Meta tags:
description= دفاع مقدس وشهدا آرمانها واهداف;
Headings (most frequently used words):
دفاع, مقدس, که, به, شهید, وشهدا, آرمانها, واهداف, شهیدی, بی, سر, دیدار, مادر, رفت, راهیان, نور, عکس, وقضاوت, باشما, وصیت, نامه, جانباز, ۶۵, درصدبسیجی, هشت, سال, سردار, حاج, اسدالله, اسدی, دارستانی, ازدواج, کبوتراني, پرواز, کردند, همت, من, خال, لبت, ای, دوست, گرفتار, شدم, نوشته, های, پیشین, پیوندها,
Text of the page (most frequently used words):
این (34), برای (26), است (25), بود (23), همت (20), ۱۳۹۲ (19), شده (19), خود (18), گفت (17), امام (17), حاج (16), نمی (15), وقتی (15), پاوه (14), گفتم (13), مصطفی (13), نوشته (12), شهید (12), خانه (11), بعد (11), كرد (11), همه (11), همسر (11), ساعت (10), توسط (10), مرضیه (10), شهادت (10), راه (10), ۱۳۹۱ (9), های (9), روز (9), سال (9), کند (9), زینب (8), جهاد (8), اگر (7), شهدا (7), خانواده (7), كرده (7), سپاه (7), قرار (7), كند (7), اصفهان (7), آقای (7), اسلام (7), دفاع (7), مقدس (7), اگه (6), گریه (6), شنبه (6), دیدم (6), دارد (6), وقت (6), شهر (6), منطقه (6), همین (6), مادرم (6), #ازدواج (6), زمان (6), داشت (6), شود (6), دست (6), نام (6), خواهران (6), جبهه (6), حسین (6), خدا (6), آمد (5), بیست (5), اما (5), پیش (5), كردم (5), داد (5), یكی (5), عقد (5), لباس (5), جواب (5), شما (5), صحبت (5), دلم (5), حال (5), بودم (5), كلاهدوز (5), بودند (5), دیگر (5), سخنرانی (5), رفت (5), اسلامی (5), کنید (5), مادر (5), شویم (5), خرداد (4), دلت (4), اینجا (4), چیزی (4), رفته (4), روی (4), شدم (4), بالای (4), آماده (4), منزل (4), رفتیم (4), نیست (4), چون (4), زدم (4), خاطر (4), بگیرد (4), انگشتر (4), ولی (4), كنم (4), دارم (4), نیز (4), باز (4), سفر (4), مرا (4), سعی (4), بار (4), تمام (4), روزی (4), شدیم (4), دوستان (4), کردند (4), علی (4), یکی (4), همیشه (4), خدایا (4), فرزندان (4), گرامی (4), بزرگ (4), عکس (4), کنار (4), چشم (3), مرگ (3), فرهنگی (3), کوچک (3), مرداد (3), شهریور (3), مهر (3), آبان (3), تیر (3), بهمن (3), بگو (3), خوای (3), حرفی (3), توی (3), باید (3), مهربان (3), یکشنبه (3), حاجی (3), گیرم (3), بالا (3), قبل (3), نشسته (3), بعدها (3), مگر (3), حلقه (3), بهتر (3), حرف (3), ندارم (3), خرید (3), دیگری (3), آخر (3), واقع (3), پیدا (3), دانم (3), همان (3), اول (3), جوان (3), برادر (3), عملیات (3), همراه (3), داشته (3), خواستگاری (3), الله (3), خواست (3), بودیم (3), موضوع (3), خبر (3), طرف (3), داده (3), فرستاد (3), هستم (3), اعزام (3), برادران (3), آید (3), اعزامی (3), كردیم (3), سازی (3), نفر (3), وارد (3), بسیجی (3), اسدالله (3), اسدی (3), دارستانی (3), لبیک (3), شدن (3), خودم (3), امیدوارم (3), مبادا (3), بمیرید (3), سعادت (3), دوران (3), گاهی (3), داخل (3), پلاستیک (3), پسرم (3), طاقتش (3), مدیر (3), تنگ (3), ندارد (3), کبوتر (2), حرم (2), خواهد (2), اردیبهشت (2), داری (2), بگی (2), درد (2), كنی (2), پنجم (2), بودی (2), غربت (2), آیی (2), روزها (2), سوم (2), آمدن (2), خواب (2), عجیبی (2), قله (2), كوهی (2), ایستاده (2), دامنه (2), كوه (2), تماشا (2), سفیدی (2), نشان (2), سازم (2), دستت (2), كشم (2), اتفاق (2), خطبه (2), حركت (2), مزار (2), متوجه (2), خودش (2), چنین (2), زنگ (2), پدرم (2), قیمت (2), عصبانی (2), ایشان (2), بخواهید (2), آقا (2), دعا (2), گذاشته (2), عقیق (2), توانم (2), مسلمان (2), كار (2), شخصی (2), نزد (2), حضرت (2), كسی (2), اصلاً (2), اند (2), فرق (2), بلند (2), پای (2), پاسدار (2), زندگی (2), جلسه (2), مطرح (2), جمله (2), سؤال (2), جانباز (2), بلافاصله (2), صبح (2), قاضی (2), موقع (2), فقط (2), بوده (2), تعریف (2), كنند (2), اولین (2), باشیم (2), بیاید (2), كردند (2), راضی (2), اصرار (2), دیگران (2), منفی (2), دادم (2), لحظه (2), گویی (2), چرا (2), داشتم (2), سختی (2), رها (2), متأهل (2), نیستم (2), چنان (2), هایی (2), پرداختیم (2), چند (2), اطراف (2), فردای (2), رسید (2), فرا (2), شبانه (2), كانون (2), مستقر (2), شهرستان (2), رسیدیم (2), گفتند (2), ابتدا (2), صورت (2), سلام (2), عمر (2), باطل (2), سوی (2), قرآن (2), تابع (2), باشید (2), زنان (2), دختران (2), خمینی (2), خارج (2), عزیز (2), همانطور (2), فرمود (2), ملت (2), مرد (2), وظیفه (2), بگیرید (2), نمود (2), مثل (2), نبرد (2), حتی (2), اکبر (2), درگاه (2), کارها (2), خودسازی (2), کنیم (2), وصیت (2), نامه (2), فرزندانم (2), پاک (2), انقلاب (2), دنیوی (2), انبیا (2), رسیده (2), کربلا (2), لازم (2), دانستم (2), بکشم (2), جان (2), هیچ (2), کرد (2), آرام (2), زیر (2), کسی (2), نیاورد (2), ثَکَل (2), فرزندش (2), یکم (2), مردشور (2), بیرون (2), نروید (2), پیچیده (2), بودنش (2), برید (2), چادرم (2), انداختم (2), بردم (2), کنم (2), یاد (2), دلش (2), سرش (2), لرزید (2), امامزاده (2), طاقت (2), قدرت (2), وشهدا (2), blogfa, com, مخصوص, تماشاست, بگذارند, دنیای, اوروزی, رهبرم, سیدعلی, عـصــر, ظـهــور, مدیون, حسینم, مجنون, اباالفضل, محزون, عشاق, الشهدا, قلک, مذهبی, عاشقان, پایـــگاه, مذهبیـــ, عترت, طرح, جمع, اوری, صلوات, بیمار, پیوندها, ۱۳۹۰, آذر, اسفند, فروردین, پیشین, عناوین, آرشیو, وبلاگ, حرفای, دلتنگی, هات, هرچی, میخواهی, نمیدونم, زمزمه, گوش, دلخوری, بخندی, مونده, دونی, كجا, بزنیش, بزن, خلوتگاه, عاشقاست, مطالب, قدیمی, حـول, ولـاقـوة, الـا, بالـلـه, شعرم, نگفتنی, ماندم, غروبی, کبودی, گفتی, رفتی, برنگشتی, آسمان, پرگشودی, رنگ, غروب, بغض, سکوت, سردم, هرگز, نبودی, خاطراتم, امروز, نویسم, یادت, بخیر, بابا, شعری, پسراین, پاسدارجانبازشهیدجعفرعباسی, خال, لبت, دوست, گرفتار, روحانیون, ترتیب, خوانده, دوباره, عازم, زیارت, قبور, گوشه, نشست, البته, دانست, جایی, محل, دفن, لباسی, كمی, گشاد, اندازه, تنش, نداشته, برادرش, پوشیده, بپوشم, توصیه, ساده, تنم, جفت, كفش, ملی, پایم, هفدهم, ربیع, الاول, میمنت, مباركی, مراسم, انجام, بگویم, فهمید, ناراحت, دختر, آبرو, نگذاشته, بیایند, بخرند, لیاقت, كنید, بتوانم, ادا, طلا, انتخاب, پنجاه, تومان, پذیرفتم, مردی, میلیارد, تعلق, تلف, عوض, بگویی, خواهشم, نخواهی, برویم, تعجب, پرسیدم, خواهش, بفرمایید, علاقه, بارها, مهرش, وجود, هست, كسانی, پایشان, جایش, اتاق, ترك, زنی, یعنی, مردم, نشینی, چیز, پذیرفته, اساس, خواهم, دومین, حضور, مختلفی, مجروح, تصمیم, خودت, رابطه, باقی, مانی, خیر, طوری, فردا, بلیت, تهیه, خانم, بری, فرصتی, برود, فهمیدم, موافقت, اعلام, رود, كنار, طاقچه, تلفن, حمید, گوید, مقدمات, فراهم, بالاخره, برخورد, آدرس, یادداشت, محمد, رسول, شركت, خواهرانی, صمیمی, شدند, آنها, نسبت, امر, حداقل, بنشینیم, كنیم, قسم, خورند, بسیار, خوب, فكر, شروع, خلق, شجاعت, شهامت, اخلاص, فداكاری, صفا, صفات, نیك, اخلاقی, تأیید, آمادگی, پاسخ, موضوعی, نداشتم, عزیمت, تحت, فشار, مهندس, وضعیت, مالی, خوبی, سرگرفتن, وصلت, مُصر, طرفی, اینها, شرایط, حدودی, دغدغه, فیض, ببیند, آیا, مناسبتی, عبارت, بداند, دوستانش, عنوان, دبیر, زیست, شناسی, درخواست, بهانه, آوردم, مسؤولیت, داشتیم, مرحله, اواسط, خبری, ارتباط, مناطق, عذرخواهی, نیمه, بازگشته, فرماندار, مدرسه, دعوت, آوردند, كسالت, تواند, جای, بازگشت, ماه, طول, انجامید, فاصله, سایر, سكونت, اجاره, هوای, خاصی, دفعه, دیده, بخش, عمده, پاك, تعداد, زیادی, نیروهای, بومی, تلاش, مستمر, ناصر, كاظمی, جذب, اتاقی, نظر, گرفته, فعالیت, مدارس, آغاز, دیدیم, مهرماه, مأموریتم, برگشتم, اواخر, تابستان, 