Meta tags:
author= سنیه منصوری;
Description= دل نوشته هایم... گاهی شعر هایم... گاهی نثر هایم... گاهی پریشانی های ذهن خسته ام که شعر نماهای بی قافیه و خسته است... گاهی ذهنم از این همه باید ها خسته میشود... چرک نویس من;
Keywords= چرک نویس من;
Headings (most frequently used words):
چرک, نویس, من,
Text of the page (most frequently used words):
گفت (107), شیخ (102), بود (76), شما (50), گفتم (48), کرد (48), این (44), کردم (38), خانه (36), برای (29), اما (27), مادرم (27), های (26), آلا (26), نمی (26), خونه (26), همه (25), مهتاب (20), رمان (19), بودم (19), بعد (18), خدا (17), لبخند (17), عالیجناب (16), خیلی (15), خانوم (15), چرا (15), خرید (15), منصوری (14), مسجد (14), نگاه (14), کنم (14), پدرم (14), دست (14), داره (14), اون (14), سخنی (13), سنیه (13), داد (13), شده (13), شیرینی (13), دوست (13), روز (13), آمد (13), دیدم (13), rahmat (12), sokhani (12), کرده (12), باز (12), درست (12), بلند (12), شاهین (12), بزرگ (12), صدای (12), حالا (12), مثل (12), زیر (12), کنید (11), باید (11), سفره (11), چیزی (11), رفت (11), کردن (11), دیگه (11), پول (11), داری (11), است (10), چند (10), کار (10), ظرف (10), گرفت (10), بچه (10), مردم (10), گاهی (9), غذا (9), تمام (9), صبح (9), حرف (9), مامان (9), زنگ (9), زندگی (9), آسانسور (9), دکتر (8), رحمت (8), مذهبی (8), قسمت (8), چیز (8), نیست (8), نهار (8), نماز (8), شدم (8), گذاشت (8), باشه (8), مهمون (8), مگه (8), سرش (8), افرا (8), لذت (8), سلام (8), خوش (8), کردی (8), هایش (8), تعجب (8), روی (8), کمک (7), یاد (7), وقتی (7), اخم (7), چایی (7), پشت (7), بیرون (7), چای (7), هست (7), وقت (7), بریم (7), وارد (7), زدم (7), گذاشتم (7), چقدر (7), اینجا (7), ناراحت (7), دلم (7), آخرین (6), قبل (6), تشکر (6), راه (6), یکم (6), برس (6), نگاهش (6), صمد (6), آرام (6), برداشت (6), رفتم (6), بیشتر (6), دارم (6), جعبه (6), بهش (6), چون (6), شدن (6), راست (6), آبگوشت (6), زیاد (6), مشغول (6), وسایل (6), نکنه (6), منو (6), خجالت (6), کمی (6), اتاق (6), کوچک (6), بخاطر (6), هستند (6), سمت (6), فردا (6), دکتررحمت (5), امروز (5), مادر (5), نظر (5), قابلمه (5), یخچال (5), فقط (5), برداشتم (5), دیگر (5), نبود (5), همین (5), همیشه (5), دادم (5), متعجب (5), دوباره (5), کنار (5), داشت (5), خورد (5), اصلا (5), تموم (5), هستم (5), غرق (5), جواب (5), رفته (5), حیاط (5), شنیدم (5), حتما (5), چادر (5), توی (5), بابا (5), گوشت (5), میکنه (5), خودش (5), کسی (5), انداخت (5), فهمیدم (5), خوشبخت (5), گفتی (5), میاد (5), تازه (5), میان (5), کشید (5), داشتم (5), چشم (5), توجه (5), شود (5), بگو (5), کارت (5), سعید (5), بازی (4), سایت (4), دیروز (4), انتخاب (4), دانلود (4), نفر (4), باغ (4), یاس (4), هایم (4), شعر (4), خسته (4), ممنون (4), نزدیک (4), پلاستیک (4), کنیم (4), نشست (4), هستید (4), اومدن (4), روزه (4), دارن (4), کند (4), معلا (4), بخرم (4), اینجوری (4), اینقدر (4), جوابش (4), هستن (4), پدر (4), اشک (4), خیره (4), نون (4), آدم (4), خندید (4), ریخت (4), کاسه (4), اینکه (4), گوشم (4), مونده (4), هرگز (4), درد (4), سیر (4), بودند (4), بهشون (4), نان (4), نگاهم (4), بالا (4), آخه (4), انگار (4), خوبی (4), سرم (4), اومده (4), بودیم (4), بابات (4), همون (4), کردیم (4), خیابون (4), لباس (4), ببخشید (4), یکی (4), برات (4), دانستم (4), قصه (4), اگه (4), بزرگه (4), میگی (4), نفس (4), آره (4), هایی (4), خودت (4), فکر (4), میشه (4), گرفتم (4), بزرگتر (4), دنبال (4), حال (4), صبحانه (4), خواب (4), بست (4), کفش (4), بزرگی (4), حساب (4), خراب (4), پزشکی (3), سفارش (3), روزی (3), رفتی (3), ذهنم (3), romansaniehmansouri (3), فضل (3), لحظه (3), شکر (3), موقع (3), خالی (3), خریده (3), زحمت (3), گذاشته (3), مغرب (3), نداشت (3), اومدیم (3), شروع (3), چطور (3), نشستم (3), چایش (3), بساط (3), داداش (3), کاری (3), انجام (3), چکار (3), پای (3), آوردن (3), سینی (3), بگذار (3), ایشون (3), کنن (3), زنی (3), برم (3), کجا (3), داخل (3), صدا (3), بنده (3), شوهر (3), چادرم (3), مرتب (3), هیچ (3), اومدی (3), ببند (3), دهنت (3), اول (3), مفت (3), برام (3), شدی (3), خنده (3), درس (3), میگه (3), خوردن (3), سبزی (3), آمده (3), خواستم (3), جمع (3), آشپرخانه (3), دانست (3), مهلا (3), هایشان (3), عجیب (3), الان (3), کشیدم (3), اینگونه (3), گوید (3), براش (3), نانوایی (3), بله (3), نخورده (3), زدن (3), شام (3), نگران (3), شاید (3), بیاد (3), آنقدر (3), آشپزخانه (3), ایستاده (3), بار (3), خودم (3), استرس (3), خانم (3), پرسید (3), گوشه (3), سنگین (3), مهمان (3), فرق (3), میام (3), کنی (3), برایش (3), راحت (3), چیه (3), دارید (3), یعنی (3), شماره (3), تلفن (3), پیرمرد (3), ذوق (3), پیدا (3), درآمدش (3), حرفش (3), مرا (3), چشمهایش (3), جهاز (3), خوشحال (3), برایم (3), حرکت (3), سرکار (3), دانم (3), یکشنبه (3), میشد (3), خدایا (3), گریه (3), رفتن (3), دختر (3), خواستگاری (3), دید (3), اولین (3), خریدید (3), فرشته (3), خواهر (3), کنه (3), کتاب (3), دستم (3), کلی (3), رنگ (3), زهرا (3), حلقه (3), کیف (3), بوسید (3), زیبایی (3), نگین (3), بغل (3), علی (3), فاطمه (3), دایی (3), منطقه (3), داشتند (3), کلکسیون (2), بهترین (2), انتظار (2), هستی (2), همیشگی (2), دوستان (2), مرداد (2), آذر (2), شهریور (2), خرداد (2), بهمن (2), یادداشت (2), هشتم (2), نهم (2), دهم (2), میشود (2), https (2), فایل (2), داشته (2), خداست (2), نشان (2), خواست (2), همش (2), دستش (2), دانستیم (2), چیدن (2), میوه (2), دادیم (2), خوردنی (2), چسب (2), متصل (2), میگفت (2), تردید (2), میدی (2), نوشید (2), گفتن (2), زدیم (2), احترام (2), آخر (2), مهمونی (2), کوچیک (2), خودشون (2), بشقاب (2), کنارش (2), استکان (2), همسرم (2), میکنم (2), ندارن (2), رفاه (2), خانواده (2), بودی (2), بدو (2), ندارم (2), زنم (2), پایین (2), صدایش (2), دائم (2), نامحرم (2), قدم (2), ببینید (2), جون (2), خورده (2), جایش (2), سمتش (2), خوردی (2), بهتره (2), دیدی (2), عروسی (2), آورد (2), بوده (2), بسه (2), عجب (2), شستن (2), ترشی (2), دوغ (2), فرستاد (2), بدون (2), نداری (2), بذار (2), نوش (2), جان (2), عالی (2), وار (2), بفرمایید (2), نمک (2), قبول (2), بشین (2), دقایقی (2), پرسیدم (2), بغض (2), باعث (2), واسه (2), شوهرت (2), میذاره (2), میرفت (2), غروب (2), تره (2), خریدم (2), مطمئن (2), باشم (2), عقد (2), درون (2), خوری (2), گاز (2), چشمش (2), گرد (2), خوشبختی (2), بسته (2), دعوتتون (2), بیاید (2), بهونه (2), برداشتی (2), راستی (2), رفتیم (2), نگرفته (2), حجاب (2), نکرده (2), زمین (2), بدی (2), میده (2), ببین (2), ترسونه (2), خواندیم (2), آنها (2), خداروشکر (2), اونم (2), برو (2), ببینیم (2), لازم (2), برید (2), خوبه (2), مزاحمت (2), نباید (2), شدین (2), راستش (2), رسید (2), افتاده (2), یادت (2), رید (2), دونم (2), بزنم (2), زیاده (2), عفت (2), روبرویی (2), واقع (2), وسط (2), پسرش (2), ازدواج (2), اینها (2), شوهرش (2), مستاجر (2), صابخونه (2), خرج (2), سپرده (2), نباشه (2), بگم (2), اینه (2), خارج (2), پولش (2), گرفته (2), نگاهی (2), مزه (2), اشکال (2), داده (2), نیاز (2), چندین (2), زده (2), صحبت (2), اومد (2), بیام (2), باشی (2), خوردم (2), جدیدی (2), نهارت (2), بخور (2), کشیدی (2), اشاره (2), پاسخ (2), ایستاد (2), شناخت (2), برویم (2), عمیقی (2), بخت (2), تهِ (2), سطحی (2), تکه (2), شناور (2), کوه (2), بخته (2), تکان (2), کوچه (2), سوم (2), مسیر (2), یادم (2), رسیدم (2), جیغ (2), نداشتم (2), اومدید (2), جایی (2), مرد (2), هوا (2), لباسهاتون (2), دیدمتون (2), کثیف (2), ساندویچ (2), دادید (2), دفتر (2), پدرش (2), محو (2), مهربونی (2), بابام (2), تنها (2), میون (2), نگاهتون (2), کردید (2), منم (2), کتک (2), پشیمون (2), قطره (2), چکید (2), ماه (2), میریم (2), هستیم (2), دیدن (2), میشیم (2), اجازه (2), گذشت (2), منزل (2), عروس (2), چنین (2), نشده (2), دیوار (2), سال (2), تمیز (2), همان (2), بغلش (2), گردنبند (2), انگشتر (2), زیبا (2), هدیه (2), کوچولو (2), زمزمه (2), عزیزای (2), قربونتون (2), بره (2), میز (2), مقایسه (2), تلویزیون (2), شدیم (2), پهن (2), شوم (2), پایم (2), دکمه (2), سوار (2), محله (2), چرک (2), نویس (2), 1397, طراحی, توسط, پارسی, بلاگ, اسپایکا, هواداران, عصر, پادشاهان, kings, era, بلوچستان, سالمندان, هسته, قانونی, نظامی, سنتی, دارو, سازی, تخصصی, عمومی, روانشناسی, فرشتگان, دندانپزشکی, ورزشی, دعانویسی, حرفه, وماهر, انواع, دعاهای, صبی, قرآنی, طنز, کاریکاتور, تمبرخانواده, شهید, محمدسخنی, وجمیله, رمضان, تمبرهای, جهان, بشنو, رایحه, پایگاه, خبری, تحلیلی, فرزانگان, امیدوار, emozionante, اندیشه, نگار, لینک, لوگوی, تاکنون, 73256, بازدیدها, خبرنامه, تیر, فروردین, اردیبهشت, اسفند, آبان, مهر, بایگانی, رویای, رمان_رویای, مادر_سنیه, نوشته, نثر, پریشانی, ذهن, نماهای, قافیه, ble, rubika, eitaa, com, saniehmansouri, splus, pdf, داستان, چهارشنبه, آموختم, هایمان, کلامی, گذراندیم, گسترانیده, اراده, بجا, ذکر, دیده, بهانه, خریدن, سیب, زمینی, پیاز, کوجه, بادمجان, پنیر, اذان, گزاری, انداختیم, نشانش, زنیم, دانه, شانه, بدنه, گذاریم, کنارشان, حوصله, دادند, جای, گزید, ظروف, نزدن, پیش, نگفتی, ندادی, مقابلم, چایمان, چیدم, بقیه, گره, توان, وظیفه, لطف, سعیم, مردونه, عبوس, کارها, زنونه, نتوانست, تحمل, آشپزخونه, میشوری, میندازی, میریزی, بریزم, همسرانشان, کردند, میچسبه, بفرما, ظهر, یاالله, واضح, سمتم, ماند, نیاید, بشینید, بلومبونید, احترامشم, بگذارید, بگرده, غرید, روسریتو, نبینم, احترامی, راحتیم, بندازه, آرتروز, گردن, بگیره, شماتت, بردار, روسریتون, پایینه, تمسخر, دونی, برگشته, آرنج, پهلویش, نگوید, آقاجون, مُرد, انداخته, نیومده, قدمیش, گرفتند, صورتش, خیس, خیز, دختره, هار, میایم, فسنجون, خوریم, تخم, مرغ, خور, فعلا, متنفر, ملا, عصبانی, علاف, خونده, بریزه, پاشی, ملت, بشویم, نگذاشت, بزند, بفهمد, بیاری, زحمتش, دستت, خودشان, تعریف, آبگوشته, بخورید, دعوا, نکنید, توبیخ, ریختی, ملاقه, کنارم, بسم, الله, سفر, تماشا, نباشد, نکرد, کارهایش, رفتار, مثلا, کشد, زشته, پسرم, بیا, دیم, معنای, انا, انزلنا, خوندم, نیاد, مقابل, پریدند, آرامش, متوجه, نشدم, گفتید, ندیدیم, بهترش, دویدی, حیف, البته, استخون, انداختی, نرود, باری, میخری, میرم, خرم, خلوت, شلوغه, شرمگین, گفته, برایشان, بماند, میدانستم, خواهرهایم, فریادها, شیطنت, باقیش, میمونه, راهرو, نخرم, نباشید, نمیگن, لشکر, چپی, میاید, پوزخند, زور, خطی, پله, شویی, دوتای, بیان, شوهرهای, مزخرفشون, گرفتن, پاک, ترس, ساکت, نشسته, بندی, گذاشتیم, زیرش, روشن, میدونستم, عقب, افتید, کوچیکی, گفتش, پرسیده, قشنگه, گام, هماهنگ, میدونم, امیدوارم, خودتون, تکاپو, جلو, اسلام, میندازه, نخونده, چادری, شماست, رعایت, احکام, اندازه, هاشون, بیارن, باشن, نباشن, میدونی, گناه, جمعی, قدرت, بگن, آهی, بدشون, گفتنش, چهره, شرمگینم, زود, میتونم, میدانی, خوشی, شعف, پارچه, پیچیدم, میگردم, میارمش, سخته, کیسه, تاکید, خشک, بردارم, نکند, بگذاری, مادرت, جمعه, هفتم, آدمها, عشقش, فکرش, ذوقم, نباش, نگرانی, کارهاتون, برسید, تونه, باهام, ذاره, خریدت, زودتر, قولنامه, ببینی, لیست, ازدواجمان, غریبه, استراحت, میکنی, نمیشه, غلیظ, کوچیکه, مدل, ببخشم, فورا, خوب, داشتیم, عوض, روبروییشون, مستاجرش, میره, تردیدم, اتفاقی, بگذره, نره, مواظب, باش, اطلاع, دادی, دارد, مهربانی, سخن, طول, دهد, یادی, اجارش, دقیقا, حوضی, عاشقش, ماهی, حمام, دستشویی, درهایشان, قبلا, پیرزنی, میرن, شهرستان, اسباب, میکنن, هنوز, برامون, سخت, وضع, مدرکش, مادرش, خواهرش, طلبه, اختلاس, همینجوری, پخش, بین, مهربان, آزرده, نکنم, پولداره, طرد, خانوادش, زمان, دکتراشو, دکترای, مهندسی, همیش, نشی, میاره, مال, دزدیده, قایم, ازش, میگیرن, هیشکی, پسش, نمیده, اینم, نمیره, نداره, دیشب, میای, نگفت, بهت, کارتم, بازار, داشتید, مراعات, دوخت, خرده, رفتنش, نصف, خورن, ملّا, بهم, ببرمت, وسیله, خواد, مَرده, دونه, دعوتش, اصرار, نشاندمش, ریختم, متعجبم, بُعد, ابعاد, رساند, اومدم, میخورم, روزها, میگیرم, همراهش, بروم, مهندس, علم, استفاده, شیخی, میرفتم, نیومد, بیدارت, پیام, فرستادم, گوشیت, سلامش, حاضره, صدایم, شنید, اشکنه, عجله, محراب, منتظر, ماندم, بیدار, مهیا, نکردم, مدت, چگونه, داشتنش, دعای, ساده, خواهش, گویند, شنود, آسمان, داشتنت, مهمه, خوشبختم, گرده, رویاهام, آرزوهام, ترین, دنیاست, بعضی, دریا, عمیق, شوند, احساسی, مشترک, عمق, سوالش, محکم, کلامش, مبهوت, مردانگی, پرسشش, تکرار, دسته, میگذرم, طاقت, نیاوردم, استخاره, شتاب, افتادم, امید, خونتون, دختریه, همسایه, احترامم, ازت, خوشبخته, لبخندم, غمگین, کشیدن, خبر, نداشتید, وگرنه, روزگارم, سیاه, شکست, نبست, شکستی, زانوهایم, حسرتی, زباله, چرخش, چاله, بیاره, بارونی, گِلی, جوب, سرازیر, دفعه, گردید, خوابه, میدیدم, تلاش, بگیرن, مداد, دیدید, دمپایی, پاره, خیابونه, کفشش, فروخته, نفروشه, مهربونید, واقعیت, دونست, میومدیم, دوستتون, نداشتن, کردین, مسخرتون, عمامه, نداختن, غصه, قدر, دونن, باورم, نمیشد, خواهرم, کارو, شرط, شروط, جرات, تونی, دستته, ذاری, هاتون, نونوایی, آسمون, رفتید, عصبانیت, قال, خواستن, خواستی, واسطه, زدین, اومدین, گله, مند, بشی, نمیشم, خیالت, اشکی, دوختم, کلمه, پشیمان, نقش, چهل, ساله, میشم, بیست, سالته, میبینی, رمضون, نمونده, برنامه, ریزی, سحری, افطاری, مردمی, شبها, متاهلی, مجردی, کدبانو, اونقدری, سنم, بدونم, سنی, منِ, لنگد, میگید, لازمه, داریم, مطمئنی, نخریدید, تایید, پرز, قالی, گردم, مشکلی, خریدهام, دفترش, ببینم, دعوت, بردم, عذاب, وجدان, میشدم, قندی, نادیده, مزاحم, ذلیلی, عین, ذلیلتی, خانومم, بپرسم, آقاتون, بانو, احوال, پرسی, اصل, مطلب, غرض, تشریف, بیارید, خوبید, شاد, عزیرم, مهتابم, کیفم, آوردم, موافق, خیال, خیالم, ارزش, قائل, همراهم, پرده, عسل, صاحبخانه, دعا, نرفتم, تعمیرات, نروم, کارگر, رود, آید, دستی, گرفتاره, خودمون, میکنیم, شیر, آلات, چکه, کهنه, هفته, تمیزی, بده, هزینه, بلندمون, بزنیم, جدید, پنجره, نورگیر, نخواهد, حالی, خود, همراه, داشتنی, سلیقه, مغازه, رسیدیم, گردنم, رویم, اهدایی, ظریف, دوم, ریز, کوچولویی, خوشتون, اعتراض, مقابلمان, ازدواجتون, کوچکتری, پاگشاتون, قاشق, غذایش, دهان, طعم, قرمه, تنگ, برق, زاده, نگاهشان, چهار, ماهه, براتون, حفظشون, همزمان, صورت, طور, نگه, پسر, آقاست, آمدند, سرشان, چادرش, تنش, چشمهایم, اینطوری, حسرت, نخور, بخر, خوای, بری, جهازی, خجالتم, برابر, تفاوت, سیاره, دیگری, دیدیم, قصر, اجاره, خودمان, شرم, کنند, تعارفات, مبل, فرش, متری, فضا, سنگ, سفید, درخشانی, گلدار, اضطراب, تفریحاتمون, ساختمونمون, سواری, دعوامون, میکردن, دقت, طرف, ترسیدم, محل, قرار, گیرد, طبقه, خفه, میله, روبروی, آینه, احساس, پاهایم, باره, میشی, آپارتمان, هیجان, نیامده, جالب, نمایی, بهاری, روزهای, پایانی, گرم, خنک, شبنمی, میزد, فاصله, میکرد, نمیگویم, کاش, شاعر, دربارِ, خداوندگار, صبا, ویژن, تبلیغ,
Text of the page (random words):
از من شیخ گفت سه شب پشت هم خواب دیدم یک خواب که تکرار میشد من با یک جعبه شیرینی و دسته گل از خونه میام بیرون و از کوچه ها میگذرم و میام تا در خونه شما اینقدر برام عجیب بود این خواب که دیگه طاقت نیاوردم و روز سوم استخاره گرفتم گفت شتاب کن تمام مسیر رو یادم بود با گل و شیرینی راه افتادم گفتم خدایا به امید خودت رسیدم دم خونتون و صدای داد بابات رو شنیدم فهمیدم حرف از من و نگاه دختریه که به من مونده صدای جیغ و گریه باعث شد تا قبل جمع شدن همسایه ها و از دست رفتن اون دختر که به من سپرده شده در بزنم و با همه احترامم ازت خواستگاری کنم حالا راستش رو به من بگو زن من خوشبخته خیره شیخ بودم و غرق در میان صدا و کلامش و مبهوت مردانگی اش که پرسشش مرا تکان داد چی گفت گفتی فکر می کردی با خودت که زن من چقدر خوش بخته حالا زن من خوش بخته بعضی حس ها سطحی هستند مثل تکه های یخ شناور در دریا اما گاهی این تکه های شناور روی آب در زیر آب آنقدر عمیق هستند که کوه یخ می شوند مثل احساسی که سطحی