Meta tags:
description= یک عدد مامان (مامان یک کودک سرطانی سابق);
Headings (most frequently used words):
یک, مجازی, مامان, می, کاش, عدد, کودک, سرطانی, سابق, مهاجرت, به, بلاگ, اسکای, تجربه, شما, هم, هرجور, صلاح, دونین, رفتار, کنین, شد, اینده, رو, دید, تغییرات, بزرگ, فرشته, دندون, سال, نو, اسفند, محبوب, من, مهربون, تر, بودیم, نوشته, های, پیشین, آرشیو, موضوعی, پیوندها,
Text of the page (most frequently used words):
این (34), توی (31), مامان (23), ولی (21), کنه (21), ستایش (20), شده (20), کنم (19), خیلی (18), نمی (16), هست (16), نوشته (15), بچه (15), های (14), اون (14), بود (14), سپهر (13), سال (13), واسه (13), همه (13), ساعت (12), دیگه (12), ۱۳۹۲ (11), پیش (11), همین (10), ۱۳۹۴ (10), توسط (10), کلی (10), البته (10), دارم (10), وقتی (10), الان (9), کردم (9), پدر (9), خونه (9), منم (9), داره (9), پسر (9), بهمن (8), ۱۳۹۱ (8), فقط (8), باهم (8), بهش (8), کتاب (8), حرف (7), مجازی (7), بزرگ (7), بعد (6), اسفند (6), اردیبهشت (6), وبلاگ (6), چرا (6), بام (6), همسرجان (6), خانوم (6), چون (6), حالا (6), خوب (6), ادم (6), دندون (6), کنن (6), خودم (6), روی (5), شیمی (5), درمانی (5), عدد (5), شدم (5), کسی (5), عید (5), میاد (5), ببینم (5), دوست (5), کلا (5), واسش (5), اینا (5), چیزی (5), اینکه (5), باشه (5), جمع (5), بودم (5), یعنی (5), دوتا (5), فرشته (5), فکر (5), کردیم (5), بعضی (5), معرفی (4), مهر (4), فروردین (4), ۱۳۹۳ (4), هستم (4), دوشنبه (4), جشن (4), مدرسه (4), باید (4), نوشت (4), داد (4), اجازه (4), بیاد (4), خودش (4), اخه (4), ذوق (4), اگه (4), بودیم (4), بادکنک (4), اول (4), تموم (4), کرد (4), زدم (4), بازی (4), کار (4), ساله (4), روز (4), همون (4), یکی (4), مهمونی (4), همچین (4), گروه (4), کوه (4), شیرینی (4), سریع (4), یواش (4), هفته (3), تیر (3), پسرم (3), دخترم (3), امیدوارم (3), دونم (3), پدرمجازی (3), بهم (3), زنگ (3), بابا (3), برگزار (3), موقع (3), بزنه (3), حتما (3), داریم (3), اونم (3), گاهی (3), پیدا (3), جاش (3), والا (3), چهارشنبه (3), ستی (3), جلوی (3), باباش (3), موبایل (3), بیخیال (3), دختر (3), بشه (3), اونجا (3), بده (3), مربی (3), تونه (3), بعدشم (3), اضافه (3), فقد (3), ارتین (3), اتاق (3), بیشتر (3), خرید (3), راه (3), وجود (3), وسط (3), بره (3), نیست (3), صبح (3), دست (3), سری (3), کردن (3), چجوری (3), شروع (3), گفت (3), ازدواج (3), شهر (3), خواب (3), توانایی (3), تغییر (3), ادمی (3), بین (3), بقیه (3), تقریبا (3), زندگی (3), دایی (3), دیدم (3), جان (3), اینده (3), خونم (3), داستان (3), ارتباط (3), خودشون (3), com (2), اقا (2), سرطان (2), روزای (2), پزشک (2), حوصله (2), گذشت (2), همسر (2), کودک (2), سرطانی (2), تومور (2), ویلمز (2), تشخیص (2), بیماری (2), آرشیو (2), مرداد (2), شهریور (2), آبان (2), آذر (2), خرداد (2), ماه (2), خوبه (2), ماهی (2), یکبار (2), دوران (2), هام (2), نویسم (2), عنوان (2), نظر (2), مورد (2), هیچ (2), نباشه (2), جمله (2), منو (2), یاد (2), نیستم (2), واسم (2), خیریه (2), غذا (2), هنوز (2), بگو (2), تورو (2), جمعه (2), خواستم (2), تازه (2), بریده (2), دور (2), بهترین (2), نقطه (2), اماده (2), صفحه (2), مبارکش (2), گیره (2), دیدی (2), پروانه (2), زوم (2), اخرش (2), خسته (2), بشی (2), دفتر (2), مهدکودک (2), نشستم (2), حاضر (2), نوه (2), ببینه (2), دوهفته (2), همیشه (2), بدون (2), دقیقه (2), بغل (2), مامانم (2), اشتی (2), کردی (2), محکم (2), عقب (2), عذرخواهی (2), کاری (2), دستش (2), کاش (2), یکشنبه (2), بیست (2), چهارم (2), مرکز (2), گرفته (2), نداره (2), خوبی (2), بگه (2), اینگونه (2), شدیم (2), مخصوصا (2), فردا (2), باهاش (2), رضایت (2), نیم (2), اصن (2), خلاصه (2), چمدون (2), تنگ (2), دوم (2), دنیا (2), داری (2), برد (2), خوای (2), خبر (2), جورواجور (2), حجم (2), زیاده (2), مال (2), سفر (2), فسقلی (2), خطاب (2), ازدباج (2), نکن (2), بخش (2), قسمت (2), نزدیک (2), اصفهان (2), رفتم (2), ارامش (2), تعطیلات (2), انصافا (2), دید (2), نبود (2), رفتیم (2), دلم (2), خود (2), رسیدم (2), بردم (2), باشم (2), اما (2), ممکنه (2), نیگا (2), بعدا (2), اقای (2), 180 (2), درجه (2), کرده (2), کنار (2), چقدر (2), موقعی (2), کوچولوی (2), بحث (2), سالی (2), دارن (2), اوایل (2), تنها (2), بودن (2), اونا (2), کوله (2), تغییرات (2), کنین (2), ممر (2), دیدنی (2), پذیرایی (2), هاش (2), اشنا (2), هستن (2), ثبت (2), خیییلی (2), دبستان (2), ضعیفه (2), بالاخره (2), یکدفعه (2), ذهن (2), ناخوداگاهم (2), اینروزا (2), بعدی (2), اثر (2), مسعود (2), بهنود (2), برقرار (2), شاید (2), ذهنم (2), دایم (2), چند (2), درمانش (2), مرحله (2), رسید (2), نبودم (2), چندوقت (2), دوباره (2), وبلاگش (2), هزینه (2), امپول (2), میلیون (2), رفتار (2), اومد (2), کوچولو (2), ناراحت (2), برخورد (2), انگار (2), قلبم (2), داشت (2), رسوندم (2), قضیه (2), اینجور (2), شکایت (2), میانجی (2), زبون (2), شون (2), همدیگه (2), منظورش (2), اینه (2), چیز (2), بلاگفا (2), درست (2), ارشیوم (2), بلاگ (2), اسکای (2), blogfa, ماشالله, درد, نیکولا, نانازی, بانو, خرسه, هزار, یکم, توت, فرنگی, خامه, روزهایم, ساناز, پنج, وارونه, پیوندها, برفی, مشقای, ستایشانه, ندارم, پاییزوادرنالین, درازگوش, پشیمونم, طوری, یکسال, برادرانه, قوم, انجام, 11سال, معلم, استراتژی, مادر, نمونه, غمگینانه, بازم, روزهای, سخت, عوارض, دارو, خودشیفته, روزمره, مادرم, خواهر, برادر, زیت, 18میلیون, قبل, عمل, رویارویی, واقعیت, موضوعی, ۱۳۹۰, پیشین, عناوین, پروفایل, مدیر, خانه, متولد, است, پاییز, متوجه, دخترک, ماهم, کلیه, مبتلا, مدت, خدارو, شکر, حالش, چکاپ, خاطرات, تجربیات, پستای, روزانه, وتوی, پستی, پزشکایی, تحت, اونها, نیاز, مطالب, قدیمی, هجدهم, قدیم, اندازه, باباتون, مراسم, عکس, بگیر, بفرست, اگرم, تونستی, همونجا, بزن, بزنیم, رسی, چینم, وایبر, بابایی, مهدکودکه, میای, تور, روزنامه, دیدین, شنیدین, بگم, ورژن, جدیدش, همسرمجازی, بعله, اینجوریاست, تکنولوژِی, جلو, ریم, اوقات, صدا, تصویر, پارازیت, دار, بچرخیم, کنیم, هربار, عوض, حسودی, کردین, قصدم, بیستم, شلوار, ابی, پوشیده, بلوزش, جوراباش, نشسته, موبایلم, قربون, صدقه, رفتن, همیشگی, باسن, شلوارم, بینم, بابام, تکون, روش, طرف, زنه, دیده, عزیزم, راحتمون, همچنان, مبارک, منتظرم, بزرگی, مسول, خواهش, دخترش, قهره, ندیدتش, مسولیت, التماس, کارتون, علاقه, شکلاتایی, خوره, اورده, ازش, مادربچه, بزاره, وارد, پره, بزرگش, جون, بوسدش, فشارش, دعوام, دووه, کلاسش, اشکاش, پاک, خداحافظی, برنمیاد, مهربون, میریم, خانومی, اشاره, خانومه, گذاشته, کیدز, کلاب, اهی, کشه, خریده, خریدیم, نوی, اجراشد, خوش, داداشش, غرغرهایی, برنامه, سنگ, گذاشت, مجری, پدرها, خواست, هاشون, بزارن, کولشون, بیان, سالن, قری, بدن, جشنواره, قراره, املت, عدسی, وعده, صبحانه, ببره, مشکلی, نیاد, کمک, فروختنش, دیشب, پیشش, کارا, تونم, ببرم, ابروم, زدیم, طفلی, پشیمون, نشه, نوجون, تفکراتشون, فهمم, مایه, ابروریزی, باز, بزرگتر, وگرنه, عمرا, ببردش, گوشه, چیزایی, یادم, اسباب, دلش, مشهدم, خورده, مونده, مثل, کوتاه, سارافونی, زیر, مانتوم, خریدم, جوراب, روزا, هیجانش, شلوغیش, بدو, بدوش, پامی, طور, خودت, چرخی, فهمی, خوابت, انتظار, کشی, بری, مسافرت, واست, مهمون, تحویل, انتظارش, شیرینش, لحظه, عالی, بومب, اروم, تکاپو, میوفته, محبوب, شانزدهم, عجیبیه, اتفاق, اینقده, اخبار, باورم, مون, نکات, عجیبی, دخترکم, کشف, حیرانم, شیفته, پسرخاله, سلوش, سروش, شدی, خوام, باهات, لذت, ترین, تپه, ماسه, ورزنه, اصفونی, عزیز, عجب, باحالی, دارین, عاشق, رویاها, بادوتا, مریض, برگشتم, امسال, برخلاف, سالهای, صرفا, بازدید, درکنار, عیدی, گشت, گذار, هیج, حسابی, سرماخورده, صداش, لطف, سیزده, اسهال, استفراغ, تهران, دکتر, بعدش, مشغول, بشور, بساب, انبوهی, لباس, قاعدتا, خوابم, اولین, هیجان, براش, جریان, تعریف, سپهرجان, رسه, خونسردترین, لحن, چرت, پرت, باور, ارزوها, عمو, نوروز, نویل, الکیه, چهره, اخم, مادرجان, بزار, راجع, زنیم, صدای, بلندتر, دروغه, کدوم, گریه, اتاقش, گیج, گنگ, مونم, بدونم, کسب, دقیقا, بوده, برعکسش, حالت, خوبیه, زیاد, اتاقی, پیشم, خنده, همسرشه, هایی, نداشتیم, چندشب, پیشترها, دوستای, دانشجویی, سونه, زود, همو, شناسیم, دانشجو, جلساتمون, چهل, نفرمون, دوبار, دورهم, دخترای, غریبه, مجردی, باقی, نمونده, محمد, دخترخاله, جقدر, رفته, پدرهایشان, ذاشتیم, مسیر, دوستا, چرخید, رسیدیم, قله, هامون, جیغ, کشن, دون, خارج, ایران, میان, شرکت, منسب, مقامی, دولت, تغییرها, بزرگن, اونقدر, رویم, کاملا, متفاوتن, هفتم, خوشحال, کتابایی, خوندین, داشتین, داییم, زدن, میایم, تون, بساط, نداریم, توک, داداش, ظرف, برداشتم, فرمان, کمتر, بخور, دندونات, نام, قطعی, حدود, درصد, افزایش, شهریه, راضیم, امروز, معین, نامش, ایده, الم, شرایطم, جور, تحصیلی, چطور, نتیجه, منطقه, دخترانه, سختی, ماراتن, نکنم, قلم, افتاده, غیر, فعال, فضای, معمولا, کتابی, سراغ, ایندفعه, صورت, موازی, دوستش, قهرمان, جسور, مستقلی, نگاهی, شاه, عباس, میلانی, جنبه, تاریخیش, جالبه, جاها, القاب, اسامی, توش, حافظه, اسمی, مجبور, برگردم, فلانی, حرفش, اخر, دزیره, وقت, زمانی, چهارده, پونزده, خوندمش, نظرم, زمان, فرق, کتابا, چرخم, درگیره, خوندن, ارومم, شغلی, مبهمش, اشپزی, پشت, کلاس, باله, مامانا, زنم, پارک, بدتر, پیاده, گاهیه, تمام, مدتش, خیال, اخریا, شبا, راحتم, نذاشته, مدام, خوابهای, اکثر, سرم, برنمی, نهم, تصمیم, گرفتم, کمکش, اندک, نویسی, نوشتم, فرشید, چندگاهی, پیگیر, روند, پیوند, مغزاستخوان, خیالم, راحت, پیگیرش, درگیر, اینبار, واقعا, سرسام, اوره, تومن, شما, هرجور, صلاح, دونین, شنبه, پانزدهم, عروسک, اورد, صاحبش, نگران, وابستگی, شدید, تحمل, بالای, چشمت, ابرو, نداشتم, حرص, خوردم, دعوا, تونستم, توبیخش, مواقعی, کنده, یکجوری, فیصله, دادم, باعث, فاصله, بیوفته, نقشه, دلیل, توجیح, میاوردم, جایی, درخواست, طریق, گوش, رسوندن, بلد, نبودن, مقصر, خواستن, بزنن, جملات, تند, تیز, جفتشون, ترجمه, گفتم, باباهه, حرفی, اقایی, دوتاشون, شبیه, احساس, بینشون, کنتاکت, نهیب, باشی, زاری, اینجوری, رهاشون, چندسالی, اومدن, هنوزم, مواقع, خواد, دربیاد, گرفتن, مشکلاتشون, نکنن, شناسن, دونن, دوستی, دیدنشون, نوزادها, فراتر, خوشحالن, خوشحالم, غمگینن, کلافه, تجربه, پنجم, هرچند, وبلاگم, مدیریت, تاریخ, موجود, اخرین, مربوط, اییییییش, اوا, نشون, پست, جدیده, گذاشتم, نشونش, نداد, kidcanser, blogsky, ادرس, جدید, بگذریم, ترها, سعی, منتقل, مهاجرت, سابق,