1360, كرمانشاه, آموزش, پروش, هوا, تاریك, باران, خیس, بارید, راست, ساختمان, روابط, عمومی, 1359, عده, همگی, دانشجو, داوطلب, معلمی, امدادرسانی, روستاهای, محمدابراهیم, کبوتراني, پرواز, الخصوص, بهترین, دوماه, قبلم, شرمنده, قسمت, نظرات, میشم, ورود, نداره, مینویسم, بیادتم, وهیچ, فراموش, نمیشی, چهارشنبه, نهم, والسلام, آستارا, بکاهو, بیفزا, ارمین, العالمین, مهدی, پاییز, ۱۳۵۹, علمیاتی, عیله, جنوب, کشور, ندای, بگویید, حرکت, نگذارید, یاور, بماند, درصورت, رسیدن, رابرای, سازید, صلاح, دانستد, دستور, واجب, سازنندو, باشند, وجه, ولایت, فقیه, نشوید, همانا, حسینی, جوانان, ارجمند, امیدم, شماست, حلالیت, طلبم, زحماتی, کشید, مزد, همچون, استوار, مقاوم, بمانید, کاری, نکنید, دشمنان, شاد, رسد, کودک, آشنا, شوند, مرتکب, گناه, نشوند, تقاضامندم, فاطمه, یگانه, سرور, سرمشق, حجاب, رعایت, فرمایید, مادران, مهربانم, رفتن, فرزندانتان, جلوگیری, قیامت, محضر, توانید, بدهید, تحمل, خاندان, وهب, جوانانتان, بفرستید, جسد, تحویل, نگیرید, زیرا, وهت, پسری, جوانانو, عزیزم, نکند, رختخواب, ذلت, میدان, غفلت, محراب, عبادت, تفاوتی, هدف, پرورو, خداوند, توفیقی, عنایت, فرماید, بتوانید, عزیزمان, رضای, گام, بردارید, محوری, تفسیر, میل, بپرهیزیم, خیال, نکنیم, کمی, فکری, داریم, فکرمان, بالاتر, خودساخته, خلاصه, نظرمان, هنوز, نساخته, ایم, کارهایمان, اشکال, چگونه, خواهیم, بسازیم, انقلابمان, جهان, صادر, خواهر, خردسالم, بدانید, شعار, بودن, عمل, آوردن, انسانی, سفارش, کسانی, خوانندبخصوص, افرادی, زمینه, ظهور, صاحب, الامر, دارند, بکوشید, جامعه, جهانی, متصل, خواهید, دعاهایتان, مستجاب, درونی, بپردازید, جشن, سنگر, خونین, بهشت, دانیم, ارثی, اِن, کانَ, دینِ, محمدٍ, لَم, یَستَقِم, اِلا, بِقَتلی, فَیا, سُیُوفَ, خُزینی, اجرای, احکام, پرداخته, ریخته, خونم, باکی, اولیای, خداست, بایستی, پیروی, تشنه, عشق, جزو۵, علیه, هستمو, افتخار, باشد, اینجانب, بیسجی, داوطب, فرزند, کربلایی, قرباتعلی, سطر, وصیتی, امت, حزب, اللهو, باشم, آزاد, قفس, بپردازم, باریتعالی, قبول, گردید, سعادتمند, جاوید, بندگان, هستیم, قیام, نصیب, درود, کران, تمامی, رهروان, آنان, قدم, نهادند, گلوی, شربت, شیرین, فدای, نمودند, حرمت, خون, شهیدان, درهم, کوبنده, کاخ, ستمگران, عالم, هستی, آفرید, حکمتش, تعادل, بخشید, اَیتُها, النَفسُ, المُطمَئِنَه, اِرجِعی, اِلی, رَبِک, راضیه, مَرضیه, فَادخُلی, عِبادی, ادخُلی, جَنّتی, بسم, الرحمن, الرحیم, درصدبسیجی, هشت, سردار, دوم, وقضاوت, باشما, کفن, سجاده, پلاکت, تسبیح, بوسه, ثواب, کدامینش, ماجرای, تازه, قصه, یوسف, پیراهن, خونینش, اتمام, مناجات, انگار, گفته, مشتاق, آمینش, خنده, کدر, کبود, تلخی, چهره, شیرینش, ناچیز, جمجمه, غمگینش, ماند, سردرگم, حیران, خورشید, پابوس, سبک, سنگیش, استخوان, نحیفی, گواهی, پایینش, قاصدک, سوخته, تنها, آورد, مشت, خاکستری, حادثه, مینش, چفیه, قمقمه, کوله, پوتینش, دید, معرض, تهدید, دنیش, احیا, آیینش, راهیان, نور, نوزدهم, عمرش, یکجا, اکبرش, عرب, ایست, بینش, جیغ, زده, نوشت, مراجعه, بحار, ۲۴۵, نفس, المهموم, دلها, مانند, مادری, گریست, شنید, آدم, فَبَکی, آدَمَ, جِبرئیل, بُکاءَ, الثَکَلی, تورا, میبینم, نیستی, میشوی, منم, نزدیک, میشوم, گاه, دور, نویسنده, غلامعلی, نسائی, فارس, روایت, خاطراتی, خصوص, لحظاتی, وداع, لحظات, داغدار, تاریخ, ایران, خاطره, پیکر, عربی, نوده, مادرش, آورند, هنرستان, ثبت, آنجا, مرکزی, دارالتدریس, مدیرش, هفته, بهم, خیلی, وابستگی, کار, بکنیم, عادت, تنهائی, مشقت, یواشکی, مخفی, برایم, حالا, دیگه, یادم, خوابم, خوابیدن, زانوی, گذاشت, موهای, کشیدم, گرفت, موقعی, رسیدم, ببوسم, موهایش, زدند, رفتم, افتاد, هستند, کردم, پاهایم, زخمی, سبز, پاسداری, سوارم, بگوئید, انکار, ماشین, عبدالله, پیچید, مرتبه, هوری, ریخت, خالی, افتادم, پشت, آمبولانس, خواهرش, خواهرهای, نداشت, بروید, رفتند, ایستادم, بدنم, پسر, بزند, دستام, دادی, بده, بدن, پاهایش, نفهمیدم, شهیدی, دیدار, آرمانها, واهداف,
Text of the page (random words):
گفتم من خودم پسرم را می شویم طاقتش را هم دارم فارس روایت خاطراتی از سال های دفاع مقدس به خصوص از لحظاتی که یک مادر با فرزندش وداع می کند از جمله لحظات داغدار تاریخ ایران اسلامی است خاطره که در زیر می آید لحظه ای است که پیکر شهید مصطفی عربی نوده را برای مادرش می آورند مصطفی را به هنرستان بردم که ثبت نام کنم آنجا مرکزی بود مثل یک دارالتدریس شبانه روزی به مدیرش گفتم آقای مدیر باید هفته ای یک بار مصطفی به خانه بیاید چون بهم خیلی وابستگی دارد مدیر گفت مادر مصطفی ما نمی توانم این کار را بکنیم مصطفی باید عادت کند یاد بگیرد بزرگ که شد مرد که شد تنهائی و سختی و مشقت او را از پا در نیاورد گفتم آقای مدیر یکی از دوستان مصطفی به من گفت که مصطفی شب ها یواشکی و مخفی گریه می کند گریه اش برای این بود که دلش برایم تنگ می شد اما نمی دانم چرا حالا دیگه دلش برای من تنگ نمی شود یادم نمی کند به خوابم نمی آید همیشه موقع خوابیدن سرش را روی زانوی من می گذاشت و من هم موهای او را دست می کشیدم و او آرام می گرفت اما موقعی که بالای سرش رسیدم نه صورت داشت که ببوسم نه سر داشت که دست به موهایش بکشم صبح بود که در زدند رفتم در را که باز کنم به دلم افتاد که از طرف مصطفی هستند در را که باز کردم پاهایم لرزید گفتند مصطفی زخمی شده دو نفر با لباس سبز پاسداری بودند سوارم کردند گفتم اگر مصطفی شهید شده بگوئید من طاقتش را دارم ولی انکار کردند ماشین که به طرف امامزاده عبدالله پیچید یک مرتبه دلم برای مصطفی تنگ شد دلم هوری ریخت ته دلم خالی شد یاد زینب کربلا افتادم وقتی به داخل امامزاده رسیدیم وارد مزار شهدا که شدیم پشت سر آمبولانس دیدم دو تا خواهرش خواهرهای مصطفی از حال رفته اند اما من طاقت داشتم آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش گفتم برید کنار چادرم را انداختم گفتم من خودم پسرم را می شویم طاقتش را هم دارم مگر زینب طاقت نداشت من مگر زینب نیستم من هم زینب هستم من پسرم را می شویم بروید کنار همه رفتند من ایستادم اما بدنم می لرزید گفتم هیچ کسی حق ندارد به پسر من دست بزند دستام را بالا بردم گفتم خدایا همانطور که به حضرت زینب س قدرت دادی به من هم قدرت بده وقتی پلاستیک را کنار زدم دیدم مصطفی سر ندارد دست در بدن ندارد پاهایش نیست دیگر چیزی نفهمیدم نویسنده غلامعلی نسائی نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18 29 توسط مرضیه خدایا گاهی تورا بزرگ میبینم و گاهی کوچک این تو نیستی که بزرگ میشوی یا کوچک این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاه دور نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18 22 توسط مرضیه فَبَکی آدَمَ و جِبرئیل بُکاءَ الثَکَلی وقتی آدم نام تو را شنید مانند مادری که فرزندش را از دست داده گریست نام تو با دلها چه می کند حسین جان مراجعه شود به بحار ج ۴۴ ص ۲۴۵ نفس المهموم ص ۵۳ پی نوشت ثَکَل در عرب گریه ایست که در بینش جیغ زده می شود امام حسین ع در کل عمرش یکجا گریه ثَکَل کرد آن هم بالای سر علی اکبرش نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 