Meta tags:
description= مهاجرت، خار و جادو;
Headings (most frequently used words):
جادو, های, مهاجرت, خار, جاده, هوایی, حمام, زنانه, ممه, بالای, درخت, توت, اولین, پرواز, نوشته, پیشین, برچسب, ها,
Text of the page (most frequently used words):
بود (47), همه (22), این (22), برای (17), توت (13), حمام (13), مادرم (12), خارج (11), شده (10), بودند (10), میان (10), های (9), شهر (9), درخت (9), وقتی (9), خاله (9), بزرگ (8), داشت (8), بالا (8), بچه (8), شمسی (8), زنها (8), پنبه (7), خانه (7), روی (7), بودم (7), است (7), میگفت (7), بابا (7), نبود (7), نوشته (6), فقط (6), چیز (6), اما (6), خیلی (6), طرف (6), جادو (5), اون (5), انگار (5), کوچک (5), میشد (5), صدای (5), بلند (5), هیچ (5), کوکب (5), پسر (5), دیگه (5), کرده (5), پرواز (4), زنانه (4), برچسب (4), خرداد (4), ۱۴۰۴ (4), ساعت (4), توسط (4), نیک (4), پایین (4), حیاط (4), مادر (4), میکرد (4), همین (4), بند (4), بالای (4), باغهای (4), سیاه (4), چقدر (4), خودش (4), کرد (4), البته (4), پیرمرد (4), راه (4), میداد (4), همهمه (4), آنها (4), دلم (4), میگفتم (4), طلسم (3), پشت (3), لحاف (3), حال (3), بعد (3), آمد (3), کوتاه (3), زیر (3), سالم (3), طور (3), روزها (3), جایی (3), خونه (3), انار (3), دید (3), کوچه (3), چشم (3), کنند (3), شاخه (3), کرکس (3), همان (3), گوشه (3), هنوز (3), کیان (3), بازم (3), چون (3), بعدها (3), دستم (3), گرفت (3), گفت (3), میگفتن (3), داشتند (3), همیشه (3), قدیمی (3), ترین (3), برخی (3), حرف (3), عمه (3), مثل (3), نگاه (3), قرمز (3), دراز (3), رفتن (3), سقف (3), یعنی (3), سفید (3), بالاها (3), اردیبهشت (2), ۱۴۰۵ (2), شنبه (2), بیستم (2), ایستاده (2), باز (2), وسط (2), دوز (2), زدن (2), طول (2), کشید (2), لذت (2), فکر (2), میکنم (2), حداقل (2), پیدا (2), کنی (2), مادربزرگ (2), طاق (2), گنبدی (2), بوی (2), خاک (2), خورده (2), شنید (2), داد (2), کویر (2), بین (2), کوه (2), درختهای (2), خود (2), اینها (2), خاطرات (2), بدم (2), اندکی (2), آنجا (2), دنیا (2), پدر (2), تازه (2), حاجی (2), موهایی (2), گلهای (2), خوب (2), مردی (2), سالش (2), نرفتم (2), دیدن (2), سال (2), شوهرش (2), دادند (2), بیرون (2), یکم (2), خاکسپاری (2), سرگرمی (2), چیزی (2), ماشین (2), رسید (2), برد (2), گفتن (2), ترس (2), مشت (2), مال (2), کیسه (2), انداخته (2), کدام (2), آمده (2), کوچکی (2), بوده (2), شاخ (2), راست (2), حسابی (2), میشست (2), ساده (2), حالی (2), میکشید (2), شود (2), آنکه (2), رفتم (2), منو (2), هفته (2), زنبور (2), حتی (2), پله (2), ورودی (2), دنبال (2), دنیای (2), سالون (2), سرزمین (2), ممه (2), متاسفانه (2), آبی (2), پول (2), گاه (2), نبودند (2), نیست (2), کردم (2), قرار (2), بیاید (2), توتها (2), زندگی (2), جاده (2), هوایی (2), هواپیماها (2), پسرخاله (2), لباسهای (2), خاکی (2), آدمهایی (2), چادرهای (2), رنگ (2), رنگی (2), رودخانه (2), میکردم (2), اینجا (2), تنگ (2), آسمان (2), مهاجرت (2), خار (2), blogfa, com, پیشین, عناوین, آرشیو, وبلاگ, لبه, بام, تشکهای, کوهی, جمع, پیز, استکان, چایی, برایش, آورده, کنار, باغچه, بوته, گلی, هرس, قدر, یادم, پریدم, ساعتها, کپه, فرود, بیایم, پیر, نفسش, جیغی, هنوزم, زبانم, اولین, بلندترین, میتونستی, بامهای, کاهگلی, درختها, شانه, گذاشته, رهگذران, خنکای, خواب, آور, ترکیبی, علف, پنهان, آفتاب, گذر, ترانه, دراوردی, باغبانها, قطور, افقهای, دور, قله, سپید, پوش, آرامیده, شنهای, بوسه, دامن, زنند, تضادی, بیابان, رشته, دره, هایی, سبز, گردو, نارون, نهرهای, قناتهای, باستانی, سیراب, غبار, میتوانم, بشنوم, آهای, بالایی, اگه, بیفتی, جواب, مادرت, جابه, میشدم, بهترین, جای, مخصوصا, میخواست, کتکم, بزند, دستش, نمیرسید, عاشق, زیباتر, دختر, دختری, خرمایی, چشمهایی, مشکی, پوستی, گندمی, شاهکاری, اشان, چرخید, اینکه, دخترمان, شما, مرد, برید, وقت, راستش, بخواهید, درختی, خاطره, خراب, دوازده, میبردنش, نگاهم, میلرزید, حلقه, آویز, آید, چهارشنبه, بیست, مراسم, تنوع, مرگ, نمیفهمیدیم, میخواستیم, کناره, قبرها, قایم, موشک, بازی, کنیم, درب, منتظر, داخل, بهم, نبریم, آغاز, موکلم, کشت, عجیبی, نام, برو, بیایی, جورایی, کاره, کشیدن, انداختن, حنا, گذاشتن, کردن, موها, مدام, هیکل, درشتش, بیشتر, گردن, کلفت, پستانی, غایت, ماند, قرمزی, آتش, رفت, گروه, دسته, احترام, هوایش, دلالی, ازدواج, جمله, کارهای, شاخصش, آنچه, سرزبانها, موارد, بلکه, شایع, جادوگری, کسی, نمیدانست, کجا, محله, قبلتر, اصلا, جواد, همسایه, امان, قسم, میخورد, پدربزرگش, دیده, جریان, تعریف, زبانش, نزده, بابام, سکته, پیرمردها, پیرزنها, میشناسنشن, جرات, موردش, ندارند, مشتی, داستانهای, عجیب, غریب, راویان, مختلف, برگ, داده, حرفها, اگر, نان, چرب, ذهن, مهیبی, ساعات, پایانی, نداشت, شستوشوی, طلسمها, زخمها, پستانهای, عظیم, افتاد, ورد, میخواند, چنان, بدن, کودک, بینوا, گمان, میکردی, الان, پوستش, پایش, لوله, ولی, مادری, اجازه, فرزندش, شویی, بشود, برود, فرق, واقعیتش, عدم, اعتقاد, خرافات, کلا, دوست, متفاوت, باشد, روز, قضا, آخرین, باری, جان, ضعیف, استخوانی, داری, میدانی, حسود, دنبالشه, بگذار, بشوردش, سختی, رضایت, ناچار, پوست, شاهد, شکنجه, نوبتم, چشمهای, سیاهش, چشمانم, قفل, اینو, نمیشورم, کافی, قطع, سکوت, نیشتر, عمق, جانم, شکافت, لحظه, مرا, دیدند, سنگینی, میسوزاندم, پرخاش, سلیطه, تلافی, محلی, درآورد, موکل, داره, طوری, موقع, خوردن, انگور, بلعید, گلویش, نیش, بیمارستان, نرسید, جیغ, کان, مارپیچ, لامپ, زردرنگی, سوخت, ناامید, نگاهی, صورت, قواره, انداختم, دیگری, نقش, نگار, عالمه, لخت, پستان, سربالا, سفت, جزئیات, یادمه, واقعا, اندازه, گاو, نمیفهمیدم, حوض, شفاف, برمیداشتند, دورتادور, مدور, ایوانهایی, نشسته, قلیان, میکشیدند, صورتشان, انداختند, زنهایی, دیگران, بابت, دختران, جوان, بختی, شوی, غیر, رسمی, تعمداً, رفتند, تازنهایی, عروس, پسرانش, ورنداز, بازار, نقل, حدیث, داغ, جدیدترین, محرمانه, زننده, اخبار, کوچکمان, هیاهو, جالبی, دستانم, گوشم, میگذاشتم, برمیداشتم, صرفاً, جور, گردهمایی, ضیافتی, صبح, عصر, سنت, دیرینه, جامعه, آزادی, برخوردار, دیوارهای, فرصتی, خودشان, باشند, چند, سالشه, اینقدرها, دعوا, نمیشه, ببریش, زنگ, دار, کتری, دعا, نفرین, ندن, کفشهاشو, آورد, فضولی, نیامده, قدش, بلنده, بقیه, پسرهای, سنشون, بیشتره, دروازه, ورود, دوزخ, ستونهای, آجری, تاریکش, گرفته, بقچه, چشمی, هوای, معطری, پنجشنبه, حسرت, سفیدی, خیالم, میرفت, تشکها, میکردند, کال, میرسند, آخه, ادم, میکنه, شبها, عوض, چراغ, روشن, کوچولو, نشان, هواپیمایی, کلی, آدم, دارند, میروند, خودم, شیشه, ستاره, نزدیک, بینند, قدیمها, میرفتیم, دورها, میبینی, دریاست, بعدش, پسربچه, اوج, جنگ, ایران, عراق, سالهای, دهه, شصت, تلویزیون, گونی, پیراهنها, غریبی, تنها, تصویر, بزرگی, انگلیس, سنگی, پشتش, کلبه, مدتها, میکشیدم, خیره, پیچ, اوه, خدای, زیباست, میخواهم, بروم, نمیمانم, بروی, دلت, میشود, آدمها, دایی, رفیقهایی, آیند, مسخره, برایت, توی, سایه, کشیده, نور, خورشید, لابه, لای, برگهای, صورتم, قلقک, جارو, نظیر, پاکیزه, نیمه, روستایی, برایم, هیجان, انگیز, میرفتند, اسمش, نوحه, گریه, معلم, دینی, ناظمهای, بداخلاق, یاد, ناظم, افتادم, هوری, ریخت, تهدید, باید, سرت, چهار, بزنی, زمین, نمیزنم,
Text of the page (random words):
مهاجرت خار و جادو مهاجرت خار و جادو جاده های هوایی توی حیاط زیر سایه درخت توت دراز کشیده بودم نور خورشید از لابه لای شاخ و برگهای توت صورتم را قلقک میداد مادرم تازه حیاط را آب و جارو کرده بود بوی خاک نم خورده را هنوز از میان این همه سال خاطرات حس میکنم آسمان آبی بی نظیر پاکیزه ای بود در آن شهر کوچک نیمه روستایی ما همیشه دیدن خط سفید هواپیماها در آسمان برایم هیجان انگیز بود آن بالاها آدمهایی بودند که داشتند یک جایی میرفتند که اسمش خارج بود و اما خارج یک جایی بود پر از رنگ نه مثل اینجا پر از لباسهای خاکی و چادرهای سیاه و نوحه و گریه و معلم دینی و ناظمهای بداخلاق وقتی یاد ناظم افتادم دلم هوری ریخت پایین تهدید کرده بود باید سرت را با ماشین چهار بزنی دنیا به زمین بیاید نمیزنم با حسرت به خط سفیدی که به خیالم داشت میرفت خارج نگاه کردم مادرم با خاله داشتند تشکها را باز میکردند قرار بود پنبه زن بیاید توتها هنوز کال بودند بابا میگفت دو هفته دیگه میرسند بابا میگفت خارج از این توتها نیست ته دلم میگفتم آخه ادم تو خارج فکر توت میکنه خارج یعنی زندگی شبها جاده های هوایی خط سفید پیدا نبودند در عوض یک چراغ قرمز روشن کوچولو آن بالاها نشان میداد که هواپیمایی آن بالاها با کلی آدم دارند میروند با خودم میگفتم یعنی سقف هواپیماها شیشه ای است یعنی آنها این همه ستاره را آن بالا از نزدیک تر می بینند آن قدیمها وقتی میرفتیم بالای درخت به پسرخاله ام میگفتم آن دورها را میبینی همان کوه های بلند پشت آنها خارج است پسرخاله ام میگفت نه دریاست بعدش خارج است برای دو پسربچه در اوج جنگ ایران و عراق در آن سالهای دهه شصت که حتی تلویزیون خانه هم سیاه و سفید بود و بیرون از خانه هم همه جا پر بود از گونی شن و لباسهای خاکی و