Text of the page (random words):
یک عدد مامان یک عدد مامان مامان یک کودک سرطانی سابق مهاجرت به بلاگ اسکای بالاخره بلاگفا درست شد هرچند توی وبلاگم همه ی ارشیوم هست ولی در قسمت مدیریت وبلاگ فقط تا تاریخ بهمن 92 موجود هست یعنی اخرین نوشته ام مربوط به 28 بهمن 92 هست بگذریم چندوقت پیش ترها یک وبلاگ در بلاگ اسکای درست کردم و دارم اونجا می نویسم و سعی می کنم ارشیوم رو یواش یواش منتقل می کنم ادرس جدید kidcanser blogsky com بعدا نوشت اوا همین چند دقیقه پیش توی خود وبلاگ تا خرداد 94 رو نشون می داد ها نمی دونم چرا وقتی این پست جدیده رو گذاشتم دیگه نشونش نداد و فقط تا بهمن 92 هست اییییییش به بلاگفا نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ ساعت 14 19 توسط مامان یک تجربه 23 ساله بودم که سپهر دنیا اومد و شد همه ی زندگی من کلا ادم بچه دوستی هستم و از دیدنشون ذوق می کنم مخصوصا نوزادها ولی سپهر و ستایش واسه ی من یک چیز دیگه ان یک چیزی فراتر از همه کس و همه چیز حالا خوب یا بد من همچین ادمی هستم وقتی اونا خوشحالن منم خوشحالم وقتی غمگینن منم ناراحت و کلافه ام وابستگی من به سپهر خیلی شدید بود اصن تحمل اینکه کسی بهش بگه بالای چشمت ابرو و نداشتم البته ادمی نبودم که برخورد کنم ولی توی دلم کلی حرص می خوردم ممکنه بود خودم کلی باهاش دعوا کنم ولی نمی تونستم ببینم یکی دیگه داره توبیخش می کنه توی همچین مواقعی انگار قلبم داشت از جاش کنده می شد خودم رو سریع می رسوندم وسط و یکجوری قضیه رو فیصله می دادم اینجور برخورد های من باعث شده بود بین پدر و پسر فاصله بیوفته دایم یا پسر داشت از پدر شکایت می کرد یا پدر از پسر و من هم همیشه نقشه میانجی رو بازی می کردم از زبون پسر از پدر عذرخواهی می کردم و از زبون پدر واسه پسر دلیل و توجیح میاوردم دیگه یواش یواش کار به جایی رسید که درخواست ها شون رو هم از طریق من به گوش همدیگه می رسوندن انگار بلد نبودن باهم ارتباط برقرار کنن و این وسط من مقصر بودم چون تا این دوتا می خواستن باهم حرف بزنن سریع خودم رو می رسوندم و جملات تند و تیز جفتشون رو واسه همدیگه ترجمه می کردم تا سپهر یک چیزی می گفت سریع می گفتم البته باباش پسرم منظورش اینه یا تا باباهه حرفی می زد سریع می گفت البته بابا منظورش اینه که تو خیلی اقایی و شاید چون دوتاشون خیلی به هم شبیه بودن احساس می کردم بیشتر بینشون کنتاکت پیش میاد ولی دیگه توی یک مرحله ی به خودم نهیب زدم تا کی می خوای میانجی باشی چرا نمی زاری این دوتا خودشون راه ارتباط با هم رو پیدا کنن و اینجوری شد که یکدفعه رهاشون کردم البته این قضیه مال خیلی سال پیش هست و الان چندسالی می شه که پدر و پسر باهم کنار اومدن البته که گاهی بحث شون می شه و البته که هنوزم اینجور مواقع قلبم می خواد از جاش دربیاد ولی دیگه یاد گرفتن خودشون مشکلاتشون رو با خودشون حل کنن و هی به من شکایت نکنن ولی دیگه هم رو خیلی خوب می شناسن و می دونن باهم چجوری رفتار کنن فرشته ی دندون اومد و با خودش یک عروسک کوچولو اورد و اون دندون کوچولو رو هم چون صاحبش خیلی واسش ناراحت و نگران بود برد واسه یک نی نی کوچولوی دیگه تا تنها نباشه نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 9 58 توسط مامان شما هم هرجور صلاح می دونین رفتار کنین همون اوایل که شروع کردم به وبلاگ نویسی و از روزای شیمی درمانی