بود و در هر روز از زندگی مشترک با او عمق گرفت و حالا با این سوالش محکم چون کوه یخ شد آرام گفتم خوشبخت تر از تمام رویاهام خوشبخت تر از تهِ تهِ آرزوهام خوشبخت ترین زنی که تو دنیاست لبخند زد چرا لبخند زدم چون برای همسرم مهمه خوش بخت باشم و من خوشبختم که دنبال خوشبختی من می گرده شیخ چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت آسمان گرفت چطور برای داشتنت از خدا تشکر کنم عالیجناب قصه من نمی دانست که من خودم هم نمی دانم چگونه خدا را برای داشتنش شکر کنم او شیخ را برای من فرستاد پاسخ یک دعای ساده را داد یک خواهش از ته دل پس راست می گویند که خدا صدای ما را می شنود قسمت هشتم رمان شیخ عالیجناب یکشنبه 02 7 23 10 12 ص رمان شیخ عالیجناب رمان مذهبی سنیه منصوری سنیه منصوری نظر صبح که از خواب بیدار شدم شیخ رفته بود خیلی ناراحت بودم که برایش صبحانه مهیا نکردم نمی دانم کجا رفته است در این مدت یا خانه بود یا مسجد نهار اشکنه درست کردم برای نماز به مسجد رفتم با عجله وارد مسجد شد و به سمت محراب رفت نماز را خواندیم منتظر ماندم تا بیاید تا به خانه برویم دیدم که از مسجد خارج میشود صدایش زدم شیخ صدایم را که شنید ایستاد نمی دانم شناخت یا نه به سمتش قدم برداشتم که با لبخند نگاهم کرد سلام قبول باشه سلامش را پاسخ دادم و گفتم بریم خونه نهار حاضره متعجب نگاهم کرد و پرسید از صبح به گوشیت نگاه کردی گفتم نه دوباره لبخند زد پس ببخشید من صبح باید میرفتم سرکار دلم نیومد بیدارت کنم برات پیام فرستادم که می رم سرکار و روزه هستم نهارت رو بخور حالا من متعجب بودم سرکار می رید جواب داد نباید برم گفتم مگه شیخی کار نیست با دست اشاره کرد همراهش بروم به سمت در مسجد حرکت کردیم که گفت اگه یادت باشه گفتم قبل از شیخ شدن مهندس بودم من از علم خودم باید برای رفاه حال مردم استفاده کنم مرا تا در خانه رساند و گفت شما برو بالا نهارت رو بخور من شب اومدم میخورم دست شما هم درد نکنه زحمت کشیدی برای نهار اما من بیشتر روزها روزه میگیرم شما فقط برای خودت نهار درست کن شیخ رفت و من هر روز چیز جدیدی از او می دیدم آنقدر متعجبم کرده بود که دیگر هر لحظه در انتظار بودم بُعد جدیدی از ابعاد زندگی شیخ برایم باز شود یک روز مادرم به در خانه ما آمد خیلی خوشحال شدم دعوتش کردم به خانه داشتم صبحانه می خوردم با اصرار نشاندمش پای سفره می دانستم یا صبحانه نخورده یا سیر نخورده برایش چای ریختم و ظرف شکر را کنار دستش گذاشتم در حال خوردن صبحانه شروع به صحبت کرد دیروز نزدیک غروب شوهرت اومد دم خونه یک کارت داد بهم گفت امروز بیام ببرمت خرید هر چی از لباس و وسیله خونه نیاز داری بخرم گفت نمی خواد تو ناراحت جهاز باشی یا چیزی کم داشته باشی گفت تازه عروسی و اون مَرده و نمی دونه چی لازم داری چشمهایش را به نان داخل سفره دوخت و در حال بازی با خرده های نان گفت بعد رفتنش بابات کارت رو گرفت رفت بیرون نصف پول رو برای خودش کارت به کارت کرد گفت این همه پول داره که چی حق ما رو می خورن این ملّا ها می دانستم پدرم حتما چندین حرف بد هم زده اما مادرم مراعات مرا می کند و نمی گوید گفتم اشکال نداره شیخ ناراحت نمی شه دیشب به من گفت میای که بریم خرید نگفت کارت داده بهت تو کارتم پول ریخت گفت رفتیم بازار هر چی آلا یا شما نیاز داشتید بخرم مادرم با شک و تردید به من نگاهی کرد هی حرفش را مزه مزه می کرد گفتم بگو مامان چی شده گفت ناراحت نشی ها اما این همه پول رو از کجا میاره نکنه بابات راست میگه که مال مردم رو دزدیده اومده اینجا قایم شده آخه همه ازش پول میگیرن هیشکی هم پسش نمیده اینم دنبال پولش نمیره هیچ وقت ته دلم ناراحت شدم اما مهربان جوابش را دادم که آزرده اش نکنم شیخ از یک خانواده خیلی پولداره اما چون شیخ شد طرد شد از خانوادش اما اون زمان دکتراشو گرفته بود دکترای مهندسی داره برای همیش درآمدش زیاده گفت راست میگی یعنی میگی حرفش را تمام کردم همه درآمدش از راه مدرکش هست پدر و مادرش شیخ و خواهرش رو چون طلبه شدن از خونه بیرون کردن آخه اگه اختلاس گر بود می آمد اینجا یا میرفت خارج پولش رو همینجوری پخش می کرد بین مردم مادر گفت چی بگم پس چرا وضع زندگی خودش اینه گفتم بیشتر درآمدش رو خرج مردم میکنه میگه من راحت بودم تا حالا الان هم گفت بخاطر من سپرده یک خونه نزدیک خونه شما پیدا کنن برامون گفت یک کمی بزرگتر باشه که مهمون میاد سخت نباشه برام مادرم با ذوق گفت راست میگی عفت خانوم اینها دارن میرن شوهرش کار پیدا کرده شهرستان دارن اسباب جمع میکنن اما هنوز مستاجر پیدا نکرده صابخونه خانه عفت خانوم دقیقا خانه روبرویی می شد اما خانه اش از خانه مادرم بزرگتر بود آشپزخانه اش در حیاط بود در واقع از در که وارد می شدی سمت چپ آشپزخانه و یک اتاق بود و در سمت راست یک اتاق و یک اتاق بزرگتر که مهمان خانه بود وسط حیاط هم حوضی داشت که من و آلا عاشقش بودیم اما هرگز ماهی نداشت حمام و دستشویی اش میان این دو قسمت خانه ها بود و درهایشان از حیاط باز می شد قبلا مادرم می گفت یک سمت خانه برای پیرمرد و پیرزنی بوده و وقتی پسرش ازدواج کرد اتاق و مهمان خانه را درست کرده بود گفتم حتما اجارش زیاده مادرم گفت تو حالا بهش بگو تلفن را برداشتم و گفتم باشه شماره اش را گرفتم خیلی طول کشید تا جواب دهد سلام خانوم چه عجب یادی از ما کردی فکر کردم یعنی باید بهش زنگ بزنم یعنی ناراحت میشه بهش زنگ نمی زنم شیخ خب او هم آدم است دیگر حتما دوست دارد که اینگونه با مهربانی سخن می گوید گفتم ببخشید می دونم سر کاری مامان اومده گفت خوش اومده پس دارید می رید خرید گفتم آره گفت خوش بگذره سفارش هایی که کردم یادت نره خانوم مواظب خودت هم باش ممنون که اطلاع دادی گفتم چشم ممنون انگار تردیدم را حس کرد که گفت چیز دیگه هم هست اتفاقی افتاده گفتم خب راستش با مامان داشتیم حرف می زدیم رسید به عوض کردن خونه مامان گفت خونه روبروییشون داره مستاجرش میره گفت چه خوب دوست داری اون خونه رو گفتم آره اما بزرگه یکم زیر لب گفت بزرگ فورا گفتم ببخشید متعجب گفت چی رو ببخشم گفتم خب خونه بزرگه نباید اصلا می گفتم ناراحت شدین خندید و این را از مدل نفس هایش فهمیدم خنده هایش بی صدا بود گفت این حرف ها چیه از اینکه اینجوری غلیظ گفتی بزرگه تعجب کردم آخه اینجا ها همه خونه ها کوچیکه این چیه که تو اینجوری میگی بزرگه برایش از خانه گفتم و او گفت خیلی خوبه اگه مهمون نامحرم باشه یا غریبه ای بیاد تو راحت توی اون اتاق استراحت میکنی و مزاحمت برات نمیشه و من می دانستم که رفت و آمد شیخ تا قبل از ازدواجمان زیاد بود گفت شما برو به خریدت برس امروز زودتر میام بریم خونه رو ببینیم و قولنامه کنیم شما هم ببینی چی لازم داری برای اون خونه لیست کنی برید خرید گفتم مامان دو روز نمی تونه بیاد باهام بابا نمی ذاره گفت نگران بابا نباش اون رو حل میکنم شما بدون نگرانی به کارهاتون برسید مادرم با لبخند به من نگاه می کرد من هم با تمام ذوقم لبخند زدم با تمام عشقش گفت خداروشکر تو خوشبخت شدی چیزی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم اونم با کی یک شیخ گفتم مامان اون فرق داره با همه آدمها فرق داره و من می دانستم شیخ عالیجناب قصه من است شیخ عالیجناب من قسمت هفتم رمان شیخ عالیجناب جمعه 02 7 7 11 42 ص رمان شیخ عالیجناب رمان مذهبی سنیه منصوری سنیه منصوری نظر تمام وسایل را در سه کیسه بزرگ گذاشتم تاکید داشت تا نمک سفره و چای خشک برای دم کردن بعد از نهار را هم بردارم میگفت آنها مهمان ما هستند نکند بگذاری مادرت کار کند هر کاری داری به من بگو نماز را در مسجد خواندیم قابلمه بزرگ آبگوشت را در پارچه ای پیچیدم پلاستیک های سنگین را خودش بلند کرد یکی از آنها را من برداشتم که گفت بذار باشه من بر میگردم میارمش هم سنگین هست و هم با چادر سخته برات میدانی دل زن ها با همین توجه های کوچک پر از خوشی می شود مثل دل من که از توجه او پر از شعف شد آرام و سر به زیر گفتم میتونم لبخند زد به چهره شرمگینم و من این لبخند را از گوشه چشم دیدم و گفت پس زود بریم تا دست شما درد نگرفته در راه دوباره پرسید همه چیز برداشتی خانوم و من خانم گفتنش را دوست داشتم و نگاهش کردم که لبخند زد ببخشید یکم استرس دارم تعجب کردم استرس چرا آهی کشید چون توی خونه شما همه از من بدشون میاد مثل خونه پدر و مادر خودم مثل مردم توی خیابون این لباس مردم رو می ترسونه متعجب گفتم می ترسونه چرا یک لحظه نگاهم کرد و دوباره به جلو خیره شد مردم رو به یاد خدا و اسلام