Meta tags:
description= ملا دولا این یک وبلاگ نیست;
Headings (most frequently used words):
ملا, دولا, این, یک, وبلاگ, نیست, 78, 79, 80, 81, 82, نوشته, های, پیشین,
Text of the page (most frequently used words):
این (38), بود (23), شده (20), خیلی (19), توی (16), وقت (14), برای (12), های (11), است (11), ۱۳۹۰ (10), چند (10), هیچ (10), انگار (9), همه (9), کردن (9), دست (9), ۱۳۹۱ (8), کسی (8), گفت (8), اند (8), اما (8), وجدان (8), نوشته (7), میکردم (7), تمام (7), مثل (7), فقط (7), مروان (7), خانه (6), ساعت (6), محمد (6), بودم (6), فکر (6), کنم (6), دارم (6), بعد (6), روی (6), کرده (6), چیزی (6), گذشته (6), حالا (6), میکنند (6), یعنی (6), کرد (6), فقیر (6), درد (6), نیست (6), توسط (5), میشود (5), خوب (5), پیش (5), همین (5), خودم (5), دید (5), کنیم (5), بعضی (5), آمده (5), باشد (5), شما (5), حسین (5), ضریح (5), شهریور (4), بار (4), سالم (4), باید (4), همیشه (4), نفر (4), تازه (4), بیست (4), زندگی (4), اگر (4), اعتراف (4), روز (4), گرفت (4), نمیدانم (4), کدام (4), کردم (4), بیرون (4), کافی (4), رفت (4), حرم (4), هست (4), هایش (4), بوده (4), گوش (4), پسر (4), نمیفهمم (4), آقا (4), خسته (4), خود (4), پارچه (4), مهر (3), آذر (3), آبان (3), وبلاگ (3), اشتباه (3), هنوز (3), البته (3), ولی (3), پیدا (3), کنند (3), آینده (3), کلمات (3), آنها (3), دوباره (3), سال (3), حسرت (3), رسیده (3), شاید (3), بچه (3), آرزو (3), نبود (3), دوست (3), سعی (3), فلانی (3), قابل (3), چقدر (3), اینها (3), ثروتمند (3), شدن (3), کار (3), باز (3), میکنم (3), تلاش (3), نشده (3), انقدر (3), امید (3), کند (3), بشود (3), گناه (3), زیر (3), توجه (3), دقیقه (3), میگفت (3), علی (3), امام (3), مردم (3), مدینه (3), کردند (3), کاروان (3), سمت (3), خرداد (2), مرداد (2), ۱۳۹۲ (2), ۱۳۹۶ (2), روزی (2), رفته (2), آید (2), قدیمی (2), نزدیک (2), ترین (2), دور (2), زودتر (2), جمع (2), چراغ (2), زده (2), چیز (2), اول (2), حتی (2), هرز (2), رفتن (2), رسیدن (2), بیهوده (2), قبل (2), سنگین (2), خاطر (2), حرف (2), هایی (2), جمله (2), میکرد (2), هزار (2), شدم (2), بودی (2), بهترین (2), دلم (2), باشم (2), بهت (2), دیگه (2), خورده (2), مثلا (2), سراغ (2), نرفته (2), مشغول (2), خیال (2), فیلم (2), زدم (2), شروع (2), بریده (2), شاپ (2), خاطرات (2), همان (2), عوض (2), ایم (2), بازگشتن (2), شدیم (2), آخرین (2), جای (2), کمی (2), مکث (2), دارد (2), حال (2), آنهایی (2), امیدی (2), میخورند (2), نیستم (2), میخواهند (2), میروم (2), زمین (2), محرم (2), یکی (2), دیده (2), ندارد (2), داشته (2), میکنیم (2), تلخ (2), تجربه (2), شیرین (2), عده (2), هستند (2), زمان (2), بیایند (2), تلو (2), بگیرد (2), راه (2), بین (2), پست (2), خودتان (2), محبت (2), بزرگ (2), راحت (2), خودش (2), سیاه (2), بدانیم (2), نخاهد (2), دیگر (2), وجدانمان (2), فرو (2), حرفی (2), آدم (2), وقتی (2), کنار (2), رسید (2), وارد (2), ملعون (2), بخیل (2), مهربان (2), جلوی (2), تکه (2), قطعه (2), خیابان (2), سجاد (2), خانواده (2), میرفت (2), بسته (2), نمیدهد (2), خبر (2), شهر (2), دوان (2), داد (2), خراب (2), باشی (2), پرت (2), میکردیم (2), ضربه (2), مغزی (2), مرد (2), عصبانیت (2), جارو (2), دیدیم (2), ملا (2), دولا (2), blogfa, com, فروردین, اردیبهشت, تیر, اسفند, پیشین, عناوین, آرشیو, پروفایل, مدیر, نشان, دادن, حقیقت, خاب, مــی, مطالب, بیستم, آنقدر, کوچک, اسمش, میگفتم, دوستی, ارتباط, چهارم, ابتدایی, دیر, میبینیم, هستیم, تقریبا, نیستیم, میرفتم, اتاقم, دفتر, قلم, مناسب, آمیزش, باردار, شوند, حواسم, دمش, آرزوی, موفقیت, بیراهه, بازدمش, التماس, نرسیدن, توست, روشن, عینکم, زبان, برمیگشتم, میخواندم, نمیدانستم, ثانیه, لحظه, استعداد, ارزش, بدبختی, توهم, سرگرمی, خودمان, پیاده, نفرینی, بمیرد, نگفتم, حسادت, شعله, آتشی, خاک, خلقتش, بسوزد, صداقت, دورویی, میشنیدم, داستان, زندگیم, سالها, پیدایش, شبانه, سرم, چرخیدن, حضور, چون, جذاب, اولش, عالی, دوستو, میخواست, هستی, نمیرسیدم, سرزمین, جدید, کشف, خوشحال, میشدم, جلو, افتادم, میدیدم, قبلا, پرچمت, اونجا, دلیل, اهمیتی, مسخرگی, میومدی, پرچم, بزرگتری, میزدی, ضمن, دوستیمون, احترامی, برات, داشتم, حالم, ازت, میخورد, اینجاش, تعریف, اعترافم, اینه, کارای, بشی, استعدادت, بره, نرسی, نشستیم, برسانمش, خوبی, گفتم, نصفه, خوبیه, ساکت, نئون, خاموش, میخوام, بگم, مدحی, ابراز, احساساتی, اسم, دوستت, لبخند, بگو, زحمت, رختن, زنگ, تنگ, بیا, بریم, شیرینی, ازدواجتو, بدی, تجدید, قرار, گذاشتیم, رفتیم, خوردیم, نوشیدیم, گفتیم, شنیدیم, گفتن, شوخی, تحمل, دودهای, تنفس, مرا, نمیشناسند, مایوس, ساده, دغدغه, مبلمان, نفس, بکشد, تلاشش, یاد, ماندنی, ماندم, پنجم, میروند, میخواهید, بگذارید, هشت, خاصی, دارند, ندارند, روتین, فقرشان, غلت, احتمالا, چرخ, دنده, تاس, سومی, فقر, نیافتد, دعا, بلد, میچرخم, بخورم, هرزگی, میرسد, مشهد, آخرم, برگردم, پشیمان, جبران, شاکی, تنبیه, قاطی, فایده, گفته, همینجا, ادامه, میدم, برگشته, جاهایی, شدید, گند, برایم, نمانده, برداشته, پایان, میتواند, سفید, سکه, آخر, وابستگی, ضروری, میگذاریم, انگیزه, شوکران, شکرک, طور, ثروت, امروز, مال, باخته, همسوزی, روزها, بدجوری, مغز, دیوار, مدتی, خودشان, زیادی, عذر, خوردن, بهتر, تسلیم, نهم, چطور, ادبیات, فارسی, عضله, میگیرد, میگوییم, وظیفه, برگردیم, ولگردی, گرفتم, میخاندم, خانده, جور, دیگری, صفر, قصد, ادعای, بیخودی, نمیکنم, عنوان, صحبتی, خاهم, داشت, بیایید, بیاورید, پرده, بخانیم, خدا, ازل, ابد, تصویر, کشیده, همگی, رهسپاری, آهنگ, سرش, سلامت, چیزش, داده, بزرگترین, اتفاق, بیافتد, قیامت, مسیر, انتهایش, ندهد, پستی, حضیض, بپوشیم, باورمان, بالاتر, سیاهی, رنگی, قهرمان, نامی, ثبت, بودن, روزمره, سایه, قشنگ, ذلیل, گرفتنش, سنگینی, داشتن, علاقه, بستگی, تنی, غرق, تامل, بزنم, شرحی, بنویسم, گویاتر, کلمه, تراشی, بتوانم, نگران, کننده, هنرمندی, میشناسم, ریش, سفیدی, عمری, چربی, لقمه, سرچشمه, آلودگی, دنیاست, ضعیف, اندازه, خواهد, منتظریم, آلوده, بشویم, بتواند, عینک, استکانی, ببیند, نگفته, باشید, دیگران, شنیده, اید, میگویند, وژدان, مورد, مطمئن, واقعا, میدانم, میدانید, بیشتر, کسانی, فحش, واقع, هجدهم, فدای, سری, انداخته, نشسته, عمو, صحبت, گریه, نوزادی, صدای, نخراشیده, آغوش, چشم, جسور, ورد, فرزندانت, میخوانی, کودک, بخوان, تقلا, ریشخند, آورد, دیگرش, زمزمه, اصلا, میشناسی, چشمانت, پشت, پناه, زندگیت, مدانستی, آرامش, دلت, برود, بیاورد, بگویند, نمی, منتظر, نباش, حالی, میشوی, قبرستان, اهل, فامیل, جوان, هایشان, جوانشان, میکردند, بهشان, میخندیدند, نفسی, شیون, میماند, مادرم, تپش, قلب, میگیرم, دختران, ناموس, شهرها, بگردانند, ببخشید, نبودم, واژه, ندارم, بگویید, کلیشه, بزرگوار, خرد, میشوند, نفهمیدن, هاست, خونی, خیالم, رفتند, اینجا, میگیرند, اذیتتان, باغمان, داریم, امن, طاقت, شورش, کاخ, پیرمرد, کوچه, اقوام, دوستانش, میزند, جواب, حاکم, دیشب, پاهای, قواره, درازتر, شنید, امان, نگاهش, معلوم, مزمزه, میکند, ظلم, کردی, نمیبندد, بگذریم, حرفم, آمد, نبودید, دستور, بنی, هاشم, بهانه, متوقف, کودکان, نگه, میداند, باغ, چهار, دیواری, بسازند, هرچند, سفر, برمیگردد, نمیشود, ماه, عباس, اکبر, افتاده, حکم, یکم, شلوغ, نمیشد, جمعه, غلغله, خستگی, خرابی, سهم, بزرگتر, آنند, بگذارند, بمانی, امانت, میفرستند, خودی, سابق, دنیا, گشته, داغ, مشتری, مدعی, صورت, بروی, وجودت, بکشی, کنی, بگویی, اینو, نمیخام, حسی, لطف, فلج, همسر, نگهداریش, عاصی, شتاب, متوجه, صدا, زدن, نشد, شانه, برگشت, خواست, فریاد, نفهمیدیم, چرا, سینه, ریخت, زانو, افتاد, انداختیم, دویدیم, شدت, نزد, حتما, طفل, معصوم, درجا, صدایش, نیامد, زدیم, سراپایش, آرام, بلند, آمدیم, فهمیدیم, خارج, الحرمین, درها, ببندیم, مردی, دشداشه, خیس, عرق, یکراست, پای, ورودی, توانش, هوا, پایی, محکم, خورد, ابالفضل,
Text of the page (random words):
ملا دولا ملا دولا این یک وبلاگ نیست 78 میگفت آن وقت ها مثل حالا شلوغ نمیشد حتی شب جمعه هم غلغله نبود جارو میکردیم که جمع کنیم و درها را ببندیم که مردی با دشداشه خیس از عرق و پارچه ای در دست با عصبانیت وارد حرم شد و یکراست رفت سمت ضریح پای در ورودی که رسید با تمام توانش پارچه را پرت کرد سمت ضریح فقط توی هوا دیدیم که دست و پایی از پارچه بیرون زد و محکم خورد به ضریح ابالفضل جارو ها را انداختیم و دویدیم سمت ضریح از شدت بهت هیچ کس حرف نزد حتما طفل معصوم درجا ضربه مغزی شده بود که صدایش در نیامد پارچه را کنار زدیم سراپایش را دیدیم سالم سالم بود دست من را گرفت و آرام بلند شد تازه به خود آمدیم و فهمیدیم مرد