می نوشتم با اقا فرشید و وبلاگش اشنا شدم و هر از چندگاهی سری بهش می زدم و پیگیر روند درمانش بودم وقتی به مرحله ی پیوند مغزاستخوان رسید من خیالم راحت شد و دیگه پیگیرش نبودم تا اینکه چندوقت پیش دوباره یک سری به وبلاگش زدم و دیدم دوباره درگیر شده و اینبار هزینه های درمانش واقعا سرسام اوره هر 21 روز باید سه تا امپول بزنه که هزینه ی هر امپول تقریبا 20 میلیون تومن هست یعنی ماهی تقریبا 60 میلیون من تصمیم گرفتم کمکش کنم هر چند اندک نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 7 35 توسط مامان کاش می شد اینده رو دید وقتی ذهنم درگیره فقط کتاب خوندن ارومم می کنه دایم دارم به تغییرات شغلی همسرجان و اینده ی مبهمش فکر می کنم وقتی دارم اشپزی می کنه موقعی که پشت در کلاس باله دارم با بقیه ی مامانا حرف می زنم وقتی توی مهمونی هستم موقع خرید وقتی بچه ها رو بردم پارک از همه بدتر هم اون یک ساعت پیاده روی صبح گاهیه که تمام مدتش ذهن ناخوداگاهم داره فکر و خیال می کنه این اخریا که ذهنم شبا هم راحتم نذاشته و مدام خوابهای جورواجور دیدم توی اکثر خواب هام هم دارم با همسرجان کل کل می کنم یعنی این همسرجان توی خواب هم دست از سرم برنمی داره والا ولی وقتی کتاب می خونم یکدفعه ذهن ناخوداگاهم غیر فعال می شه و می ره تو فضای داستان و دست از سر داستان زندگی خودم بر می داره واسه همین اینروزا خیلی کتاب می خونم معمولا یک کتابی رو شروع می کنم و بعد که تموم شد می رم سراغ بعدی ولی ایندفعه سه تا کتاب رو دارم به صورت موازی می خونم کتاب این سه زن اثر مسعود بهنود که خیلی دوستش دارم کلا با نوشته ها مسعود بهنود خیلی ارتباط برقرار می کنم شاید چون قهرمان های داستان هاش خانوم های جسور و محکم و مستقلی هستن چیزی که خودم نیستم ولی دوست دارم باشم کتاب بعدی نگاهی به شاه اثر عباس میلانی هست که جنبه ی تاریخیش واسم جالبه البته بعضی جاها حوصله ام رو سر می بره و القاب و اسامی توش زیاده و منم که کلا حافظه ی اسمی ام ضعیفه و هی مجبور می شم برگردم ببینم فلانی که الان حرفش رو زد کی بود و کتاب اخر هم دزیره هست البته این کتاب رو خیلی وقت پیش یعنی زمانی که چهارده پونزده ساله بودم خوندمش ولی الان نظرم با اون زمان 180 درجه فرق داره خلاصه که اینروزا هی بین این کتابا می چرخم ماراتن عید دیدنی ها بالاخره تموم شد و دیگه فکر نکنم کسی از قلم افتاده باشه امروز ستایش رو توی دبستان معین ثبت نامش کردیم ایده الم نبود ولی از بقیه بیشتر با شرایطم جور بود تا ببینم توی سال تحصیلی چطور پیش می ره ولی کلا به این نتیجه رسیدم که منطقه ی 5 از نظر دبستان دخترانه خیییلی ضعیفه و به سختی می شه یک مدرسه ی خوب پیدا کرد سپهر رو هم ثبت نام سال اینده اش رو قطعی کردیم با چیزی حدود 25 درصد افزایش شهریه ولی انصافا خیییلی از مدرسه اش راضیم دایی ممر نوشت داییم اینا زنگ زدن که داریم واسه عید دیدنی میایم خونه تون منم بساط پذیرایی رو اماده می کنم و دیدم شیرینی نداریم یک توک پا رفتم خونه داداش جان و ظرف شیرینی هاش رو برداشتم بعد شب موقع پذیرایی دایی ممر جان می فرمان این شیرینی ها چقدر اشنا هستن و خطاب به ستی می گه دایی جان شیرینی کمتر بخور واسه دندونات خوب نیست خوشحال می شم کتابایی که خوندین و دوست داشتین رو بهم معرفی کنین نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 13 20 توسط مامان تغییرات بزرگ چندشب پیشترها خونه ی یکی از دوستای گروه کوه دانشجویی جمع بودیم الان نزدیک 20 سال این عدد منو می تر سونه چقدر زود بزرگ شدم می شه که همو می شناسیم از همون موقعی که دانشجو بودیم