میندازه یاد نماز های نخونده یاد روزه های نگرفته مثل چادری که روی سر شماست خانوم این چادر مردم رو یاد حجاب رعایت نکرده و احکام روی زمین مونده خدا می اندازه آدم ها دوست ندارن بدی هاشون رو به یاد بیارن دوست دارن وقتی بی حجاب به خیابون میان همه مثل خودشون باشن و یاد خدا نباشن میدونی گناه جمعی بهشون قدرت میده که بگن ببین همه اینجوری هستن حرف هایش در ذهنم تکاپو انداخت من هم تا قبل عقد با شما مثل همین مردم بودم سر به زیر راه می رفت و گام هایش با من هماهنگ بود میدونم و امیدوارم روزی این چادر رو نه بخاطر من که بخاطر خودتون سر کنید پدرم اخم کرده نشسته بود مادرم م آلا مشغول سر هم کردن و بسته بندی برس ها بودند قابلمه آبگوشت را روی گاز گذاشتیم و زیرش را روشن کردم به مادرم گفتم شیخ گفت دعوتتون کنیم خونه اما میدونستم نه بابا میاد و نه میذاره شما بیاید تازه از کار هم عقب می افتید کوچیکی خونه رو بهونه کردم گفتش بابات چی دوست داره همون رو درست کن از صبح ده بار پرسیده همه چیز برداشتی راستی مامان کی وقت داری بریم خرید دیروز رفتیم یکم خرید کردیم این قابلمه رو هم دیروز خریدم قشنگه نه دست از باز کردن و چیدن وسایل کف آشپرخانه برداشتم و به مادرم که ساکت ایستاده بود نگاه کردم با ترس پرسیدم چیزی شده مادرم اشک چشمش را پاک گرد و گفت خوشبختی صدای آلا از پشت مادرم آدم آنقدر آشپرخانه ما کوچک بود که به زور و خطی جا شده بودیم آشپزخانه که نه زیر پله بود که گاز و ظرف شویی و یخچال را گذاشته بودیم از اون دوتای دیگه خوشبخت تره مامان تو بهشون گفتی بیان باز دست شوهرهای مزخرفشون و گرفتن اومدن اینجا مادرم تعجب کرد اومدن چرا پوزخند آلا و جواب همیشگی اش اومدن مفت خوری مثل همیشه مادر چپ چپی نگاهش کرد به افرا صبح گفتم که میاید اینجا برای نهار آلا غر زد نمیگن یک لشکر هستن شاید غذا کم بیاد صدای شیخ آمد خانوم غذا کم نیست مهمون اومده بلند شدم و چادرم را روی سرم کشیدم نه نگران نباشید سرش را از درون اتاق بیرون آورد و به راهرو نگاه کرد مطمئن چیزی نخرم صدای بلند حرف زدن مادرم با خواهرهایم و فریادها و شیطنت های بچه هایشان از حیاط می آمد با خجالت گفتم نه زیاد درست کردم گفتم باقیش میمونه واسه شام خیلی شرمگین بودم او فقط برای نهار گفته بود و من کمی زیاد تر درست کرده بودم تا بیشتر برایشان بماند میدانستم پدرم چقدر این غذا را دوست دارم و آلا حتما از عقد ما تا حالا گوشت نخورده است لبخند شیخ عجیب بود کار خوبی کردی مطمئن باشم نون کم نیست بخرم آلا گفت نون هست صبح نانوایی بودم خریدم الان شلوغه شیخ گفت شما مهمون ما هستید آلا گفت خب غروب میرم می خرم خلوت تره شیخ گفت شما نون میخری آلا گفت بله بعد ها فهمیدم که از آن روز هر وقت نانوایی میرفت برای خانه ما هم نان می خرید که آلا نرود و آن صبح آخرین باری بود که آلا به نانوایی رفته بود سفره را گذاشتم من و شیخ افرا گفت آخه آبگوشت حیف گوشت نبود البته انگار بیشتر استخون انداختی پدرم جوابش را داد که باعث تعجب همه شد تو که واسه خوردن دویدی اومدی ببند دهنت رو نه که شوهرت همین رو هم میذاره سر سفره افرا بغض کرد بابا شاهین اخم کرد بهترش رو براش گذاشتم آلا گفت چرا ما ندیدیم شاهین گفت مگه باید می دیدی خجالت می کشیدم که مقابل شیخ اینگونه به هم می پریدند اما او با آرامش آبگوشت ها را در کاسه ای بزرگ می ریخت شنیدم که زیر لب چیزی می گوید اما متوجه نشدم و پرسیدم چیزی گفتید با لبخند نگاهم کرد و سرش را به معنای نه بالا انداخت و بعد از دقایقی گفت انا انزلنا می خوندم غذا کم نیاد کارهایش رفتار هایش عجیب بود مثلا همین که خودش سفره را انداخت و الان هم غذا را می کشد مادرم هر چه گفت زشته پسرم بیا شما بشین ما انجام می دیم قبول نکرد و گفت شما مهمون ما هستید سفر را تماشا کردم چیزی کم نباشد سیر ترشی سبزی دوغ نان نمک و ظرف های بزرگ آبگوشت شیخ کنارم دم در نشست و گفت بسم الله بفرمایید پدرم ملاقه را برداشت و هم زد بعد کاسه اش را پر کرد مادرم توبیخ وار نزدیک گوشم گفت مهلا چرا اینقدر گوشت ریختی شیخ جوابش را داد آبگوشته دیگه مادر بخورید نوش جان خانوم منو دعوا نکنید من گفتم بهشون مادرم تشکر کرد و مشغول شد آلا با لذت تمام می خورد و تعریف