از حرم خارج شده آن وقت ها بین الحرمین خیابان نبود با همان عصبانیت و شتاب میرفت و متوجه صدا زدن های ما نشد دست که به شانه اش زدم برگشت و خواست داد و فریاد کند نفهمیدیم چرا بچه را که دید انگار چیزی در سینه اش فرو ریخت و روی زانو افتاد ما فکر میکردیم بچه سالم بوده و فقط به لطف آقا ضربه مغزی نشده اما انگار پا تا سر فلج بوده و مرد بی همسر از نگهداریش عاصی شده بود آخ چه حسی دنیا را گشته باشی داغ هزار مشتری و مدعی را بر سر و صورت داشته باشی خسته و خراب بروی توی حرم خود ت را از وجودت بکشی بیرون و پرت کنی جلوی ضریح و بگویی خسته شدم دیگه اینو نمیخام بزرگتر از آنند که بگذارند بی خود بمانی امانت را پس میفرستند اما خودی که آن خود سابق نیست درد این که هنوز خستگی و خرابی هم سهم ما نیست نوشته شده در بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ ساعت ۸ ب ظ توسط محمد 79 فدای سری که به زیر انداخته بود نشسته بود و با عمو صحبت میکرد گریه ی نوزادی به گوش رسید و کمی بعد صدای نخراشیده در آغوش چشم های جسور وارد شد محمد از این ورد هایی که در گوش فرزندانت میخوانی در گوش کودک من هم بخوان تقلا را از ریشخند گرفت و نزدیک آورد ملعون پسر ملعون و در گوش دیگرش زمزمه کرد بخیل پسر بخیل این شروع مروان بود مروان پسر حکم این کاروان چند ماه پیش با حسین و عباس و علی اکبر از مدینه راه افتاده بود من اصلا نمیفهمم مهربان ترین کسی که میشناسی را جلوی چشمانت تکه تکه کنند یعنی چه یا کسی که پشت و پناه زندگیت مدانستی و آرامش دلت بوده برود آب بیاورد و بیایند بگویند رفت تمام شد دیگر نمی آید منتظر نباش چه حالی میشوی یا چند بار توی قبرستان ها دیده ام اهل فامیل برای جوان هایشان چه کار میکنند اما نمیدانم اگر جوانشان را قطعه قطعه میکردند و بعد بهشان میخندیدند نفسی برای هق هق و شیون میماند یا نه و این ها که کافی نیست من مادرم که از خیابان رد میشود تپش قلب میگیرم دست خودم نیست که نمیفهمم دختران علی را یک عده بی ناموس در شهرها بگردانند یعنی چه بگذریم حرفم این بود که این کاروان خیلی خسته است یک نفر دوان دوان از مدینه آمد و به امام سجاد گفت شما که نبودید مروان دستور داد خانه های بنی هاشم را خراب کردند این آقا گفت کاروان را به بهانه ای متوقف میکنند و کودکان خیلی خیلی خسته را بی خبر نگه میداند تا توی باغ امام چند چهار دیواری بسازند هرچند آدم از سفر که برمیگردد هیچ جا خانه خودش نمیشود طاقت مردم مدینه تمام شد و شورش کردند و مروان و خانواده اش را از کاخ بیرون کردند پیرمرد توی کوچه ها میرفت که دید مروان با دست های بسته در خانه اقوام و دوستانش را میزند و هیچ کس جواب حاکم دیشب را نمیدهد وقتی دید دست های بسته اش از پاهای بی قواره اش درازتر شده پیش او رفت و گفت چه خبر و شنید خودم هیچ کسی خانواده ام را یک شب امان نمیدهد از مکث و نگاهش معلوم بود حرفی را مزمزه میکند گفت تو به مردم این شهر خیلی ظلم کردی توی این شهر فقط یک نفر هست که در را به روی تو