Meta tags:
description= ♥جـــــــــــوروا وب♥;
Headings (most frequently used words):
داستان, جـــــــــــوروا, وب, گنج, غلام, راه, کار, شیطان, نصیحت, مادر, تحمل, درد, امپول, پرداخت, هزینه, در, اخرت, نوشته, های, پیشین,
Text of the page (most frequently used words):
بود (22), کرد (21), است (20), پسرم (16), ۱۳۹۳ (15), خود (15), گفت (14), این (14), برای (14), آنها (12), وقتی (12), ۱۳۹۱ (11), ۱۳۹۲ (11), خیلی (11), کرده (10), درد (10), کند (10), پسر (10), شده (9), مرد (9), های (8), یاد (8), فکر (8), نوشته (7), رفت (7), رسید (7), #داستان (7), کردم (7), ایاز (7), توسط (6), داد (6), کوپک (6), ولی (6), تمام (6), زندگی (6), نیست (6), دست (6), کردند (6), بچه (6), آمپول (6), گریه (6), شیطان (6), ساعت (5), مهران (5), نمی (5), کنیم (5), فقط (5), چند (5), روی (5), سوزن (5), کنم (5), کردن (5), دوستانش (5), خواهم (5), اتاق (5), مهر (4), ۱۳۹۰ (4), آبان (4), آذر (4), شما (4), اید (4), بسیار (4), دهد (4), پول (4), حالا (4), دنیا (4), داشته (4), مانند (4), نگاه (4), باید (4), زدن (4), درمانگاه (4), همیشه (4), خودم (4), اینکه (4), احساس (4), شروع (4), زمانی (4), امنیت (4), مادر (4), چطور (4), داره (4), ولیکن (4), مادرش (4), پسرش (4), مردم (4), شاه (4), سلطان (4), خرداد (3), تیر (3), مرداد (3), شهریور (3), بهمن (3), قرار (3), همین (3), اما (3), خواست (3), چیز (3), اینجا (3), بلکه (3), همه (3), بالا (3), همان (3), پیش (3), باشد (3), یادم (3), نداشت (3), تجربه (3), مادرم (3), چون (3), ناراحتی (3), ادامه (3), تحمل (3), درست (3), لحظه (3), بغل (3), دیگر (3), فهمیدم (3), محبت (3), تواند (3), استفاده (3), دوست (3), کنار (3), موشی (3), بخورد (3), موش (3), دسته (3), هاون (3), روز (3), فرصت (3), گناه (3), تندباد (3), بسپارید (3), لذت (3), ببرید (3), کار (3), چارق (3), دربار (3), فروردین (2), اردیبهشت (2), خانه (2), جای (2), روبل (2), مقدار (2), دهند (2), افتاد (2), خوشحالی (2), پیشخوان (2), حال (2), طور (2), متوجه (2), پایین (2), هایی (2), قبول (2), بوده (2), آنجا (2), تازه (2), ارزان (2), بعد (2), پرسید (2), آیا (2), دارد (2), روبلی (2), گرسنه (2), مرگ (2), پایان (2), بنابراین (2), دید (2), نزدیک (2), هزینه (2), یکبار (2), واکسن (2), مثل (2), کوچک (2), موقع (2), بردن (2), همسرم (2), سپرده (2), داشتم (2), بدم (2), ترس (2), گرفتم (2), دوران (2), بهتر (2), میآد (2), بودم (2), تنها (2), کمکی (2), رنج (2), روحیه (2), مهم (2), باعث (2), چهره (2), محکم (2), کودک (2), یکی (2), عدم (2), حالت (2), آغوش (2), افراد (2), مورد (2), نرم (2), ملایم (2), قدر (2), خودش (2), بهش (2), توضیح (2), دادم (2), گفتم (2), هست (2), بار (2), شمشیر (2), بازی (2), گاه (2), شمشیرهای (2), گذشته (2), کارهای (2), سفره (2), مشغول (2), غذا (2), خوردن (2), بودند (2), آنکه (2), نیاوردند (2), تعریف (2), تکه (2), دیشب (2), مسخره (2), گفتند (2), نان (2), درسته (2), اشتباه (2), خیال (2), نشان (2), دوستان (2), هفته (2), ریز (2), خوب (2), راست (2), نصیحت (2), انتخاب (2), دقت (2), گذشت (2), پدر (2), کاری (2), سوال (2), میکنم (2), شیوه (2), شتاب (2), استاد (2), پوستین (2), کهنه (2), مقام (2), قفل (2), شدند (2), دیوار (2), آویزان (2), گنج (2), پنهان (2), اتاقش (2), غلام (2), محمود (2), فقر (2), جـــــــــــوروا (2), blogfa, com, آرشيو, اسفند, پیشین, عناوین, آرشیو, وبلاگ, پست, الکترونیک, مطالب, قدیمی, شنبه, خواب, پسرانش, دستور, گور, اتفاق, سوی, مشت, فروشنده, بدهد, خندان, عین, قاطعیت, شوم, زیادی, نگرفته, درآمد, پذیریم, هدیه, قیمت, داشت, رولت, خوشمزه, ماهی, ساردین, شراب, قرمز, بشقاب, غذاهای, عالی, سفارش, هنگامی, پشت, سکۀ, پنج, گرفت, ترشرویی, متأسفم, توان, بینی, ثروتمند, بین, تشنه, پیرمرد, ثروتمندی, بستر, محور, چرخیده, عمرش, پسران, کیسه, تابوتش, فرزندانش, درخواست, برآورده, میزی, بزرگ, انواع, نوشیدنی, خوردنی, کوپۀ, درجه, قطار, چیده, کیسۀ, میز, پرداخت, اخرت, دوشنبه, ساله, رفتیم, طبیعتا, خوشی, اشکش, روان, مسئولیت, چگونه, توانم, ناشی, غلبه, تصمیم, حداقل, والدینم, عمل, ترسیدم, دلداری, بیشتر, ایشان, مرتبا, بده, تکرار, اصلا, نداره, عصبانی, شدم, خواد, منو, گول, بزنه, چنین, نیتی, مدتها, پیدا, کنه, رسیدیم, نوبت, آماده, ببینم, چاره, اندیشی, پرستار, بازوی, سینه, چسباندم, هنوز, بدنیا, نیامده, دائم, کتابهای, روانشناسی, تربیتی, زیر, کتابها, خوانده, دچار, هستند, بیشترین, آرمش, زیرا, زمان, تولد, والدین, مخصوصا, اولین, مکانی, تمهیدات, زیاد, فاید, نداشته, دقیقه, صبر, بشه, ذهنم, کمال, تعجب, قطع, کاملا, آرام, یعنی, ثانیه, طول, نکشید, واین, آخرین, آمپولی, هیچوقت, خبری, نبود, آرامی, ابراز, قدرت, کشیدن, ایمان, آوردم, اظهار, تاثیر, ناراحت, تسلیم, شدن, مقابل, شود, انسانها, شدیدا, محتاج, دیدن, هستیم, آگاهیمان, حفظ, بخاطر, باشیم, گاهی, سخنی, فکری, دوستانه, محبتی, خالصانه, نیرومندتر, تصور, بگنجد, ابزار, کارا, بدانیم, خلاصه, خواستم, موقعیت, توانایی, تربیت, امتحان, ببره, الان, داریم, رویم, قراره, بزنند, نگرانی, دلهره, دردناکی, خواهد, بابا, جواب, بله, زود, دردش, میشه, بودن, اون, دردی, نوع, لامسه, براش, ملموس, بطور, سریع, بازوش, ضربه, زدم, اینطوری, دستت, خوره, شخصیت, فیلم, جنگ, ستارگان, قهرمانان, شمشیربازی, کردیم, پلاستیکی, تقلیدی, لیزری, لبخندی, وچیزی, نگفت, حماسی, هیجان, منتقل, حتما, تصویر, آشناتری, ذهن, مجسم, تجربیات, همخوانی, شیرین, امپول, چهارشنبه, ثروتش, باد, روزی, نشست, امید, تعارفی, بکنند, بتواند, لقمه, بردارد, پسرک, قرص, نانی, پنیر, گذاشته, آنرا, خورد, ممکنست, پندهای, فهمید, چقدر, افسوس, دیر, راهی, شاهد, سعی, اشتباهش, بکند, راحت, قول, آزمایش, خوبی, فردای, آنروز, حالیکه, نابکار, منزل, لانه, امان, بریده, نیز, دندانهایش, دلشان, ساده, لوحی, خندیدند, ممکن, جسم, فلزی, بجود, حرفهای, تایید, حتمأ, چرب, اشتهای, تحریک, نزد, ماجرای, عجیبی, احترام, گذاشتند, کسی, حقایق, بگویید, دروغ, پندارد, نپذیرفت, دهقانی, روستایی, خدا, مال, نیاز, دهقان, فراوان, مناسبی, دوستی, برگزیندسالها, اموال, املاکش, نصیحتهای, فراموش, ولخرجی, مهمانی, خوش, گذراند, روزها, تامین, زمینهای, پدرش, فروخت, جمعه, نجات, بشر, دشوار, آتش, گرفته, صاحبش, خاموش, کندن, چاه, نکته, اخیراً, کدامین, گوش, انجام, تعویق, انداخته, امروزتان, بدانید, باشید, امروز, فردایی, دیروز, منتظرش, بودید, سومی, عوامانه, تری, عجله, توبه, آنچه, مایلید, آورید, دومی, جهنمی, اولی, میگوید, کلاسیکی, بهره, جست, معنی, خدایی, کارورز, دوزخ, همراه, جهت, کارورزی, کسب, عملی, زمین, بیایند, دوره, کارآموزی, میکند, فریب, اغفال, فنونی, خواهند, راه, یکشنبه, آمدند, چرا, خالی, آمدید, گنجها, کجاست, سرهای, انداختند, معذرت, خواهی, شناسم, درستی, مغرور, نشود, بیاورد, نیمه, نفر, مشعل, روشن, رفتند, حرص, شکستند, وارد, هرچه, گشتند, چیزی, نیافتند, جفت, لباس, پاره, ترسیدند, دروغزده, درباریان, حسود, بدبین, هیچ, خبر, دادند, طلاهای, اتاقی, جمع, دانست, وفادار, درستکاری, نباشد, بروید, طلاها, پولها, بردارید, غزنوی, پادشاه, ایران, آغاز, چوپان, منصب, دولتی, غلامی, صبح, اول, بدبختی, آورد, سپس, سنگینی, بست,
Text of the page (random words):