می کرد افرا و معلا با اینکه اخم کرده بودند کاسه خودشان و بچه هایشان را پر کرده بودند پدرم که سیر شد گفت دستت درد نکنه شیخ عالی بود شیخ گفت نوش جان دست مهلا خانوم درد نکنه که زحمتش با ایشون بود شیخ نمی دانست پدرم هرگز از زن ها تشکر نمی کند موقع جمع کردن سفره هم نگذاشت کسی دست به سفره بزند من را هم فرستاد تا وسایل را در آشپرخانه مرتب کنم آرام بدون اینکه کسی بفهمد زیر گوشم گفت وسایل رو دیگه بر نداری بیاری خونه ها بذار تو یخچال هر چی خوردنی مونده ترشی و سبزی و دوغ و هر چه زیاد آمده بود در یخچال گذاشتم خواستم کاسه ها را بشویم که آمد و خودش مشغول شستن شد بعد از شستن ظرف ها هم رفت بیرون و به من گفت چای را دم کنم چای را دم کردم و نشستم که شاهین گفت عجب ریخت و پاشی میکنه این شیخ پول ملت رو خوردن دیگه مادرم گفت بسه شاهین چکار بنده خدا داری صمد گفت راست میگه دیگه کی پول داره این همه گوشت بریزه تو آبگوشت عصبانی شدم مثل شما علاف نیست که کار میکنه درس خونده شاهین خندید و من از خنده اش متنفر بوده و هستم مگه ملا شدن هم درس داره پدرم گفت بس کنید از شما دو تا مفت خور بهتره فعلا دیدی هم عروسی گرفت هم مثل آدم غذا درست کرد آورد مهمونی افرا گفت نه که ما میایم گوشت و فسنجون می خوریم ما هم هر وقت اومدیم نون و تخم مرغ بود دیگه پدرم از جایش بلند شد و خیز برداشت سمتش ببند دهنت رو دختره خیره سر اینقدر اومدی مفت خوردی و رفتی که برام هار شدی صمد و شاهین پدر را گرفتند اما چک اول را خورده بود و صورتش خیس اشک بود مگه چی گفتم بابا شاهین داد زد ببند دهنت رو صمد گفت ببینید چطور ما رو انداخته به جون هم نیومده بد قدمیش ما رو گرفت آلا آرام گفت بد قدم تو بودی که تا اومدی آقاجون مُرد با آرنج به پهلویش زدم که هیچ نگوید صدای در آمد حتما شیخ برگشته بود چادرم را مرتب کردم و رفتم در را باز کنم که معلا گفت حالا چرا این چادر گذاشته توی خونه صدای پر تمسخر آلا را شنیدم که جوابش را داد چون شوهر های شما نامحرم هستن این رو هم نمی دونی مادرم با شماتت صدایش کرد آلا دست بردار شما دو تا هم روسریتون رو درست کنید بنده خدا دائم از دست شما سرش پایینه معلا غر زد به ما چه ما راحتیم اینقدر سرش رو بندازه پایین تا آرتروز گردن بگیره پدرم غرید روسریتو درست کن نبینم بهش بی احترامی کنید شاهین گفت من دوست ندارم زنم اینجوری بگرده پدرم گفت وقتی بدو بدو نیاید سر سفره شیخ بشینید و بلومبونید باید احترامشم بگذارید شیخ وارد حیاط شده بود و صدا ها واضح می آمد جعبه بزرگ شیرینی را به سمتم گرفت و میوه ها دست خوش ماند سلام چایی رو دم کردی یا برم دم کنم گفتم سلام نه دم کردم گفت پس بریم داخل بلند گفت یاالله مادرم هم جواب داد بفرما کجا رفته بودی این وقت ظهر شیخ گفت سلام رفتم شیرینی بخرم با چایی میچسبه پدرم لبخند زد از این احترام شیخ غرق لذت بود افرا و معلا و همسرانشان اخم کرده نگاهش می کردند شیخ گفت من برم چایی بریزم شاهین نتوانست تحمل کند تو مگه زنی همش تو آشپزخونه ای ظرف میشوری سفره میندازی چایی میریزی شیخ بلند زد به شاهین عبوس مگه این کارها زنونه هست صمد گفت پس مردونه است شیخ گفت من تا وقتی هستم و توان دارم به همسرم کمک میکنم ایشون وظیفه ای ندارن دارن لطف می کنن من همه سعیم رفاه خانواده ام هست رفت و اخم های شاهین و صمد بیشتر گره خورد سینی چای را برداشت و من شیرینی را در چند بشقاب چیدم بعد از چایی آمد و ظرف های شیرینی را برداشت و آرام گفت بقیه شیرینی رو بگذار یخچال پشت سرش با آخرین بشقاب شیرینی ها بیرون رفتم کنارش نشستم که استکان چای را مقابلم گذاشت و من ظرف شیرینی را کنار استکان های چایمان پدرم با اخم به مادرم گفت تو مگه دو روز پیش نگفتی چایی تموم شده دو روزه چایی به ما ندادی مادرم لب گزید خودشون آوردن اصلا از وقتی اومدن جز ظرف و ظروف چیزی دست نزدن همه رو آوردن شیخ گفت خب مهمون ما هستید یکم جای ما کوچیک بود به شما زحمت دادیم جا از شما غذا از ما پدرم گفت تا باشه از این مهمونی ها آلا چایش را با چند شیرینی خورد و آخر دو تا دیگر برداشت و بلند شد نشست پای بساط برس ها شیخ که آرام چایش را می نوشید گفت چکار می کنید آلا خانوم آلا برس را نشان شیخ داد برس درست می کن...
|