Meta tags:
description= jokestoon;
keywords= jokestoon;
Description= جوک و پیامک;
Keywords= جوک و پیامک;
Headings (most frequently used words):
-
Text of the page (most frequently used words):
بود (24), این (21), کرد (19), است (17), قربان (15), برای (14), مرد (14), جوان (13), خود (12), داستانک (10), شماره (10), خانه (10), خواب (10), گفت (9), ولی (9), مداد (9), کار (8), خبر (8), بیسکوئیت (8), های (7), شما (7), وقتی (7), کنی (7), شده (7), گرفت (6), دید (6), تنها (6), صفت (6), اما (6), فکر (6), همه (6), ثروت (6), نظرات (5), موضوع (5), مطلب (5), شود (5), جمعه (5), عصر (5), ابراهیم (5), فروتن (5), دارد (5), داخل (5), دست (5), باعث (5), کند (5), عصبانی (5), خلیفه (5), پول (4), پدر (4), همیشه (4), دهد (4), اینکه (4), دیده (4), داشت (4), متوجه (4), بیچاره (4), کدام (4), شمع (4), گنج (4), خدا (4), کسی (4), مصر (4), وبلاگ (3), قالب (3), رستوران (3), داد (3), درست (3), بزرگ (3), گذارد (3), بدان (3), زندگی (3), مهم (3), استفاده (3), باید (3), رنج (3), هایی (3), نگاه (3), تمام (3), پنج (3), درباره (3), چند (3), تصمیم (3), نشست (3), خورد (3), خیلی (3), پیش (3), کرده (3), همین (3), حالا (3), رفت (3), هایش (3), نبود (3), اسب (3), مردند (3), گفتی (3), آنها (3), بله (3), زیادی (3), آتش (3), حادثه (3), زمین (3), زیر (3), هنگفت (3), خرج (3), هیچ (3), گنجی (3), مرا (3), روز (3), همان (3), بازدید (2), تبلیغات (2), تبلیغ (2), فقط (2), نوشته (2), کوچه (2), بین (2), روی (2), غذا (2), نوه (2), سفارش (2), خواست (2), گارسون (2), صورت (2), حساب (2), مگر (2), اید (2), اثری (2), چوب (2), نیست (2), باش (2), پاک (2), اشتباه (2), مسیر (2), آنچه (2), آخر (2), دستی (2), حرکت (2), پدربزرگ (2), هست (2), اگر (2), دنیا (2), مثل (2), بقیه (2), تعجب (2), چیز (2), ندید (2), نویسم (2), جوانی (2), فرودگاه (2), پروازش (2), باقی (2), مانده (2), وقت (2), نیز (2), صندلی (2), شروع (2), نشسته (2), گذاشت (2), شاید (2), باشد (2), بار (2), حسابی (2), ببینم (2), اعلام (2), زمان (2), آنجا (2), ساکش (2), قرار (2), ناگهان (2), گذاشته (2), دیگر (2), چهار (2), مرگ (2), پرخوری (2), دوست (2), گوشت (2), پدرتان (2), سوخت (2), پدرم (2), علت (2), کنم (2), رسید (2), درخت (2), پیری (2), سکه (2), انجا (2), شهر (2), شانه (2), حتما (2), نگهبانان (2), رحم (2), دیار (2), عاقل (2), رها (2), خوابی (2), بروم (2), فلان (2), سوی (2), مقداری (2), خویش (2), خیابان (2), نداشت (2), دستور (2), داده (2), بعد (2), گریه (2), خداوند (2), طول (2), ناحیه (2), بزرگتر (2), مجاز (2), مطالب (2), آرشیو (2), جوک (2), پیامک (2), امروز, دیروز, بازدیدها, 15357, امکانات, جانبی, مدل, لباس, کلیکی, ایرانی, چتروم, تبدیل, سایت, کسب, درآمد, خنده, sadaf, love, live, حرفهای, نگفته, مشق, عشق, ناز, allah, lord, دنـیــــای, مـــــــن, دختر, پسرای, ایرونی, نهِ, هشتاد, هشت, عمارمیاندواب, شهریار, 0511, کاسل, نفس, علی, اصغربامری, پیوندها, موضوعات, یکی, راهی, تابلوی, رستورانش, چنین, اینجا, میل, بفرمایید, خواهیم, مسافری, خسته, محض, تابلو, وارد, غذای, مفصلی, نوش, جان, نمود, خارج, طولانی, جلوی, مسافر, ننوشته, خواهید, لبخندی, آری, مطعلق, مرحوم, شماست, کاری, ردی, سعی, نسبت, هشیار, باشی, بدانی, میکنی, انجام, پنجمین, شکل, خارجی, زغالی, اهمیت, مراقب, درونت, چهارم, اجازه, کردن, کنیم, تصحیح, خطا, بدی, واقع, خودت, نگهداری, سوم, گاهی, نویسی, بکشی, تراش, کمی, بکشد, نوکش, تیز, ظریفتر, باریکتر, تحمل, چرا, انسان, بهتری, شوی, دوم, فراموش, وجود, هدایت, اسم, خداست, تورا, اراده, توانی, کارهای, هرگز, نباید, اول, بستگی, چگونه, دستشان, بیاوری, عمرت, آرامش, رسی, پسرک, خاصی, پسرم, مهمتر, مدادی, خواهم, شدی, بشوی, مینویسی, سالن, منتظر, چون, هنوز, ساعت, گذراندن, کتابی, خریداری, بسته, خرید, برروی, درآرامش, خواندن, کتاب, مردی, کنارش, روزنامه, خواند, نخستین, دهان, برداشت, چیزی, نگفت, بهتر, ناراحت, نشوم, ماجرا, تکرار, برمی, نمی, واکنش, نشان, ادب, چکار, خواهد, آخرین, نصف, نصفش, هنگام, بلندگوی, سوار, شدن, هواپیماست, کتابش, بست, چیزهایش, جمع, جور, تندی, انداخت, دور, سمت, دروازه, هواپیما, دستش, عینکش, ساک, کمال, جعبه, بیسکوئیتش, آنجاست, باز, نشده, نخورده, شرمنده, یادش, رفته, بیسکوئیتی, خریده, تقسیم, بدون, برآشفته, صورتی, خودش, موقع, متاسفانه, زمانی, معذرت, خواهی, جرج, خوشی, ندارم, مگه, غذایی, دادید, اندازه, مرگش, کجا, آوردید, قدر, کردند, بیاورند, خاموش, کنند, خاکستر, سوزی, شعله, تشیع, جنازه, مادرتان, مادرم, وقوع, سرش, بلند, نشد, شنید, بدرود, بانک, ورشکست, اعتبار, بیش, سنت, ارزش, ندارید, ثروتمندی, مباشر, سرکشی, اوضاع, فرستاده, مراجعه, پرسیید, مثنوی, مولوی, شان, صندقی, طلا, پیدا, دوباره, ثروتی, یافت, یافتن, زحمت, کشیده, راه, ولخرجی, دوری, جست, بیخبر, قانون, خوردبا, یاریش, شتافته, پندار, غلط, زیرا, رئیس, انها, بردندجوان, دارند, مشت, لگد, میکشند, داشته, باشید, دزد, نیستم, قصه, تعریف, خوبی, احساس, حرف, بوی, راستی, میدهد, واقعا, اثر, خوابها, غربت, آمده, آدم, خاطر, دیدن, زندگیش, میکند, عقل, سرت, نداری, مثلا, بارها, فکرش, نیفتادم, زندگیم, دنبال, دیدم, دربغداد, کویی, نهفته, گرد, وفکر, فراموشی, بسپار, نشانی, دقیقا, پدری, اوست, متشکرم, روشن, کردی, میخواستم, یافتم, سفر, برگردد, مدت, مکانی, برساند, پولهایش, قرض, نمیشناخت, چاره, بازار, بگردد, بیرون, بگذراند, سرقت, غروب, آفتاب, نماند, بماند, توسط, ماموران, دستگیر, مجازات, میرسد, بیدار, فرو, شیرینی, بزرگی, افسوس, خیال, واقعیت, آسمان, فاصله, کاست, باخود, بخشیده, مورد, لطف, امشب, میروم, چیزهایی, فروخت, غیر, آنرا, میداشت, روزها, وهفته, ماه, سال, گذشت, تدریج, آنکه, تکه, باغ, حتی, سیاه, برایش, نمانده, زاری, راز, نیاز, شکر, نعمت, نکردم, بدبختی, گرفتار, یاری, بسیار, بخشنده, مهربان, ناله, بندگانش, پاسخ, بنده, رامیدهد, قدیم, بغداد, ازپدرش, ارث, رسیده, اصلا, روزی, پیران, قوم, گفتند, باد, نده, گوش, بدهکار, بشنوید, دوستان, داستان, حقیقت, نقد, حال, ماست, اخیر, خرداد, صبا, ویژن,
Text of the page (random words):
جوک و پیامک سفارش تبلیغ صبا ویژن جوک و پیامک طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز آرشیو وبلاگ خرداد 92 آرشیو کل مطالب مطالب اخیر داستانک شماره شش داستانک شماره پنج داستانک شماره چهار داستانک شماره سه داستانک شماره دو داستانک شماره شش ابراهیم فروتن تنها جمعه 92 4 7 9 7 عصر بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن در زمان های قدیم جوانی در بغداد زندگی می کرد که ثروت زیادی ازپدرش به او ارث رسیده بود او هر روز ثروت پدر را خرج می کرد و اصلا خبر نداشت که این ثروت هنگفت روزی تمام شود هر چه پیران و قوم و خویش هایش می گفتند ای جوان عاقل باش و ثروت پدر را به باد نده گوش او بدهکار نبود روزها وهفته ها و ماه ها و سال ها گذشت و ثروت هنگفت جوان به تدریج کم شد و کم شد تا آنکه یک روز متوجه شد که جز خانه و تکه ای زمین و یک باغ حتی یک سکه ی سیاه هم برایش نمانده است جوان شروع به گریه و زاری و راز و نیاز با خداوند کرد که ای خدا من شکر ان همه نعمت را نکردم حالا به بدبختی گرفتار شده ام مرا یاری کن و از انجا که خداوند بسیار