جـــــــــــوروا وب جـــــــــــوروا وب داستان گنج غلام ایاز غلام شاه محمود غزنوی پادشاه ایران در آغاز چوپان بود وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می رفت و به آنها نگاه می کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می آورد و سپس به دربار می رفت او قفل سنگینی بر در اتاق می بست درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی دهد به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می کند سلطان می دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است اما گفت وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید نیمه شب سی نفر با مشعل های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند اما هرچه گشتند چیزی نیافتند فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود آنها خیلی ترسیدند چون پیش سلطان دروغزده می شدند وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت چرا دست خالی آمدید گنجها کجاست آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند سلطان گفت من ایاز را خوب می شناسم او مرد راست و درستی است آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می کند تا به مقام خود مغرور نشود و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳ ۱۱ ۲۶ ساعت 12 0 توسط مهران داستان راه کار شیطان سه کارورز شیطان در دوزخ قرار بود که به همراه استاد خود جهت کارورزی و کسب تجربه عملی به روی زمین بیایند استاد دوره کارآموزی از آنها سوال میکند که برای فریب و اغفال مردم از چه فنونی استفاده خواهند کرد شیطان اولی میگوید من فکر میکنم از شیوه کلاسیکی بهره خواهم جست به این معنی که به مردم خواهم گفت خدایی در کار نیست پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید شیطان دومی گفت من فکر می کنم که به مردم خواهم گفت که جهنمی در کار نیست پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید شیطان سومی گفت من فکر میکنم از شیوه عوامانه تری استفاده خواهم کرد من به مردم خواهم گفت جای عجله و شتاب نیست فرصت برای توبه و آنچه مایلید به دست آورید بسیار است پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید نکته سوال مهم شما اخیراً به کدامین شیطان گوش سپرده اید انجام چه کاری را در زندگی به تعویق انداخته اید قدر فرصت های امروزتان را بدانید و به یاد داشته باشید امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودید نجات بشر زمانی که مرگ نزدیک است و همه فرصت ها رو به پایان است کاری بس دشوار می باشد درست مانند زمانی که خانه آتش گرفته و صاحبش برای خاموش کردن آن تازه شروع به کندن چاه آب می کند نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳ ۱۰ ۱۲ ساعت 18 18 توسط مهران داستان نصیحت مادر دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت تمام اموال و املاکش به پسرش رسید پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد و در انتخاب دوستان بی دقت شد هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت مادرش که شاهد کارهای او بود سعی می کرد پسرش را متوجه اشتباهش بکند یک روز پسر برای اینکه خیال مادرش را راحت کند به او قول داد که دوستانش را آزمایش کند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می کند و او دوستان خوبی دارد فردای آنروز پسر در حالیکه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود گفت چند هفته ای است که موشی نابکار در منزل ما لانه کرده است و امان ما را بریده است دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز کرده است آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره کردند که چطور ممکن است موش یک جسم فلزی را بجود ولیکن حرفهای او را تایید کردند و گفتند حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریک کرده است پسر نزد مادرش رفت و گفت ماجرای عجیبی را تعریف کردم