و باهم کوه می رفتیم و توی اتاق کوچولوی اتاق کوه جلساتمون رو برگزار می کردیم و کلی هم باهم بحث می کردیم و حالا این جمع سی و چهل نفرمون سالی یکی دوبار دورهم جمع می شه حالا دیگه همه ازدواج کردن و بچه دارن بعضی ها با دخترای گروه ازدواج کردن و خیلی ها هم با غریبه تر ها البته دیگه دختر مجردی هم توی گروه باقی نمونده بود اوایل فقد پسر من و همسرجان و پسر محمد و دخترخاله اش تنها بچه های گروه همون بودن جقدر هم با این دوتا فسقلی کوه رفته بودیم اونا رو توی کوله های پدرهایشان می ذاشتیم و توی مسیر این کوله هی بین بقیه ی دوستا می چرخید تا می رسیدیم به قله و حالا توی جمع هامون تقریبا 15 تا بچه ی قد و نیم قد جیغ می کشن و می دون خیلی بزرگ شدیم و تغییر کردیم بعضی ها خارج از ایران زندگی می کنن و سالی یکبار میان و توی مهمونی ها شرکت می کنن و بعضی ها هم منسب و مقامی توی دولت دارن ولی بعضی تغییرها خیلی بزرگن اونقدر که گاهی فکر می کنم اون ادم 20 سال پیش با این ادم جلوی رویم دوتا ادم کاملا متفاوتن توی مهمونی کنار دوست و هم اتاقی 20 سال پیشم نشستم و بهش می گم تو فکر می کردی که اقای x همچین ادمی بشه می خنده و می گه اینا از توانایی های همسرشه می گم پس چرا ما همچین توانایی هایی نداشتیم این اقای x که می گم دقیقا 180 درجه تغییر کرده نه اینکه خوب بوده و حالا بد شده یا برعکسش ها نه توی هر دو حالت ادم خوبیه هم 20 سال پیش و هم الان فقط تغییر کرده اونم زیاد فقط می خواستم بدونم اینگونه توانایی ها رو چجوری می شه کسب کرد نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 10 15 توسط مامان فرشته ی دندون اولین دندون ستی لق شده و ذوق داره منم دارم با هیجان براش جریان فرشته ی دندون رو تعریف می کنم و سپهرجان از راه می رسه و با خونسردترین لحن ممکنه می گه همه اینا چرت و پرت هست و باور نکن نه فرشته ی دندون وجود داره نه فرشته ی ارزوها نه عمو نوروز نه بابا نویل همه اش الکیه ستایش چهره اش می ره تو هم و به من نیگا می کنه منم با اخم به سپهر نیگا می کنم و می گم مادرجان می شه بیخیال بشی بزار بعدا راجع بهش حرف می زنیم اما با صدای بلندتر می گه همه اش دروغه هیچ کدوم وجود نداره ستایش گریه می کنه سپهر می ره تو اتاقش و منم گیج و گنگ می مونم که چه کنم نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 15 24 توسط مامان سال نو تعطیلات تموم شد و بعد از دوهفته بادوتا بچه ی مریض برگشتم خونه ام انصافا تعطیلات عید امسال خوب بود و برخلاف سالهای پیش صرفا دید بازدید عید نبود و درکنار مهمونی های عیدی گشت و گذار هم رفتیم ولی دلم واسه خونه ام تنگ شده بود هیج جا ارامش خونه ی خود ادم نمی شه ستایش حسابی سرماخورده و صداش گرفته سپهر هم به لطف سیزده به در اسهال و استفراغ شده تا رسیدم تهران اول این دوتا رو بردم دکتر و بعدش هم مشغول بشور و بساب حجم انبوهی از لباس شدم و قاعدتا باید الان خواب باشم اما چون خیلی خسته ام خوابم نمی بره اصفونی های عزیز عجب شهر بازی باحالی دارین یعنی من عاشق شهر رویاها شدم یکی از لذت بخش ترین قسمت های سفر تپه های ماسه ای شهر ورزنه نزدیک اصفهان بود اگه من اصفهان بودم حتما هر ماه می رفتم اونجا خیلی ارامش بخش بود و من در این سفر نکات بس عجیبی رو در این دخترکم کشف کردم که تا همین الان حیرانم این فسقلی شیفته ی پسرخاله ی 17 ساله ی همسرجان شده بود و توی جمع خطاب بهش گفت سلوش سروش وقتی بزرگ شدی با کسی ازدباج ازدواج نکن اخه من می خوام باهات ازدباج کنم سال 94 سال عجیبیه از همون اول با کلی خبر و اتفاق های جورواجور شروع شده اینقده