18 46 توسط مرضیه راهیان نور دید در معرض تهدید دل و دنیش را رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد مشت خاکستری از حادثه مینش را استخوان های نحیفی که گواهی می داد سن و سال کم از بیست به پایینش را ماند سردرگم و حیران که بگیرد خورشید زیر پابوس سبک یا غم سنگیش را بود ناچیز تر از آن که فقط جمجمه ای کند آرام دل مادر غمگینش را باز هم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود تلخی غربت در چهره شیرینش را شب آخر پس از اتمام مناجات انگار گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز قصه یوسف و پیراهن خونینش را کفن پاک تو سجاده پلاکت تسبیح ابتدا بوسه ثواب است کدامینش را نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت 11 7 توسط مرضیه عکس وقضاوت باشما عکس های دوران ۸ سال دفاع مقدس عکس های دوران ۸ سال دفاع مقدس عکس های دوران ۸ سال دفاع مقدس نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11 32 توسط مرضیه وصیت نامه شهید جانباز ۶۵ درصدبسیجی هشت سال دفاع مقدس سردار حاج اسدالله اسدی دارستانی بسم الله الرحمن الرحیم یا اَیتُها النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیه مَرضیه فَادخُلی فی عِبادی و ادخُلی جَنّتی به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان درهم کوبنده ی کاخ ستمگران او که عالم هستی را از هیچ آفرید و همه را از حکمتش تعادل بخشید و با سلام و درود بی کران بر تمامی رهروان راه حسین آنان که در این راه قدم نهادند و گلوی خود را با شربت شیرین شهادت تر کردند و جان خود را فدای اسلام و قرآن نمودند ما بندگان خدا هستیم و در راه او قیام می کنیم اگر شهادت نصیب شد سعادت است اینجانب بیسجی داوطب و لبیک گویی امام اسدالله اسدی دارستانی فرزند کربلایی قرباتعلی لازم دانستم که چند سطر وصیتی با امت حزب اللهو همسر و فرزندانم داشته باشم و حال که وقت آزاد شدن من از قفس دنیوی رسیده است لازم دانستم که به جهاد در راه خدا بپردازم که اگر به درگاه باریتعالی قبول گردید به سوی زندگی سعادتمند و جاوید دیگری پر بکشم من یکی از بسیجی هایی هستم که برای اجرای احکام اسلام به جهاد پرداخته ام و از ریخته شدن خونم در این راه باکی و اسلام و امام ندارم چون راه راه انبیا و اولیای خداست و بایستی پیروی از شهید تشنه لب کربلا نمود و به عشق امام و لبیک یا خمینی جزو۵ نفر اول بسیجی اعزامی به جبهه های حق علیه باطل هستمو این افتخار بزرگ برای من می باشد اِن کانَ دینِ محمدٍ لَم یَستَقِم اِلا بِقَتلی فَیا سُیُوفَ خُزینی بعد از شهادت من این سعادت را جشن بگیرید که سنگر خونین من بهشت دنیوی من بوده است و ما شهادت را جز سعادت نمی دانیم چون شهادت ارثی است که از انبیا به ما رسیده است سفارش من به کسانی که این وصیت نامه را می خوانندبخصوص همسر و فرزندانم این است که سعی کنید که یکی از افرادی باشید که همیشه سعی در زمینه سازی برای ظهور صاحب الامر دارند و بکوشید اول خود و بعد جامعه را پاک سازی کنید و دعا کنید که این انقلاب به انقلاب جهانی آقا امام زمان متصل شود پس اگر می خواهید دعاهایتان مستجاب شود به جهاد اکبر که همان خودسازی درونی است بپردازید ای برادر و خواهر مسلمان و همسر و فرزندان خردسالم بدانید که با شعار در خط امام بودن ولی در عمل دل امام را به درد آوردن وظیفه انسانی و اسلامی ما نیست ای برادران و خواهران ما که هنوز خود را نساخته ایم و تمام کارهایمان اشکال دارد چگونه می خواهیم دیگران را بسازیم و انقلابمان را به تمام جهان صادر کنیم در کارها از خود محوری و تفسیر کارها به میل خود بپرهیزیم و سعی در خودسازی داشته باشیم و خیال نکنیم با کمی فکری که داریم فکرمان از همه بالاتر است و از همه خودساخته تر و