آدمهایی با پیراهنها و چادرهای سیاه رنگ چیز غریبی بود تنها چیز رنگی تصویر بزرگی از یک رودخانه در انگلیس بود که روی آن پل سنگی کوچکی قرار داشت و پشتش پر بود از گلهای رنگی و یک کلبه با سقف قرمز مدتها دراز میکشیدم و خیره به آن پیچ رودخانه نگاه میکردم اوه خدای من خارج چقدر زیباست به بابا میگفتم من میخواهم بروم خارج من اینجا نمیمانم بابا میگفت خارج که بروی دلت برای ما تنگ میشود برای همه چیز برای همین درخت توت برای کوچه پس کوچه های باغهای انار برای همه شهر برای همه این آدمها برای خاله ها عمه ها دایی ها و همه رفیقهایی که با تو می آیند سر درخت توت من مسخره اش میکردم بابا راست میگفت بابا دلم برایت تنگ شده برای همه اینها برای زندگی نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت 11 45 توسط نیک حمام زنانه جادو و ممه حمام قدیمی با آن سقف بلند طاق گنبدی انگار که دروازه ورود به دوزخ بود ستونهای آجری بلند ورودی تاریکش را در بر گرفته بود بقچه ام دستم بود پیرمرد یک چشمی پول حمام را از مادرم گرفت هوای دم کرده معطری از آن پایین بالا می آمد این پسر چند سالشه اینقدرها هم بچه نیست ها زنها با من دعوا می کنند نمیشه ببریش حمام صدای زنگ دار پیرمرد مثل قل قل کتری بود ته دلم دعا می کردم که منو به اون سرزمین نفرین شده راه ندن مادرم در حالی که کفشهاشو در می آورد گفت فضولی اش به تو نیامده این فقط قدش بلنده بقیه پسرهای دیگه که رفتن سنشون از این بیشتره صدای جیغ و همهمه زنها از پله کان مارپیچ تا ورودی می رسید لامپ زردرنگی بالای راه پله می سوخت ناامید نگاهی به صورت بی قواره پیرمرد انداختم و دنبال مادرم پایین رفتم انگار دنیای دیگری بود یک سالون پر از نقش نگار و البته یک عالمه زن لخت یک سرزمین پر از پستان بزرگ و کوچک شل و دراز یا سربالا و سفت دنیای ممه و بازم متاسفانه همه اش با جزئیات یادمه و متاسفانه آن روزها واقعا اندازه یک گاو هم نمیفهمیدم یک حوض بزرگ با آبی شفاف آن وسط بود که زنها از آن آب برمیداشتند دورتادور سالون مدور حمام ایوانهایی بود که زنها روی آنها نشسته بودند برخی قلیان میکشیدند برخی صورتشان را بند می انداختند زنهایی هم بودند که دیگران را بابت اندکی پول مشت و مال می دادند دختران جوان دم بختی هم بودند که آن میان یک شوی غیر رسمی راه انداخته بودند و تعمداً از این طرف به آن طرف می رفتند تازنهایی که دنبال عروس برای پسرانش بودند خوب آنها را ورنداز کنند بازار نقل و حرف و حدیث حسابی داغ بود میشد جدیدترین محرمانه ترین و گاه زننده ترین اخبار شهر کوچکمان را از میان این همه هیاهو و همهمه شنید سرگرمی جالبی بود که هی دستانم را روی گوشم میگذاشتم و برمیداشتم و صدای همهمه بلند و کوتاه می شد این حمام رفتن صرفاً یک حمام رفتن ساده نبود یک جور گردهمایی ضیافتی بود که گاه از صبح تا عصر طول میکشید یک سنت دیرینه برای جامعه ای که زنها در آن از حداقل آزادی ها هم برخوردار نبودند حمام در میان دیوارهای خود فرصتی میداد که خودشان باشند در میان این زنها زن عجیبی بود به نام شمسی خاله برای خودش برو و بیایی داشت یک جورایی همه کاره بود از مشت و مال