نمیبندد علی پسر حسین با هم رفتند و مروان با پا در زد امام سجاد در را باز کرد و مروان را که دید اول گفت دست های او را باز کنند بعد گفت اینجا مردم سراغ شما را میگیرند و اذیتتان میکنند ما توی باغمان خانه ای داریم که برای شما امن تر است من برای این آقا واژه ندارم بگویید کلیشه است اما مهربان و بزرگوار زیر بار همین چند دقیقه خرد میشوند من این چند دقیقه را هم نمیفهمم من خیلی چیز ها را نمیفهمم و همین نفهمیدن هاست که با همه خونی که به دل این آقا کرده ام خیالم از او راحت است پ ن ببخشید چند روزی نبودم نوشته شده در هجدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۱۱ ب ظ توسط محمد 80 وجدان یعنی پیدا کردن نمیدانم چطور شده توی ادبیات فارسی به عضله ای که بعد از اشتباه کردن درد میگیرد میگوییم وجدان شاید وظیفه اش این است که هر وقت گم شدیم درد بگیرد تا برگردیم راه را پیدا کنیم و اگر خودتان به این و آن نگفته باشید بی وجدان دیگران را شنیده اید که به هم میگویند بی وژدان در این مورد مطمئن نیستم نمیدانم کسی واقعا بی وجدان میشود یا نه اما میدانم و میدانید که بیشتر کسانی که فحش بی وجدان میخورند در واقع فقط کم وجدان هستند یکی میگفت وجدان ضعیف هم که شده باشد وقتی گناه به اندازه ی کافی بزرگ شد درد خواهد گرفت یعنی خیلی از ما که با خیلی از اشتباه ها کنار آمده ایم منتظریم انقدر آلوده بشویم که وجدانمان بتواند از پس عینک ته استکانی اش آن را ببیند و درد بگیرد آدم هنرمندی را میشناسم که از ته دل و با ریش سفیدی که انگار عمری به چربی لقمه ای سیاه نشده بود میگفت سرچشمه تمام آلودگی ها توجه به دنیاست تمام توجه این توجه نه دوست داشتن نه علاقه نه بستگی نه آب تنی کردن نه فرو رفتن نه غرق شدن را که چند دقیقه تامل کنیم از هر حرفی که من بزنم و شرحی که بنویسم گویاتر است و این تمام از هر چه کلمه تراشی که من بتوانم نگران کننده تر من فکر میکنم حسین سرش سلامت یک محبت بزرگ کرده همه چیزش را داده که بزرگترین گناه روی زمین اتفاق بیافتد که وجدانمان هر چقدر هم ذلیل شده باشد به امید درد گرفتنش این گناه سنگینی کند که هیچ کس تا قیامت به این مسیر به امید رسیدن به انتهایش پا ندهد که خیال همه راحت بشود که پستی به حضیض خودش رسیده است که انقدر سیاه بپوشیم تا باورمان بشود بالاتر از سیاهی هیچ رنگی نیست که بدانیم هیچ کس توی بد شدن قهرمان نخاهد شد و نامی ثبت نخاهد کرد و بد بودن های روزمره ی ما دیگر خز شده است بدانیم که زندگی فقط زیر سایه ی حسین قشنگ است و خدا محبت کرده و ازل تا ابد را توی حج حسین به تصویر کشیده تا همگی رهسپاری و آهنگ کردن را وجدان کنیم البته ادعای بیخودی نمیکنم این پست فقط عنوان صحبتی ست که با شما خاهم داشت با من بیایید و با خودتان بیاورید تا چند پرده با هم بخانیم حج یعنی قصد کردن پ ن پست محرم و صفر سال پیش را که دوباره میخاندم آرزو کردم هر روز آن را خانده بودم و جور دیگری زندگی کرده بودم پ ن اینها را بین ولگردی ها برای شما گرفتم