خلاصه نظرمان بهتر است برادران گرامی و ملت شهید پرورو همسر و فرزندان گرامی همیشه از درگاه خداوند بخواهید که به شما توفیقی عنایت فرماید که بتوانید در خط امام عزیزمان و برای رضای خدا گام بردارید ای جوانانو فرزندان عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین ع در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی ع در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین و با هدف شهید شد و ای مادران و همسر مهربانم مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردای قیامت در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل ۷۲ شهید را نمود همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید زیرا مادر وهت فرمود پسری را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم و از خواهران و همسر و دختران گرامی تقاضامندم که از فاطمه س یگانه سرور زنان سرمشق بگیرید و حجاب اسلامی خود را رعایت فرمایید امیدوارم روزی فرا رسد که همه ملت از زن و مرد و تا جوان و کودک به وظیفه اسلامی خود آشنا شوند و مرتکب گناه نشوند در آخر از همسر مهربان و گرامی خودم حلالیت می طلبم و امیدوارم از زحماتی که برای من کشید مزد آن را از زینب س بگیرد و امیدوارم همچون دیگر خانواده ی شهدا استوار و مقاوم بمانید و کاری نکنید که دشمنان را شاد کند ای جوانان و فرزندان عزیز و ارجمند همانطور که امام فرمود من چشم امیدم به شماست پس شما هم به ندای هل من حسین زمان لبیک بگویید و به سوی جبهه ها حرکت کنید و نگذارید اسلام و قرآن و امام بی یاور بماند و درصورت به شهادت رسیدن من تابع امام باشید و خود رابرای جهاد و شهادت در راه امام و اسلام آماده سازید و اگر امام صلاح دانستد و روزی دستور جهاد برای زنان داد و بر دختران و همسر خود نیز واجب می دانم خود را برای جهاد و شهادت آماده سازنندو تابع امام و اسلام باشند و به وجه از خط امام خمینی و ولایت فقیه خارج نشوید که همانا خارج شدن از اسلام و خط حسینی است پاییز ۱۳۵۹ منطقه علمیاتی جبهه حق عیله باطل جنوب کشور اسلامی خدایا خدایا از عمر من بکاهو به عمر امام بیفزا ارمین یا رب العالمین یا مهدی بسیجی اعزامی از آستارا اسدالله اسدی دارستانی والسلام نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 10 51 توسط مرضیه سلام دوستان علی الخصوص یکی از بهترین دوستان دوماه قبلم شرمنده تو قسمت نظرات که وارد میشم کد ورود نداره برای همین اینجا مینویسم همیشه بیادتم وهیچ وقت فراموش نمیشی از م به ح نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 10 1 توسط مرضیه ازدواج کبوتراني که پرواز کردند شهید همت شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم او بالای قله كوهی ایستاده بود و من از دامنه كوه او را تماشا می كردم خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت این خانه را برای تو می سازم هر وقت آماده شد دستت را می گیرم و بالا می كشم شهید محمدابراهیم همت در سال 1359 همراه عده ای دیگر از خواهران كه همگی دانشجو بودیم به صورت داوطلب به پاوه اعزام شدیم در آن جا همراه خواهران دیگری كه در كانون فرهنگی سپاه و جهاد مستقر بودند به كار معلمی و امدادرسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداختیم حاجی هم آن زمان در سپاه پاوه بود مهرماه همان سال پس از این كه مأموریتم تمام شد به اصفهان برگشتم و اواخر تابستان سال 1360 بار دیگر به منطقه اعزام شدم ابتدا با یكی دو نفر از دوستان خود به كرمانشاه رفتیم و آموزش و پروش آن جا ما را به شهرستان پاوه فرستاد وقتی وارد شهر شدیم هوا تاریك شده بود باران همه جا را خیس كرده بود و هم چنان می بارید یك راست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم وقتی رسیدیم دیدیم