و کیسه کشیدن و بند انداختن تا حنا گذاشتن و کوتاه کردن موها همین طور مدام با آن هیکل درشتش که بیشتر به مردی گردن کلفت با پستانی به غایت بزرگ می ماند با آن موهایی به قرمزی آتش این طرف آن طرف می رفت در همه گروه ها و دسته ها جا داشت و همه زنها هم از روی احترام و هم ترس هوایش را داشتند دلالی ازدواج از جمله کارهای شاخصش بود همیشه در حال پچ پچ بین زنها بود اما آنچه شمسی خاله را سرزبانها انداخته بود هیچ کدام از آن موارد نبود بلکه شایع بود که او جادوگری قدیمی است کسی نمیدانست از کجا به شهر آمده خانه کوچکی در قدیمی ترین محله داشت خیلی ها میگفتن از خیلی قبلتر ها آنجا بود برخی میگفتن اصلا همیشه بوده بعدها جواد پسر همسایه امان قسم میخورد که پدربزرگش وقتی بچه بوده او را دیده و وقتی این جریان رو تعریف کرده زبانش بند آمده و دیگه حرف نزده البته بابام میگفت که پیرمرد سکته کرده اما خیلی پیرمردها و پیرزنها میشناسنشن اما جرات حرف زدن در موردش ندارند مشتی داستانهای عجیب و غریب که راویان مختلف به آن شاخ و برگ داده بودند به هر حال این حرفها اگر راست هم نبود نان شمسی خاله را حسابی چرب می کرد در ذهن من شمسی خاله زن مهیبی بود که در ساعات پایانی بچه ها را میشست راه در رو نداشت چون این یک شستوشوی ساده نبود او طلسمها و چشم زخمها را میشست و در حالی که آن پستانهای عظیم این طرف آن طرف می افتاد و زیر لب ورد میخواند چنان بدن کودک بینوا را کیسه میکشید که گمان میکردی الان پوستش تا کف پایش لوله می شود ولی کدام مادری اجازه میداد بی آنکه فرزندش طلسم شویی بشود از حمام برود البته مادر من فرق میکرد البته واقعیتش عدم اعتقاد به خرافات نبود کلا مادرم دوست داشت متفاوت باشد اما آن روز که از قضا آخرین باری بود که به حمام زنانه رفتم عمه جان به مادرم گفت میان این همه بچه ضعیف و استخوانی یک پسر سالم داری میدانی چقدر چشم حسود دنبالشه بگذار شمسی بشوردش مادرم به سختی رضایت داد و ناچار من هم در صف پوست کنی بچه ها شاهد شکنجه یک به یک بچه ها بودم تا نوبتم شد چشمهای سیاهش روی چشمانم قفل شد انگار هیچ چیزی نبود جز من و شمسی خاله من اینو نمیشورم همین کافی بود برای آنکه همه همهمه ها قطع شود سکوت مثل نیشتر عمق جانم را شکافت یک لحظه انگار همه فقط مرا می دیدند سنگینی نگاه ها داشت میسوزاندم مادرم دستم را گرفت و از حمام برد به عمه پرخاش کرد که این سلیطه تلافی کم محلی منو سر این بچه درآورد بعدها خیلی ها گفتن که پسر یک جن موکل داره بازم طوری نبود تا هفته بعد که شمسی خاله موقع خوردن انگور یک زنبور قرمز را هم بلعید و زنبور گلویش را نیش زد حتی به بیمارستان هم نرسید آن روزها مراسم خاکسپاری در یک شهر کوچک خودش تنوع و سرگرمی بود ما از مرگ چیزی نمیفهمیدیم فقط میخواستیم با بچه های دیگه در کناره قبرها قایم موشک بازی کنیم دم درب منتظر ماشین بابا بودم وقتی رسید دستم را گرفت و برد داخل خانه به مادرم گفت بهم گفتن کیان رو نبریم برای خاکسپاری این آغاز ترس خیلی ها از من شد خیلی ها میگفتن جن موکلم شمسی خاله را کشت برچسب ها طلسم جادو حمام زنانه نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 