر من آب در هاون کوبیدن بود بهش گفتم آخه اگه سوراخ شدنی بود که تا حالا سوراخ شده بود بسته دیگه خسته نشدی دارکوب توجهی نکرد و دویاره شروع کرد اعصابم خورد شدو گفتم اه بسته دیگه کار تو بی فایده است دارکوب گفت این غریضه من است کاری جز این از من برنمیاید گفتم پس به غریضه ات نگاه کن برو یه چیز دیگه نوک بزن این کار تو نیست دارکوب گفت نه همین را نوک میزنم حتما خدا یه چیزی میداندکه این چنین رفتاری در من تعبیه کرده است که غریضه ام حکم میکند بر درختان تنومند نوک بزنم سرم را پایین انداتختم که یه دفعه فریاد زد و گفت آهای ای آدم خدا حتما یه قدرتی در تو دیده که مشکلاتی هر نوعی چه سخت چه آسان به تو داده که حتما قدرت حل کردنش رو داری یا بهت داده و تو باید پیداش کنی خدا همیشه مشکلات کوچک را از تو میگرد و به جایش مشکلات بزرگتر به تو میدهد تا تو رو بزرگ کنه این رو بعدا خواهی فهمید بهت زده شدم برچسب ها دارکوب خدا خوشبختی نکته پند آموز نوشته شده در سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲ ۵۰ ب ظ توسط نیلوفر مردی که پرواز میکرد به نام خداوند بخشاینده ومهربان در کلبه فقیرانه ای کودکی به دنیا آمد بعد از گذشت یک سال پدر ومادرش در کمال تعجب دیدند که او میتواند پرواز کند کمی ترسیدند اما دوستش داشتند او تنها فرزندشان بود کم کم مردم دهکده فهمیدند و آنهارا از انجا بیرون انداختند چون فکر میکردند انها جادوگر یا ساحره هستند اما جادویی در کار نبود این یه موهبت خدادادی بود سال ها گذشت و آنها به تنهایی در جنگل زندگی میکردند پدر و مادر آن پسر که پرواز میکرد بر حسب کهولت سن در گذشتند و او تنهای تنها بود برنامه اش این بود که به آبشار میرفت تا حمام کند دنبال شکار برود هیزم جمع کند و یک روز که در بالای آبشار مشغول شستن خودش بود با صدایی ترسید و سریع از آب بیرون رفت و به پشت بوته ها خودش را پنهان کرد دید که شاهزاده به همراه خدم و حشم به بالای آبشار آمده اند دختر زیبایی بود دامن پرچینش را کمی بالاتر گرفت و کمی پاهایش را در آب گذاشت خدمتکاران میگفتند سرورم بیرون بیایید خطر ناک است اما شاهزاده لجباز بود و دوست داشت همه چیز را تجربه کند روی تخته سنگی رفت و از بالا همه چیز را تماشا کرد اما به ناگهان تخته سنگ از جایش تکان خورد و از بالا به پایین آبشار سقوط کرد و دخترک نیز به همراه سنگ خدتمکاران جیغ کشیدند اما جرئت نکردند جلو بروند پسرک که پشت بوته ها ناظر بود سریع بدون اینکه فکر کند پرواز کرد و دخترک را بین زمین و هوا گرفت با او چشم در چشم شد پسرک اورا پایین برد پادشاه که در پایین رودخانه با سربازانش بود و شاهد ماجرا بود از ترس زبانش بند آمده بود پسرک شاهزاده را روی زمین گذاشت و به سرعت پرواز کرد و از آنجا دور شد پادشاه دستور داد تا اورا بیابند بعد از چند روز سربازان او را پیدا کردند و به قصر بردند به دستور پادشاه با او به احترام برخورد کردند موقع غذا بود اورا برسر میز نشاندند و جلوی او غذاهای پر رنگ و لعاب گذاشتند پادشاه به او امر کرد که بخورد اما پسرک با دیدن غذاها به یاد دست پخت مادر خدابیامرزش افتاد و بعد های های گریست به قدری سوز ناک گریه کرد که همه منقلب شدند پادشاه دست او را گرفت و به ایوان برد و حالش را جویا شد وعلت را پرسید پسرک با بغض همه چیز را تعریف کرد پادشاه از او خواست که به کنار او بماند اما پسرک اشکانش را پاک کرد و گفت اگر تو مرا میخواهی به خاطر قدرت پرواز کردنم هست من به خودی خود برای تو اهمیتی ندارم و یا حتی تو اگر قدرت وثروت نداشتی کسی تو را دوست نداشت و مردم به تو احترام نمیزاشتند و ازت نمیترسیدند کسی خود تو را دوست ندارد آه من از این همه بی مهری خسته ام پسرک از ایوان پرواز کرد و رفت و پادشاه منقلب شده بود واقعا کسی خود اورا دوست نداشت همه به خاطر صفاتی یا مقامی یا ثروتی و یا زیبایی و یکدیگر را دوست داشتند پادشاه افسرده به اتاق خوابش رفت و تا چندین روز افسرده بود