ولی آنها به من احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند مادر گفت دوست خوب کسی هست که حقایق را بگویید نه آنکه دروغ تو را راست پندارد ولی پسر نپذیرفت مادر مرد و پسر به کارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد روزی خیلی گرسنه بود به دوستانش رسید که در کنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در کنار آنها نشست به امید آنکه تعارفی بکنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ولیکن آنها به روی خود نیاوردند پسرک شروع به تعریف کرد که قرص نانی و تکه ای پنیر دیشب کنار گذاشته بودم ولیکن موشی تمام آنرا خورد دوستانش او را مسخره کردند و گفتند چطور ممکنست موشی یک نان درسته را بخورد پسر به آنها گفت چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یک نان درسته را بخورد به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه کرده است ولیکن افسوس که دیگر دیر شده بود و راهی نداشت نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳ ۰۹ ۱۲ ساعت 17 44 توسط مهران داستان تحمل درد امپول یادم می یاد وقتی پسرم ۳ ۴ ساله بود باید هر چند یکبار برای زدن واکسن به درمانگاه می رفتیم طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک پسرم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه در موقع آمپول زدن اشکش روان بود یکبار که مسئولیت بردن پسرم به درمانگاه توسط همسرم به من سپرده شده بود داشتم فکر می کردم که چگونه می توانم به پسرم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از سوزن غلبه کند تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچه گی خودم داشتم حداقل بهتر از والدینم عمل کنم یادم میآد وقتی بچه بودم از آمپول خیلی می ترسیدم و دلداری های مادرم نه تنها کمکی به من نمی کرد بلکه بیشتر من را رنج می داد چون ایشان مرتبا برای اینکه به من روحیه بده تکرار می کرد آمپول اصلا درد نداره و وقتی من درد را حس می کردم یادم میآد که خیلی عصبانی می شدم چون احساس می کردم ناراحتی من برای مادرم مهم نیست و فقط می خواد منو گول بزنه هر چند که مادرم چنین نیتی نداشت و این باعث می شد که ترس من از سوزن تا مدتها ادامه پیدا کنه خلاصه حالا می خواستم در این موقعیت توانایی خودم رو در تربیت بچه خودم امتحان کنم و به پسرم یاد بدم که چطور تحمل خودش رو بالا ببره بنابراین بهش توضیح دادم که الان داریم به درمانگاه می رویم و قراره که یک یا دو آمپول بهش بزنند حالت نگرانی و دلهره را می شد در چهره پسرم دید در ادامه توضیح دادم که این تجربه دردناکی خواهد بود پسرم پرسید که بابا سوزن خیلی درد داره در جواب گفتم بله درد داره خیلی هم داره ولی خیلی خیلی زود هم دردش تمام میشه و برای اینکه لحظه ای بودن درد و اون هم دردی که از نوع حس لامسه هست رو براش ملموس کنم چند بار بطور خیلی سریع ولی ملایم روی بازوش با دست ضربه زدم و گفتم اینطوری درست مثل وقتی که با هم شمشیر بازی می کنیم و شمشیر به دستت می خوره پسرم شخصیت های فیلم جنگ ستارگان را خیلی دوست داره و گاه گاه مانند قهرمانان داستان با هم با شمشیربازی می کردیم با شمشیرهای نرم پلاستیکی که تقلیدی از شمشیرهای لیزری داستان است پسرم لبخندی زد وچیزی نگفت فهمیدم که احساس حماسی و هیجان را به او منتقل کرده ام حالا او دیگر حتما تصویر آشناتری را در ذهن مجسم می کرد که با تجربیات گذشته همخوانی و مانند یکی بازی شیرین بود به هر حال وقتی به درمانگاه رسیدیم و نوبت ما برای واکسن رسید خودم را آماده می کردم که ببینم چاره اندیشی من آیا کمکی برای بالا بردن تحمل پسر کرده یا نه وقتی پرستار سوزن را به بازوی پسرم زد چهره پسرم در هم رفت و شروع به گریه کردن کرد درست در همین لحظه پسرم رو در بغل گرفتم و محکم به سینه ام چسباندم همسرم زمانی که