2 18 توسط نیک بالای درخت توت اون روزها بلندترین جایی که میتونستی تو شهر کوچک ما پیدا کنی بالای درخت بزرگ توت خونه مادربزرگ بود از اون بالا میشد همه پشت بامهای طاق گنبدی و باغهای انار رو دید کوچه باغهای کاهگلی که درختها سر بر شانه های هم گذاشته بودند تا رهگذران در خنکای خواب آور آن با ترکیبی از بوی خاک نم خورده و علف پنهان از چشم آفتاب گذر کنند از آن بالا میشد صدای ترانه های من دراوردی باغبانها را شنید یک شاخه قطور بود که میشد روی آن لم داد و با لذت آن افقهای دور که قله سپید پوش کرکس در آن آرامیده بود را دید همان جا که شنهای کویر بوسه بر دامن سیاه کرکس می زنند شهر کوچک ما تضادی بود بین همه چیز یک گوشه کویر یک گوشه بیابان یک گوشه رشته کوه های کرکس با دره هایی سبز پر از درختهای بلند گردو و نارون خود شهر میان همه اینها پر از باغهای انار و توت و نهرهای آب که از دل قناتهای باستانی شهر را سیراب میکرد هنوز هم از میان غبار خاطرات میتوانم صدای مادر بزرگ را بشنوم کیان آهای کیان بازم که اون بالایی اگه بیفتی جواب مادرت رو چی بدم و من فقط اندکی جابه جا میشدم برای من آنجا بهترین جای دنیا بود مخصوصا وقتی پدر میخواست کتکم بزند هیچ کس آن بالا دستش به من نمیرسید چقدر عاشق آن شاخه بودم وقتی 13 سالم شد تازه همه چیز زیباتر شد چون از آن بالا میشد کوکب دختر حاجی رو هم دید دختری با موهایی خرمایی و چشمهایی مشکی و پوستی گندمی برای خودش شاهکاری بود که میان گلهای حیاط خانه اشان می چرخید همه چیز خوب بود تا اینکه حاجی آمد در خونه که ما دخترمان بزرگ شده همان طور که پسر شما مردی است نه من مرد بودم و نه کوکب بزرگ شده بود فقط 10 سالش بود اما هر چه بود پدر آن شاخه را برید و من دیگه هیچ وقت از درخت آن درخت توت بالا نرفتم راستش را بخواهید از هیچ درختی بالا نرفتم چون خاطره دیدن کوکب را خراب میکرد دو سال بعد وقتی کوکب دوازده سالش شد شوهرش دادند وقتی میبردنش من بیرون خونه مادربزرگ ایستاده بودم نگاهم کرد میلرزید بعدها کوکب خودش را از درخت توت خانه شوهرش حلقه آویز کرد چقدر از درختهای توت بدم می آید برچسب ها توت نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 22 53 توسط نیک اولین پرواز روی لبه پشت بام ایستاده بودم اون پایین همه لحاف تشکهای پنبه ای باز شده بودند و وسط حیاط کوهی از پنبه جمع شده بود لحاف دوز پیز در حال زدن پنبه ها بود مادرم یک استکان چایی برایش آورده بود مادر بزرگ کنار باغچه داشت بوته گلی را هرس میکرد فقط همین قدر یادم است و بعد پریدم انگار ساعتها طول کشید میان کپه پنبه ها فرود بیایم لحاف دوز پیر نفسش بند آمد و مادر چه جیغی کشید هنوزم لذت این پرواز کوتاه زیر زبانم است فکر میکنم سه سالم بود حداقل مادرم که این طور میگفت برچسب ها پرواز پنبه نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 22 47 توسط نیک خانه آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین اردیبهشت ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۴ برچسب ها حمام زنانه 1 پنبه 1 توت 1 جادو 1 پرواز 1 طلسم 1 blogfa com
|