بخشنده و مهربان است و از گریه و ناله ی بندگانش به رحم می اید پاسخ بنده اش رامیدهد چند روز بعد جوان خوابی دید وقتی بیدار شد به فکر فرو رفت با خود گفت چه خواب شیرینی بود کسی از سوی خدا به من دستور داد که به مصر بروم در آنجا گنج بزرگی هست ولی افسوس که این فقط یک خواب است و خواب و خیال با واقعیت زمین تا آسمان فاصله دارد آن جوان شب بعد نیز همان خواب را بی کم و کاست دید و باخود گفت شاید خدا مرا بخشیده و مورد لطف خود قرار داده است اگر امشب هم همان خواب را ببینم حتما به مصر میروم جوان آن شب هم همان خواب را دید و بقیه ی چیزهایی را که داشت فروخت به غیر از خانه که آنرا دوست میداشت جوان پس از مدت ها به مصر رسید و تصمیم گرفت خود را به مکانی که در خواب دیده بود برساند ولی متوجه شد که همه ی پولهایش تمام شده است تصمیم گرفت از کسی مقداری پول قرض کند ولی در مصر کسی را نمیشناخت چاره ای نبود جز اینکه در کوچه و بازار بگردد و شب را بیرون بگذراند هر چه نشست هیچ کس را در خیابان ندید او خبر نداشت که به علت چند سرقت مهم در شهر خلیفه دستور داده است که پس از غروب آفتاب هیچ کس در خیابان نماند هر کس بماند توسط ماموران دستگیر شده و به مجازات میرسد جوان بیچاره بیخبر از قانون شهر نشسته بود که ناگهان دستی به شانه اش خوردبا خود فکر کرد حتما خدا به یاریش شتافته اما پندار او غلط بود زیرا کسی که دست بر شانه ی او گذاشته بود رئیس نگهبانان بود انها او را پیش خلیفه بردندجوان وقتی دید نگهبانان دارند او را زیر مشت و لگد میکشند گفت رحم داشته باشید من دزد نیستم و قصه را برای آنها تعریف کرد خلیفه که مرد خوبی بود احساس کرد حرف های جوان بوی راستی میدهد و واقعا او بر اثر خوابها به دیار غربت آمده است و گفت آخر آدم عاقل به خاطر دیدن یک خواب خانه و زندگیش را رها میکند تو مگر عقل در سرت نداری مثلا خود من بارها خوابی را دیده ام درباره ی یک گنج ولی هیچ وقت به فکرش نیفتادم که زندگیم را رها کنم و بروم دنبال آن بار ها خواب دیدم دربغداد و در فلان سوی و فلان کویی زیر درخت پیری گنجی نهفته است تو هم به خانه بر گرد وفکر گنج را به فراموشی بسپار جوان متوجه شد که نشانی گنجی که خلیفه در خواب دیده است دقیقا خانه ی پدری خود اوست جوان گفت متشکرم که مرا روشن کردی ولی من گنجی را که میخواستم یافتم خلیفه مقداری پول به جوان داد تا خرج سفر کند و به دیار خویش برگردد جوان به خانه که رسید زیر درخت پیری را که در خانه شان بود کند و صندقی پر از سکه های طلا پیدا کرد و دوباره به ثروتی هنگفت دست یافت اما از انجا که برای یافتن این گنج زحمت زیادی کشیده بود آن ثروت را در راه درست خرج کرد و از ولخرجی دوری جست مثنوی مولوی موضوع مطلب نظرات داستانک شماره پنج ابراهیم فروتن تنها جمعه 92 4 7 9 7 عصر مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود پس از مراجعه پرسیید جرج از خانه چه خبر خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد سگ بیچاره پس او مرد چه چیز باعث مرگ او شد پرخوری قربان پرخوری مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد این همه گوشت اسب از کجا آوردید همه اسب های پدرتان مردند قربان چه گفتی همه آنها مردند بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند برای چه این قدر کار کردند برای اینکه آب بیاورند قربان گفتی آب آب برای چه برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان کدام آتش را آه قربان خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد پس خانه پدرم سوخت علت آتش سوزی چه بود فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان گفتی شمع کدام شمع شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان مادرم هم مرد بله قربان زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان کدام حادثه حادثه مرگ پدرتان قربان پدرم هم مرد بله قربان مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت کدام خبر را خبر های بد قربان بانک شما ورشکست شد اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید موضوع مطلب نظرات داستانک شماره چهار ابراهیم فروتن تنها جمعه 92 4 7 9 7 عصر زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت پیش خود فکر کرد بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد ولی این ماجرا تکرار شد هر بار که او یک بیسکوئیت برمی داشت آن مرد هم همین کار را می کرد این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد زن حسابی عصبانی شده بود در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست آن زن کتابش را بست چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست باز نشده و دست نخورده خیلی شرمنده شد یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود آن مرد بیسکوئیت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد در صورتی که خودش آن موقع که فکر می کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت هایش می خورد خیلی عصبانی شده بود و متاسفانه دیگر زمانی برای معذرت خواهی نبود موضوع مطلب نظرات داستانک شماره سه ابراهیم فروتن تنها جمعه 92 4 7 9 7 عصر پدربزرگ درباره چه مینویسی درباره تو پسرم اما مهمتر از آنچه می نویسم مدادی است که با آن می نویسم می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی ندید اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام پدربزرگ گفت بستگی دارد چگونه به آن نگاه کنی در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی صفت اول می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند اسم این دست خداست او همیشه باید تورا در مسیر اراده اش حرکت دهد صفت دوم باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیز می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریفتر و باریکتر است پس بدان باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی صفت سوم مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم بدان که تصحیح یک خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است صفت چهارم چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است و سر انجام پنجمین صفت مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد پس بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار که می کنی هشیار باشی و بدانی چه میکنی موضوع مطلب نظرات داستانک شماره دو ابراهیم فروتن تنها جمعه 92 4 7 9 7 عصر یکی از رستوران های بین راهی روی تابلوی رستورانش چنین نوشته بود شما در اینجا غذا میل بفرمایید ما پول آن را از نوه ی شما خواهیم گرفت مسافری خسته به محض این که تابلو را دید وارد رستوران شد و غذای مفصلی سفارش داد و نوش جان نمود وقتی می خواست از رستوران خارج شود گارسون با یک صورت حساب طولانی جلوی او را گرفت مسافر گفت مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه ی من خواهید گرفت گارسون لبخندی زد و گفت آری درست است ولی این صورت حساب مطعلق به مرحوم پدر بزرگ شماست موضوع مطلب نظرات موضوعات پیوندها علی اصغربامری هم نفس کاسل s n 0511 شهریار کوچه ها عمارمیاندواب نهِ دی هشتاد و هشت دختر و پسرای ایرونی ܓ دنـیــــای مـــــــن ܓϭ allah is my lord مشق عشق ناز دل نوشته های من حرفهای نگفته sadaf love live فقط برای خنده قالب وبلاگ کسب درآمد از تبلیغات تبدیل وبلاگ به سایت چتروم تبلیغات کلیکی تبلیغ ایرانی مدل لباس امکانات جانبی بازدید امروز 1 بازدید دیروز 0 کل بازدیدها 15357
|