هنوز پسرم بدنیا نیامده بود دائم کتابهای روانشناسی تربیتی کودک را زیر و رو می کرد در یکی از این کتابها خوانده بود که محکم بغل کردن بچه ها در زمانی که دچار درد و ناراحتی و عدم امنیت هستند بیشترین حالت امنیت و آرمش را به بچه ها می دهد زیرا در زمان تولد آغوش والدین مخصوصا مادر اولین مکانی است که کودک خود را در امنیت احساس می کند وقتی که پسرم را بغل کردم با خود فکر کردم که تمهیدات من زیاد فاید نداشته و حالا هم باید یک ۵ ۶ دقیقه ای صبر کنم تا پسر گریه اش تمام بشه همین که این فکر به ذهنم رسید با کمال تعجب پسرم گریه اش را قطع کرد و کاملا آرام شد یعنی گریه اش ۴ یا ۵ ثانیه طول نکشید واین آخرین گریه آمپولی پسرم بود هیچوقت دیگر خبری از گریه کردن در موقع آمپول زدن نبود از این بعد به آرامی به سوزن نگاه می کرد و ابراز ناراحتی نمی کرد همان لحظه به قدرت در آغوش کشیدن ایمان آوردم و فهمیدم یک اظهار محبت کوچک چه مقدار تاثیر در روحیه افراد می تواند داشته باشد فهمیدم که این درد و رنج نیست که ما ناراحت می کند بلکه احساس عدم امنیت است که باعث تسلیم شدن ما در مقابل درد می شود ما انسانها شدیدا محتاج محبت کردن و محبت دیدن هستیم همیشه باید آگاهیمان را در این مورد حفظ کنیم باید بخاطر داشته باشیم که گاهی سخنی نرم و ملایم فکری دوستانه محبتی خالصانه بسیار نیرومندتر از آن است که در تصور ما بگنجد پس بهتر است قدر این ابزار کارا را بدانیم و از آنها استفاده کنیم نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳ ۰۸ ۱۲ ساعت 17 0 توسط مهران داستان پرداخت هزینه در اخرت پیرمرد ثروتمندی در بستر مرگ بود تمام زندگی او بر محور پول چرخیده بود و حالا که عمرش به پایان می رسید با خود فکر کرد بد نیست در آن دنیا چند روبلی در دست داشته باشد بنابراین از پسران خود خواست که یک کیسه روبل در تابوتش قرار دهند فرزندانش هم این درخواست او را برآورده کردند وقتی به آن دنیا رسید میزی بزرگ دید که انواع نوشیدنی ها و خوردنی ها مانند کوپۀ درجه یک قطار روی آن چیده شده بود با خوشحالی به کیسۀ پول خود نگاه کرد و به میز نزدیک شد هر چیز که در آنجا بود فقط یک کوپک قیمت داشت از رولت خوشمزه تا ماهی های ساردین تازه و شراب قرمز مرد با خود فکر کرد چه ارزان اینجا همه چیز بسیار ارزان است بعد می خواست یک بشقاب پر از غذاهای عالی سفارش دهد هنگامی که مرد پشت پیشخوان از او پرسید آیا پول دارد یک سکۀ پنج روبلی را بالا گرفت ولی مرد با ترشرویی گفت متأسفم ما در اینجا فقط کوپک قبول می کنیم همان طور که می توان پیش بینی کرد مرد ثروتمند در این بین بسیار گرسنه و تشنه شده بود پس به خواب پسرانش رفت و به آنها دستور داد جای روبل مقدار کوپک در گور او قرار دهند همین اتفاق هم افتاد مرد با خوشحالی به سوی پیشخوان رفت اما وقتی می خواست یک مشت کوپک به فروشنده بدهد وی خندان و در عین حال با قاطعیت گفت این طور که متوجه می شوم شما آن پایین چیز زیادی یاد نگرفته اید ما در اینجا کوپک هایی را قبول نمی کنیم که درآمد شما بوده است بلکه فقط کوپک هایی را می پذیریم که شما هدیه کرده اید نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳ ۰۷ ۱۹ ساعت 10 0 توسط مهران مطالب قدیمی تر خانه پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین بهمن ۱۳۹۳ دی ۱۳۹۳ آذر ۱۳۹۳ آبان ۱۳۹۳ مهر ۱۳۹۳ شهریور ۱۳۹۳ مرداد ۱۳۹۳ تیر ۱۳۹۳ خرداد ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ بهمن ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۲ آبان ۱۳۹۲ مهر ۱۳۹۲ شهریور ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ مهر ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ فروردین ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۰ آذر ۱۳۹۰ آبان ۱۳۹۰ مهر ۱۳۹۰ آرشيو blogfa com
|