نوشته شده در نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت ۸ ب ظ توسط محمد 81 بعضی ها فقیر آمده اند و فقیر زندگی میکنند و فقیر میروند جای هر کدام از این فقیر ها که میخواهید ثروتمند بگذارید هشت تا جمله میشود که هر کدام جای کمی مکث دارد هر کدام از این بعضی ها حال و روز خاصی دارند مثلا آنهایی که فقیر آمده اند و امیدی به ثروتمند شدن ندارند خیلی روتین توی فقرشان غلت میخورند یا آنهایی که فقیر آمده اند و ثروتمند شده اند احتمالا مثل چرخ دنده کار میکنند که تاس سومی روی فقر نیافتد یک عده اما هستند که هر طور که آمده اند یک روز ثروت را تجربه کرده اند و امروز مال باخته اند با اینها همسوزی دارم این روزها این ها که بدجوری با مغز به دیوار خورده اند مدتی زمان میخواهند تا به خودشان بیایند البته فکر که میکنم من زمان زیادی را به این عذر مشغول تلو تلو خوردن بوده ام اما به هر حال دو تا آینده هست بازگشتن به گذشته ها و بهتر از گذشته ها یا تسلیم این دو پایان برای همه هست و هر کسی میتواند امید به آینده داشته باشد و برای سفید کردن روی سکه ی آخرین تلاش کند و این که آخر کار چه بشود هیچ وابستگی ضروری به گذشته ندارد اما این هست که ما با گذشته چه میکنیم میگذاریم تلخ هایش تجربه باشد و شیرین هایش انگیزه یا تلخ هایش را شوکران میکنیم و شیرین هایش را شکرک خیلی وقت ها پشیمان شده ام و سعی کردم جبران کنم خیلی وقت ها از خودم شاکی شده ام و سعی کردم خودم را تنبیه کنم خیلی وقت ها دیده ام قاطی کردن فایده ندارد و گفته ام خب چیزی نشده از همینجا ادامه میدم بعضی وقت ها خوب برگشته ام و به جاهایی رسیده ام و بعضی وقت ها انقدر شدید گند زده ام که امیدی برایم نمانده و دست از تلاش برداشته ام حالا که او هم با این همه هرزگی من از رو نرفته حالا که محرم دارد میرسد حالا که دارم میروم مشهد حالا که فکر میکنم یکی از این خیلی وقت ها و بعضی وقت ها بار آخرم میشود دوست دارم از آنها باشد که خوب برگردم و خوب تلاش کنم پ ن شاید باز هم زمین بخورم پ ن دعا کردن بلد نیستم عوض همه ی آنها که میخواهند میروم توی حرم ول میچرخم نوشته شده در بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱ ب ظ توسط محمد 82 آنقدر کوچک بودم که اسمش را اشتباه میگفتم فکر کنم نزدیک دو یا سه سالم بود میشود قدیمی ترین دوستی که هنوز با او ارتباط دارم البته بعد از چهارم ابتدایی خیلی دیر و دور هم را میبینیم هستیم ولی تقریبا نیستیم همین چند وقت پیش زنگ زد که دلم تنگ شده بیا با فلانی و فلانی و فلانی بریم کافی شاپ هم تو شیرینی ازدواجتو بدی هم تجدید خاطرات کنیم قرار گذاشتیم و رفتیم و خوردیم و نوشیدیم و گفتیم و شنیدیم مثل همیشه از خاطرات قابل گفتن از شوخی های قابل تحمل از دودهای قابل تنفس و همه با همان حس چقدر همه عوض شده ایم و چقدر اینها مرا نمیشناسند و مایوس از بازگشتن به گذشته های ساده و بی دغدغه پا شدیم که مبلمان کافی شاپ دوباره نفس بکشد و هر کسی آخرین تلاشش را برای به