حجم این اخبار زیاده که باورم نمی شه این همه خبر فقد مال 15 روز هست امیدوارم سال خوبی واسه همه مون باشه نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 1 14 توسط مامان اسفند محبوب من این روزا رو خیلی دوست دارم این هیجانش و شلوغیش و بدو بدوش رو همین که از صبح که پامی شی کلی کار داری همین طور دور سر خودت می چرخی و شب هم نمی فهمی چجوری خوابت برد اینکه داری انتظار می کشی که بری مسافرت یا واست مهمون بیاد یا سال تحویل بشه همین انتظارش شیرینش می کنه می خوای همه چی توی اون لحظه عالی باشه و بعدشم با اون بومب هه همه چی اروم می شه و از اون تکاپو میوفته چمدون یک گوشه ی خونه هست و هر روز چیزایی که یادم میاد بهش اضافه می کنم البته ستایش هم همین کار رو می کنه و هر روز یک اسباب بازی به چمدون اضافه می کنه و می گه اخه دلش واسه من تنگ می شه هفته ی اول مشهدم و هفته ی دوم مرکز دنیا هنوز یک سری خورده کاری مونده مثل کوتاه کردن اون سارافونی که واسه زیر مانتوم خریدم و خرید جوراب واسه پدر و پسر فردا جشنواره ی خیریه ی غذا توی مدرسه ی سپهر اینا برگزار می شه و سپهر قراره املت و عدسی به عنوان وعده ی صبحانه ببره و اگه مشکلی پیش نیاد ستایش هم بره بهش کمک کنه توی فروختنش کلی دیشب باهاش حرف زدم تا رضایت داد ستایش نیم ساعت بیاد پیشش چون کلی غر می زد که این کارا بچه بازی نیست و من نمی تونم ستایش رو ببرم و اصن ابروم می ره ستایش بیاد و خلاصه کلی حرف زدیم تا رضایت داد طفلی ستایش هم کلی ذوق داره واسه این کار حالا امیدوارم تا فردا صبح پشیمون نشه از دست این نوجون ها با اون تفکراتشون والا اخه من نمی فهمم یک دختر 5 ساله چرا باید مایه ی ابروریزی باشه باز خوبه ستایش بزرگتر نیست وگرنه عمرا اگه حاضر می شد با خودش ببردش جشن سال نوی مهدکودک اجراشد و کلی به ستایش خوش گذشت داداشش هم با وجود غرغرهایی که اول برنامه زد ولی واسش سنگ تموم گذاشت مخصوصا اخرش که مجری از پدرها خواست بچه هاشون رو بزارن روی کولشون و بیان وسط سالن یک قری بدن سپهر هم ستایش رو بغل کرد ستایش نوشت داریم توی مرکز خرید باهم راه میریم به یک خانومی اشاره می کنه و می گه مامان چرا اون خانومه بادکنک گرفته دستش بچه که نداره می گم حتما بچه اش رو گذاشته توی کیدز کلاب اونم بادکنک بچه اش هست یک اهی می کشه و می گه چه مامان خوبی بدون اینکه بچه اش باشه و بهش بگه خودش واسش بادکنک خریده و اینگونه شد که ما خر شدیم و یک بادکنک خریدیم نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 7 56 توسط مامان کاش مهربون تر بودیم توی دفتر مهدکودک نشستم و منتظرم تا ستایش حاضر بشه مامان بزرگی میاد و از مسول اونجا خواهش می کنه اجازه بده نوه اش رو ببینه می گه با دخترش قهره و اون اجازه نمی ده نوه اش بیاد خونه اش و الان دوهفته هست ندیدتش خانوم مربی می گه نمی تونه اجازه بده و واسش مسولیت داره مامان بزرگ التماس می کنه می گه واسش cd کارتون مورد علاقه اش رو با شکلاتایی که همیشه می خوره اورده خانوم مربی اینا رو ازش می گیره و می گه خودش می ده به مامان بچه اخه نمی تونه بدون اجازه مادربچه بزاره کسی چیزی به بچه بده بعدشم اضافه می کنه فقد 5 دقیقه توی همین دفتر می تونه ارتین رو ببینه ارتین تا وارد اتاق می شه ذوق می کنه و می پره بغل مامان بزرگش و می گه اخ جون با مامانم اشتی کردی مامان بزرگ می بوسدش و محکم فشارش می ده و می گه نه ولی اشتی می کنم ارتین عقب عقب می ره می گه مامانم دعوام می کنه اگه تورو ببینم بعدشم می دووه توی کلاسش مامان بزرگ اشکاش رو پاک می کنه و خداحافظی می کنه خانوم مربی