Meta tags:
description= نوشته های مدادی اگر عجله دارید، مزاحم نمیشم...;
Headings (most frequently used words):
های, نوشته, مدادی, اگر, عجله, دارید, مزاحم, نمیشم, درخت, سیب, در, انتظار, نفس, دیگرید, از, من, خزان, به, قیمت, جان, جار, میزنید, اما, پیشین, پیوندها,
Text of the page (most frequently used words):
های (8), نوشته (7), ۱۳۸۸ (5), شده (5), فریب (4), روی (4), نگاه (4), مدادی (3), ساعت (3), توسط (3), بودم (3), بود (3), گرفت (3), آذر (2), وبلاگ (2), خیلی (2), شیرینی (2), اما (2), شکم (2), پشت (2), زمین (2), رفت (2), یکی (2), منتظر (2), رفته (2), خون (2), مار (2), لحظه (2), blogfa, com, خشکیده, ترین, پیوندها, پیشین, عناوین, آرشیو, پست, الکترونیک, پروفایل, مدیر, خانه, خودکاری, مینویسن, موندگار, باشن, مینویسم, راحت, بتونید, پاکش, کنید, یکشنبه, بیست, نهم, زاده, اند, مرا, فروش, شوم, وقت, است, مداد, دوست, سیلی, خورد, دود, آتشی, خودکار, شاید, حتی, تیشه, میخ, هوس, کنند, ذائقه, نمانده, میخورند, پیتزا, زیر, کله, پوک, عصا, راه, میروند, خزان, قیمت, جان, جار, میزنید, دوشنبه, هفتم, میز, بلعیده, میشد, قلب, دیگ, میجوشید, افتاده, سرآشپز, یخچال, همه, خالی, ریخت, ناگهان, داخل, اخمی, آشپزخانه, جمع, بودند, صدا, دار, زیاد, شدند, ایستاد, رگهای, رستوران, کند, سیر, لبخندی, شکمی, بیرون, آمده, لذتی, انتظار, نفس, دیگرید, شنبه, پانزدهم, دلهایمان, گردن, برای, همیشه, گنج, افکارم, تنگ, چنبره, زده, توی, خاکستری, مکث, دلم, هوای, دویدن, دیدم, نگاهت, چشم, نوشتن, گرفتم, دلت, تپیدن, شنیدی, حرفهایم, درخت, سیب, اگر, عجله, دارید, مزاحم, نمیشم,
Text of the page (random words):
نوشته های مدادی نوشته های مدادی اگر عجله دارید مزاحم نمیشم درخت سیب حرفهایم را شنیدی و دلت تپیدن گرفت چشم از نوشتن گرفتم نگاهت را که دیدم دلم هوای دویدن گرفت یک لحظه مکث و لحظه ها رفت توی شکم آن مار خاکستری که برای همیشه روی گنج افکارم تنگ چنبره زده و گم شد و مار خون دلهایمان را به گردن گرفت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۸۸ ساعت ۱ ق ظ توسط فریب در انتظار نفس های دیگرید از من پشت هر میز لذتی بود که بلعیده میشد یا لبخندی که از شکمی بیرون آمده بود و نگاه های منتظر و نگاه های سیر رفته رفته خون در رگهای رستوران کند شد و ایستاد نگاه های منتظر زیاد شدند و یکی یکی صدا دار نگاه ها پشت در آشپزخانه جمع شده بودند اخمی داخل رفت و ناگهان ریخت روی زمین یخچال ها همه خالی سرآشپز روی زمین افتاده و قلب او بود که در دیگ میجوشید نوشته شده در دوشنبه هفتم دی ۱۳۸۸ ساعت ۸ ب ظ توسط فریب خزان به قیمت جان جار میزنید اما زاده اند مرا که شیرینی فروش شوم اما شکم ها زیر کله های پوک روی دو عصا راه میروند و پیتزا میخورند ذائقه ای نمانده که شیرینی هوس کنند خودکار بودم شاید حتی تیشه بودم و میخ با آتشی دوست بودم که سیلی خورد و دود شد خیلی وقت است مداد شده ام نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱ ب ظ توسط فریب خیلی ها خودکاری مینویسن که موندگار باشن مدادی مینویسم که راحت بتونید پاکش کنید خانه پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین دی ۱۳۸۸ آذر ۱۳۸۸ پیوندها خشکیده ترین فریب blogfa com
|