همت در آن جا نیست سؤال كردیم گفتند كه به سفر حج رفته است آن شب در اتاقی كه برای خواهران در نظر گرفته شده بود مستقر شدیم و از روز بعد فعالیت خود را در مدارس شهرستان پاوه آغاز كردیم شهر پاوه این بار حال و هوای خاصی پیدا كرده بود با دفعه قبل كه آن را دیده بودم فرق داشت بخش عمده ای از منطقه پاك سازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی با تلاش مستمر و شبانه روزی ناصر كاظمی و همت جذب كانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند بازگشت همت از سفر حج یك ماه به طول انجامید در این فاصله به اتفاق سایر خواهران اعزامی خانه ای را برای سكونت خود در شهر اجاره كردیم یك شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم او بالای قله كوهی ایستاده بود و من از دامنه كوه او را تماشا می كردم خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت این خانه را برای تو می سازم هر وقت آماده شد دستت را می گیرم و بالا می كشم فردای آن شب خبر رسید كه همت از حج بازگشته است یكی دو روز بعد از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت كرده بودیم ولی وقتی زمان سخنرانی فرا رسید خبر آوردند كه كسالت دارد و نمی تواند سخنرانی كند و به جای ایشان حاج همت می آید در اواسط سخنرانی یكی از برادران سپاه آمد و خبری در ارتباط با مناطق اطراف پاوه به او داد حاج همت هم عذرخواهی كرد و سخنرانی را نیمه تمام رها كرد و رفت آن روزها ما هم چنان در منطقه به مسؤولیت هایی كه داشتیم می پرداختیم چند وقت بعد اولین مرحله خواستگاری پیش آمد من یك انگشتر عقیق به دست می كردم حاج همت شخصی را به نام فیض پیش من فرستاد تا ببیند آیا این انگشتر مناسبتی دارد یا نه به عبارت دیگر می خواست بداند متأهل هستم یا نه بعد از این كه متوجه شد متأهل نیستم همسر یكی از دوستانش به نام كلاهدوز را نزد من فرستاد آقای كلاهدوز به عنوان دبیر زیست شناسی از اصفهان به منطقه اعزام شده بود همسر او موضوع درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح كرد من هم بهانه ای آوردم و جواب منفی دادم در آن لحظه اصلاً آمادگی پاسخ گویی به چنین موضوعی را نداشتم چرا كه قبل از عزیمت به پاوه از طرف خانواده ام نیز برای ازدواج تحت فشار بودم خواستگاری داشتم كه مهندس بود و وضعیت مالی خوبی هم داشت خانواده اش هم برای سرگرفتن این وصلت مُصر بودند و از طرفی خانواده من هم راضی شده بودند و همه اینها مرا در شرایط سختی قرار داده بود سفر من به پاوه تا حدودی مرا از این دغدغه ها رها می كرد وقتی جواب منفی به همسر آقای كلاهدوز دادم او اصرار كرد و شروع به تعریف از خلق و خو شجاعت شهامت اخلاص فداكاری صفا و صفات نیك اخلاقی حاج همت كرد وقتی در تأیید او گفت دیگران روی شهادت حاج همت قسم می خورند گفتم بسیار خوب روی این موضوع فكر می كنم وقتی خواهرانی كه با هم صمیمی بودیم از موضوع با خبر شدند آنها نیز سعی كردند مرا نسبت به این امر راضی كنند تا آن جا كه اصرار كردند حداقل یك بار بنشینیم و با هم صحبت كنیم بالاخره قرار شد كه ما اولین برخورد را با هم داشته باشیم دو سه روز بعد در منزل آقای كلاهدوز با حاج همت حرف زدم او آدرس منزل ما را در اصفهان یادداشت كرد و قرار شد كه برای خواستگاری به آ ن جا بیاید در آن زمان عملیات محمد رسول الله ص در پیش بود و او می خواست در عملیات شركت كند پس از عملیات فرصتی پیدا شد تا حاج همت همراه با خانواده خود به منزل ما برود من در آن موقع در پاوه بودم بعدها فهمیدم كه آن روز فقط مادرم در خانه بوده است مادرم تعریف می كرد وقتی موافقت خود را اعلام می كند حاج همت بلافاصله بلند می شود می رود كنار طاقچه به پاوه تلفن می كند و به برادر حمید قاضی می گوید كه مقدمات سفر مرا به اصفهان فراهم كنند در پاوه