یاد ماندنی کردن آن شب کرد و رفت و من ماندم و او نشستیم که برسانمش گفت شب خوبی بود و گفتم نصفه شب خوبیه هنوز و ساکت شد نمیدانم کدام چراغ نئون خاموش را که دید گفت یه چیزی میخوام بگم اعتراف کنم خیال کردم مدحی ابراز احساساتی هر چیزی به اسم اعتراف است مثل فیلم ها که دوستت دارم را اعتراف میکنند برای همین مثل فیلم ها لبخند زدم که یعنی بگو و شروع کرد بریده بریده و با زحمت به بیرون رختن کلمات من با تو دوست شدم چون برای من جذاب بودی و اولش برای من همین خیلی عالی بود که بهترین دوستو دارم ولی کم کم دلم میخواست خودم بهترین باشم سعی میکردم هر چی که تو هستی باشم ولی هیچ وقت بهت نمیرسیدم هر وقت یه سرزمین جدید کشف میکردم و خوشحال میشدم که دیگه جلو افتادم میدیدم قبلا پرچمت خورده اونجا و اگر هم به هر دلیل مثلا بی اهمیتی و مسخرگی قبل از من سراغ چیزی نرفته بودی بعد از من میومدی و پرچم بزرگتری میزدی این بود که همیشه ضمن دوستیمون و احترامی که برات داشتم حالم ازت به هم میخورد و تا اینجاش فقط تعریف بود اعترافم اینه که من همیشه آرزو میکردم تو مشغول کارای بیهوده بشی تا استعدادت هرز بره و به هیچ جا نرسی خیلی سنگین بود خیلی سنگین بود نه به خاطر این که حرف هایی به صداقت بیست سال دورویی میشنیدم به خاطر این که داستان زندگیم را کسی که سالها پیش رفته بود و پیدایش نبود توی یک جمله اعتراف میکرد این چند هزار شبانه روز گذشته دور سرم چرخیدن گرفت و حالا حضور او را خوب حس میکردم چه نفرینی من اگر بودم شاید مثل بچه ها آرزو میکردم بمیرد نگفتم توی حسادت از من خیلی سر است تا مثل قبل توی شعله های آتشی که خاک خلقتش بود بسوزد حتی نمیدانستم به چه چیزی باید فکر کنم هرز رفتن ثانیه رسیدن بیست سال لحظه ها زندگی استعداد بیهوده ارزش بدبختی توهم سرگرمی حسرت حسرت حسرت رسیده بودم خانه ی خودمان و او انگار پیاده شده بود انگار چراغ این کلمات تازه روشن شده بود انگار تازه عینکم را روی این کلمات زده بودم یا تازه کسی آنها را به زبان من پچ پچ کرده بود انگار باید برمیگشتم و همه چیز را دوباره از اول میخواندم انگار باید هر چه زودتر میرفتم توی اتاقم و یک دفتر و یک قلم مناسب پیدا میکردم تا آمیزش کنند و هر چه زودتر من آینده را باردار شوند انگار خیلی وقت کم بود و باید حواسم را خیلی خوب برای همیشه جمع میکردم که یک نفر یک نفر هر دمش آرزوی موفقیت من در تمام بیراهه ها و هر بازدمش التماس نرسیدن من به توست نوشته شده در بیستم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۲ ب ظ توسط محمد مطالب قدیمی تر نشان دادن حقیقت روزی دو بار از یک ساعت به خاب رفته هم بر مــی آید خانه پروفایل مدیر وبلاگ آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین مهر ۱۳۹۶ شهریور ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ اسفند ۱۳۹۰ دی ۱۳۹۰ آذر ۱۳۹۰ مهر ۱۳۹۰ شهریور ۱۳۹۰ مرداد ۱۳۹۰ تیر ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ فروردین ۱۳۹۰ blogfa com
|