عذرخواهی می کنه و می گه بیشتر از این کاری از دستش برنمیاد ستی نوشت شلوار ابی نو اش رو پوشیده و بلوزش رو با جوراباش ست می کنه و اماده نشسته جلوی صفحه ی موبایلم تا با باباش حرف بزنه بعد از قربون صدقه رفتن های همیشگی ستایش بام بام باسن مبارکش رو می گیره جلوی صفحه ی موبایل و می گه دیدی روی بام بام شلوارم پروانه هست باباش می گه نه نمی بینم ستایش هی بابام مبارکش رو تکون می ده و منم هی موبایل رو روش زوم می کنه و همسرجان هم از اون طرف خط هی داد می زنه دیده نمی شه اخرش خسته می شم و می گم عزیزم می شه بیخیال بشی فقط یک پروانه هست بگو دیدی و راحتمون کن ولی خب پدر و دختر بیخیال نمی شن و من همچنان موبایل رو روی بام بام مبارک خانوم خانوم زوم می کنم نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 11 40 توسط مامان مجازی مجازی مجازی تور مجازی روزنامه ی مجازی دوست مجازی حتما دیدین و شنیدین خواستم بگم ما ورژن جدیدش رو داریم اونم همسرمجازی و پدرمجازی هست بعله اینجوریاست ما کلا با تکنولوژِی جلو می ریم تازه گاهی اوقات صدا و تصویر این پدر و همسر مجازی پارازیت دار می شه و بریده بریده میاد و ما هی باید دور خونه بچرخیم تا بهترین نقطه رو پیدا کنیم تازه هربار هم این بهترین نقطه جاش عوض می شه می دونم حسودی کردین منم قصدم فقط همین بود والا ستایش بابایی جمعه جشن مهدکودکه تو میای پدرمجازی نه دخترم من هنوز چینم ولی به مامان بگو از توی جشن با وایبر بهم زنگ بزنه تا من تورو ببینم سپهر بابا دوشنبه جشن خیریه غذا توی مدرسه برگزار می شه تو تا اون موقع می رسی پدرمجازی نه پسرم من نیستم ولی از مراسم واسم عکس بگیر و بفرست اگرم تونستی از همونجا بهم زنگ بزن تا باهم حرف بزنیم و جمله ی هر شب من بچه ها باباتون عید میاد نمی دونم چرا این جمله هه منو یاد دوران خیلی خیلی قدیم می اندازه نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 7 12 توسط مامان مطالب قدیمی تر یک عدد مامان هستم پسرم سپهر متولد مهر 80 است و دخترم ستایش بهمن 88 پاییز 90 متوجه شدم که دخترک 20 ماهم به سرطان کلیه تومور ویلمز مبتلا شده و به مدت 15 ماه شیمی درمانی شد و الان خدارو شکر حالش خوبه و فقط ماهی یکبار چکاپ می شه خاطرات و تجربیات این دوران شیمی درمانی رو توی پستای بهمن 90 تا دی 91 نوشته شده و از اون به بعد روزانه هام رو می نویسم وتوی پستی با عنوان معرفی پزشک هم پزشکایی که دخترم تحت نظر اونها بود رو معرفی کردم که امیدوارم مورد نیاز هیچ کسی نباشه خانه پروفایل مدیر وبلاگ آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین تیر ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ فروردین ۱۳۹۴ اسفند ۱۳۹۳ بهمن ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۲ آبان ۱۳۹۲ مهر ۱۳۹۲ شهریور ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ مهر ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۰ آرشیو موضوعی تشخیص بیماری 1 تشخیص بیماری 2 رویارویی با واقعیت قبل از عمل تومور ویلمز 18میلیون پا را زیت خواهر یا برادر کودک سرطانی مادرم روزمره خودشیفته عوارض دارو روزهای سخت بازم مهر غمگینانه مادر نمونه معلم استراتژی 11سال شیمی درمانی انجام شد قوم همسر برادرانه یکسال گذشت همین طوری پشیمونم یک عدد درازگوش پاییزوادرنالین حوصله ندارم ستایشانه مشقای من هفته ی 57 ام شیمی درمانی معرفی پزشک روزای برفی پیوندها پنج وارونه من ساناز من و روزهایم با سرطان توت فرنگی روی خامه بعد از شب هزار و یکم نانازی بانو و اقا خرسه نیکولا زن مش ماشالله بی درد blogfa com
|