توی خانه بودم كه خانم كلاهدوز آمد و گفت حاج همت به اصفهان رفته با خانواده ات صحبت كرده و قرار شده كه بری اصفهان برادر قاضی هم بلیت تهیه كرده بود بلافاصله حركت كردم به طوری كه فردا صبح در اصفهان بودم دومین جلسه ای كه با حاج همت صحبت كردم همین زمان بود در این جلسه كه مادرم نیز حضور داشت صحبت های مختلفی مطرح شد از جمله این كه او از من سؤال كرد اگر من مجروح یا جانباز شدم باز هم سر تصمیم خودت در رابطه با ازدواج باقی می مانی یا خیر در جواب گفتم كسی كه با یك پاسدار ازدواج می كند در واقع همه چیز را در زندگی اش پذیرفته است من هم بر همین اساس می خواهم ازدواج كنم در واقع پای شهادت هم نشسته ام تا این حرف را زدم مادرم عصبانی شد و از جایش بلند شد تا اتاق را ترك كند گفت این چه حرفی است كه می زنی یعنی چی كه پای مرگ جوان مردم می نشینی در واقع مادرم به حاج همت علاقه پیدا كرده بود بارها می گفت من نمی دانم این چه كسی است كه از همان اول مهرش به دلم نشسته اصلاً چیزی در وجود این جوان هست كه با همه كسانی كه تا به حال پایشان را توی این خانه گذاشته اند فرق می كند در آخر صحبت به من گفت یك خواهش دارم گفتم بفرمایید گفت خواهشم این است كه از من نخواهی تا برای خطبه عقد نزد حضرت امام ره برویم با تعجب پرسیدم برای چی گفت به خاطر این كه من نمی توانم وقت مردی را كه به یك میلیارد مسلمان تعلق دارد به خاطر كار شخصی خود تلف كنم در عوض هر كس دیگری را بگویی حرفی ندارم من هم پذیرفتم قرار خرید و عقد گذاشته شد در روز خرید یك حلقه طلا برای من خرید و خودش هم یك انگشتر عقیق انتخاب كرد به قیمت صد و پنجاه تومان آن شب وقتی پدرم قیمت حلقه یا بهتر بگویم انگشتر او را فهمید ناراحت و عصبانی شد و گفت این دختر آبرو برای ما نگذاشته است به همین خاطر وقتی كه حاج همت به خانه ما زنگ زد پدرم به مادرم گفت كه از ایشان بخواهید بیایند یك حلقه بهتر بخرند ولی او در جواب گفت حاج آقا من لیاقت این حرف ها را ندارم شما دعا كنید كه بتوانم حق همین را هم ادا كنم دو روز بعد هفدهم ربیع الاول بود و به خاطر میمنت و مباركی آن قرار شد مراسم عقد در همین روز انجام بگیرد آن روز یك لباس ساده تنم بود و یك جفت كفش ملی به پایم به حاج همت زنگ زدم و گفتم وقتی می آیی برای عقد لباس سپاه تن كن گفت مگر قرار است چه چیزی بپوشم كه چنین توصیه ای می كنی وقتی آمد دیدم لباسی كه به تن كرده كمی گشاد است و اندازه تنش نیست بعدها متوجه شدم كه چون خودش لباس نو سپاه نداشته لباس برادرش را پوشیده است به اتفاق خانواده به منزل یكی از روحانیون شهر رفتیم و به این ترتیب خطبه عقد خوانده شد روز بعد دوباره عازم منطقه بود قبل از حركت بر سر مزار شهدا رفتیم بعد از زیارت قبور شهدا گوشه ای نشست و گریه كرد البته نمی دانست جایی كه نشسته است بعدها محل دفن او خواهد شد نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 9 59 توسط مرضیه من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم پاسدارجانبازشهیدجعفرعباسی از چپ شعری از پسراین شهید شعرم نگفتنی شد وقتی که رفته بودی من ماندم و غروبی در غربت کبودی گفتی می آیی اما رفتی و برنگشتی از آسمان چشم دیدم که پرگشودی رنگ غروب دارد بغض سکوت سردم ای مهربان تو هرگز نا مهربان نبودی بر روی خاطراتم امروز می نویسم یادت بخیر بابا آن روزها که بودی نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17 20 توسط مرضیه لا حـول ولـاقـوة الـا بالـلـه نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17 8 توسط مرضیه مطالب قدیمی تر به شهدا بگو حرفای دلت رو دلتنگی هات رو هرچی تو دلت داری و میخواهی با شهدا بگی اینجا بگو نمیدونم چی به زمزمه دلت گوش کن بعد بگو اگه می خوای به شهدا چیزی بگی اگه دلخوری اگه درد ...
|