دختر یکی یه دانه اش که نگران پدر بود به کنار آبشار رفت تا پسرک را پیدا کند چندروز مدام رفت تا بالاخره اورا یافت و به او گفت به پدرم چه گفته ای که روی خندان اورا از من دریغ کرده ای پسرک همه چیز را گفت و دخترک که ماجرا را فهمید در جواب گفت خب دوست نداشته باشند مهم نیست مهم این است که پروردگار مارا بدون بهانه و همین جور که هستیم دوستمان دارد دخترک مدام با پدرش حرف میزد و خدا را به او یادآوری میرکرد و همین طور به ملاقات پسر میرفت تا خدا را نیز به او یادآوری کند شبی پسرک به کنار روخانه رفت و پادشاه به ایوان هردو به آسمان نگاه کردندو گفتند خدایا تو مارا دوست داری اگر داری بگو سخت به تو محتاجم آه خدایا دلم گرفته است آیا مارا دوست داری جلوی پسرک پروانه ای پرواز کرد و در قصر کودکی به دنیا آمد ونسیمی به صورت هردوشان خورد اما هیچ کدام نفهمیدند و با گریه به رخت خواب رفتند و خیال کردند خدا دوستشان ندارد در خواب هردوشان فرشته ای آمد و گفت خدا در همه جاست اورا نمیتوانی تنها در جایی بیابی او در یک دانه برف در معصومیت یک کودک نسیم دل انگیز بهاری در آسمانها در همه جا هست و شمارا بدون بهانه دوست دارد وقتی از خواب بیدار شدند نور خورشید سلام خدا به آنها بود و برگ برگ درختان یادآور خدابود نوشته شده در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۲ ۴۱ ب ظ توسط نیلوفر خدایا منوببخش تورو یادم رفته بود به نام خداوند بخشاینده و مهربان خدایا تو را شاکرم که دیدی وقتی من گناه کردم دست مهربانت را روی سرم گذاشتی و سرم را برگرداندید و من دیدم چه بد کردم خدایا جرئت ندارم بگویم اما به کرمت پناه میاورم خدایا منو ببخش آسمونت یادم رفته بود نان خشک به پرندهات دادن یادم رفته بود من خیلی خیلی خیلی بد کردم تو نماز به یاد تو بودن یادم رفته بود همش پر از دلهره و تشویش آینده بودم اعتماد به تو یادم رفته بود یه روزی توی این وب نوشتم اعتماد به خدا سخته باید پرورشش داد من حرف خودمم هم یادم رفته من فراموشی پیدا کردم حرمت یادم رفته بود چراغ خونه مون رو بهش خسته نباشید گفتن رو یادم رفته بود شدم آدمی که به فکر دنیاست و اون دنیا یادم رفته بود من بد شدم بندگی یادم رفته بود خدااز یادم رفته بود واسه خودم متاسفم منو ببخش خدایا منو ببخش نوشته شده در شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰ ۳۰ ب ظ توسط نیلوفر خدا به نام خداوند بخشاینده ومهربان مهتاب ببار بر راهم مهتاب ببار بر راه تاریکم مهتاب مرا میبینی من خدا را گم کرده ام ببار روشن کن راه را مهتاب به کنارم می آید و میگوید چه شده است تو که همیشه چراغی در دست داشتی تورا چه شده است گریه ام گرفت و گفتم چراغم را شکاندم من چراغ خردم را با دستان خود شکاندم آه پشیمانم پشیمان مهتاب چرا شکاندی چی شده آه قضیه اش طولانی است من اشتباهاتی مرتکب شده ام بر اثر آن شکسته شد من به قدری سرگرم کارهای خودم شدم که خدا را ندیدم و خیلی از چیز های خیلی کوچک که فکرش را نمیکردم برایم به قدری بزرگ شدند که اندازه خدا شدند بخیل شدم حسود شدم نگران شدم بصیرتم رفت عمرم به باد رفت مهتاب خیلی ها به این مسئله دچار میشوند تنها تو نیستی ولی نگران نباش کمکت میکنم راهت را روشن میکنم اما در ازای آن خواهشی دارم بگو مهتاب خدارانشانم بده چه میگویی من خودم اورا گم کرده ام چه طور نشانت دهم مهتاب وقتی دلت بنای گریه گذاشته و دوری اش را احساس کرده ای و به دنبال او میگردی پس خدا در دلت محمل گزیده است خدا در اعماق وجودت هست به او رجوع کن او را خواهی یافت چشمانم را بستم لرزه ای بر تنم افتاد اشکانم چکید بر روی گونه هایم با بی تابی گفتم خدایا دلم برات تنگ شده من رو ببخش به خاطر همه فراموش کاری هام من بد کردم خیلی بد کردم جاده روشن شد و به سوی آسمان راهی باز شد اما مهتاب گفت راه رسیدن به خدا راه دشواریست که هر بند بند انگشتش با تلاش بدست میاید با جان و دل برو برچسب ها خدا نوشته شده در یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ ساعت ۵ ۲۷ ب ظ توسط نیلوفر خدا صدای باران زیباترین ترانه ی خداست که طنینش زندگی را برای ما زیباتر میکند نکند فقط به گل آلوده ی کفش هایمان بیندیشیم وقتی خداوند از پشت دستهایش را روی چشم هایم گذاشت از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم خدایا گاهی تورا بزرگ میبینم و گاهی کوچک این تو نیستی که بزرگ میشوی و کوچک این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاهی دور آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند راحت تر میخوابند یه جمله زیبا از خداوند قبل از خواب دیگران را ببخش من قبل از اینکه بیدار شوید شما را بخشیده ام پروردگارا شرمسارم از این همه ریا و دقل بازی دل هایی که نور تورا ندیده اند اما زبان و ظاهرآنها تورا فریاد میزند برچسب ها خدا نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۹ ۴۰ ب ظ توسط نیلوفر اگه یه باردیگه زندگی میکردم اگه میخواستم فقط یه جمله به کل آدم های دنیا بگم میگفتم آهای آدما توروخدا همدیگه رو دوست داشته باشیم اگه میخواستم فقط یه کار تو دنیا انجام بدم این بود صلح عشق آرامش و دوست داشتن میآوردم به نام خداوند بخشاینده و مهربان اگه میخواستم فقط یه بار نگاه کنم به پدر و مادرم نگاه میکردم و دستشون رو میبوسیدم اگه میخواستم فقط یه بار گریه کنم توعربستان گریه میکردم تو شهری که پیامبر اومد اما الان واقعا تاسف بر انگیزه شهری که هنوز زن مثل یه برده است اگه میخواستم یه بار بخندم با پدرم میخندیدم وقتی شبایی که دست خالی خونه میومد و شرمنده بود میخندیدم تا بفهمه مهم نیست پول وجودشه که برای ما ثروته اگه میخواستم یه بار دعا کنم زمانی بود که خیلی شاد بودم و هیچ غصه ای تو دلم نبود تا به خدا بگم اونو فقط برای خواسته هام دوستش ندارم نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۹ ۲۹ ب ظ توسط نیلوفر انسان دوست باشیم شاید حسینی شدیم به نام خداوند بخشاینده ومهربان ماه محرم بود من در دفترم مشغول به کار بودم شب شده بود از خستگی به سمت پنجره رفتم و به بیرون نگاهی انداختم تاسف بر انگیز بود همه داشتند چشم چشرونی میکردند بیشتر مد لباس مشکی بود و صدای طبل جوری ریتم داشت که همه رو شاد میکرد خنده داره محرم ما رو باش تو دلم گفتم یا امام حسین تو با چی خوشحال میشی وقتی همه داشته هات رو فدا کردی با این عذاداری نه تو خوشحال نمیشی پس با چی از پنجره دور شدم وبه کار خودم مشغول شدم دیگه نیمه شب هم گذشته بود خیلی خسته شده بودم ماشین رو روشن کردم و با بی رغبتی راهی برگشت شدم این اتوبان همت هم که طبق معمول ترافیک بود به دور برگردان رسیدم تا پیچیدم دیدم زنی به خود میپیچد و فریاد میزد و دو کودکش هم کنارش با مظلومیت گریه میکنند خودم را به آنها رسیدم زن بیچاره نای حرف زدن نداشت فقط ناله میکرد از درد آنها را سوار ماشین کردم و به بیمارستان دکتر گفت سنگ کلیه داره فعلا با مورفین آرومش کردم تا بعدا ببینم آزمایشش دقیقا چی نشون میده به سراغ داروهایش رفتم آنها را از داروخانه گرفتم و به اتاق او رفتم البته کمی طول کشید اما دیدم که شوهر آن زن آمده بود شاید فرزندانش تماس گرفته بودند هرچه پول نقد داشتم داخل دارو ها گذاشتم و یکی از بچه هایش را صدا زدم کیسه دارو ها را به دستش دادم و رفتم به نظرم خانواده فقیری می آمدند ولی من هم دیگر بیشتر از آن نداشتم و هر چه در توان داشتم انجام دادم نم نم بارون میآمدبه سراغ ماشین رفتم تا برگردم خانه اما سرم گیج رفت بی حال شدم شاید از خستگی بود نمیدانم اما تا خواستم بیفتم کسی مرا گرفت کمکم کرد تا روی نیمکت بشینم کمی بهم آب داد و گفت تو منو خوشحال کردی انسانیت صفت گمشده این زمینی ها شده متشکرم که نگذاشتی ناپیدا شود انسانیت من تشنه آب نبودم من تشنه انسانیت و وفاداری بودم خیلی متشکرم که جرعه ای به من دادی نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹...
|