Meta tags:
description= دست نوشته;
Headings (most frequently used words):
درس, مهم, نوشته, در, دست, شروع, دوباره, بزرگی, خدا, نخستين, زن, نظافتچى, دومين, کمک, زير, باران, سومين, هميشه, کسانى, که, خدمت, می, کنند, را, به, ياد, داشته, باشيد, چهارمين, مانعى, مسير, پنجمين, فداکارى, خوشبختی, غرور, های, پیشین, نویسندگان,
Text of the page (most frequently used words):
بود (24), شده (16), نوشته (14), ۱۳۹۰ (13), است (13), کرد (13), رحیم (12), اين (12), ساعت (11), براى (11), بنده (11), شهریور (10), توسط (10), پسر (10), سنگ (8), بستنى (8), پنجشنبه (7), بیست (7), چهارم (7), هاى (7), درس (7), رکعت (7), کنار (6), مهم (6), رفت (6), نمی (6), شما (6), نماز (6), خدایا (6), نجات (5), قبل (5), پرسيد (5), بچه (5), گفت (5), خواهرش (5), مرد (5), زير (5), خدمتکار (5), سوال (5), بیدار (5), لحظه (4), بيمارى (4), تزريق (4), خون (4), پزشک (4), داد (4), چند (4), تمام (4), کند (4), جاده (4), باز (4), بعد (4), خالى (4), ميز (4), باران (4), جوان (4), کمک (4), شود (4), بخوان (4), خاطر (3), خوشبختی (3), اما (3), سال (3), هنگامى (3), تنها (3), ساله (3), داشت (3), سپس (3), روى (3), صورت (3), درست (3), خود (3), ادامه (3), بسيارى (3), امّا (3), سکه (3), شکلات (3), سنت (3), آورد (3), توجه (3), دوباره (3), حساب (3), کردن (3), گرفت (3), سياه (3), بلند (3), آخر (3), شوم (3), استاد (3), ملائکه (3), بگو (3), الله (3), خواب (3), خسته (3), ۱۳۹۵ (2), های (2), وبلاگ (2), خانه (2), شنبه (2), پانزدهم (2), غرورت (2), کسی (2), دوستش (2), داری (2), کردیم (2), همان (2), کار (2), کردم (2), دختر (2), برد (2), برادر (2), بدنش (2), کوچکش (2), آيا (2), شروع (2), گرفتن (2), لبخند (2), هنگام (2), فکر (2), کرده (2), خارج (2), مانعى (2), قرار (2), کسى (2), جلوى (2), مسير (2), نيز (2), شاه (2), کنند (2), کارى (2), روستايى (2), بار (2), زمين (2), گذاشت (2), دهد (2), زدن (2), کيسه (2), فرو (2), يادداشتى (2), امروز (2), قهوه (2), فروشى (2), کوچک (2), دستش (2), پول (2), شمرد (2), منتظر (2), ايستاده (2), هايش (2), انعام (2), برايش (2), نکرده (2), داشته (2), پوست (2), بزرگراه (2), ماشينش (2), خيس (2), بايد (2), تاکسى (2), روز (2), خداوند (2), کنم (2), حتماً (2), اگر (2), سلام (2), بودم (2), نام (2), زنى (2), نظافتچى (2), آیا (2), این (2), اذان (2), توانم (2), وتر (2), نیمه (2), یازده (2), دست (2), blogfa, com, رحیمی, نویسندگان, اردیبهشت, خرداد, مرداد, پیشین, عناوین, آرشیو, پست, الکترونیک, پروفایل, مدیر, مطالب, قدیمی, بخاطردل, بشکن, ولی, هیچ, وقت, نشکن, غرور, لحظات, راطی, برسیم, وقتی, رسیدیم, فهمیدیم, زندگی, لذت, ببرید, پيش, داوطلبانه, بيمارستانى, کوچکى, آنجا, جدّى, نادرى, رنج, شانس, نحو, معجزه, آسايى, همين, يافته, پادتن, آنتی, بادی, لازم, مقابله, تشکيل, شرايط, توضيح, واز, مايل, خونش, خواهر, بزرگترش, بدهد, ترديد, نفس, عميقى, کشيد, بله, حاضرم, جان, خواهرم, دهم, تختى, خواباندند, کردند, تخت, خوابيده, رنگ, برگشت, آثار, حيات, نمايان, گشت, صدايى, لرزان, الان, ميرم, کوچولو, منظور, نفهميده, خواهد, پنجمين, فداکارى, فرصتى, وضعيت, مان, بهبود, بخشيم, روزگار, قديم, پادشاهى, بزرگى, اصلى, گوشه, قايم, ببيند, دارد, برخى, بازرگانان, ثروتمند, کالسکه, رسيدند, دور, زدند, راه, دادند, آنها, بيراه, گفتند, چرا, دستور, نداده, هيچ, آنان, نداشتند, سبزيجات, نزديک, رسيد, بارش, شانه, سعى, زور, عرق, ريختن, زياد, بالاخره, موفق, سراغ, سبزيجاتش, دوش, بگيرد, راهش, متوجه, رفته, طلا, جانب, مال, بزند, چيزى, دانست, دانيم, چهارمين, روزگارى, گرانى, نبود, وارد, هتلى, پشت, ميزى, نشست, سفارش, سراغش, جيبش, خردهايش, ميزها, عده, بيرون, شدن, بودند, حوصلگى, بياوريد, برداشت, پولش, صندوق, دار, پرداخت, تميز, گريه, بشقاب, گذاشته, يعنى, توانست, بخورد, چون, پولى, دادن, باقى, ماند, خورده, سومين, هميشه, کسانى, خدمت, ياد, باشيد, حدود, بعدازظهر, مسن, آمريکايى, شديدى, باريد, خراب, نيازمند, استفاده, وسيله, نقليه, ديگرى, کاملاً, ماشينى, روبرو, آمد, راننده, ماشين, سفيدپوست, توقف, البته, ماجرا, دهه, ١٩٦٠, اوج, تنش, ميان, سفيدپوستان, پوستان, آمريکا, داخل, يابد, مسيرش, عوض, ايستگاه, قطار, سوار, ظاهراً, خيلى, عجله, تشکر, آدرس, منزلش, صداى, زنگ, برخاست, کمال, تعجب, ديد, تلويزيون, رنگى, بزرگ, آورده, اند, همراهش, مضمون, کمکى, کرديد, بسيار, متشکرم, لباس, هايم, روح, جانم, مثل, فرشته, رسيديد, دليل, محبت, توانستم, آخرين, زندگى, همسرم, چشم, جهان, بندد, کنارش, باشم, درگاه, شائبه, ديگران, دعا, دومين, برگه, امتحانى, تحويل, دادم, جواب, گذاشتم, کلاس, دانشجويى, بارم, بندى, نمرات, محسوب, حرفه, آدم, ملاقات, خواهيد, همه, هستند, شايسته, ملاحظه, باشند, حتى, کنيد, باشد, هيچگاه, فراموش, دانشجوى, دوم, جلسه, امتحان, وقتى, چشمم, افتاد, خنده, قصد, شوخى, محوطه, دانشکده, نظافت, چيست, بارها, ديده, موهاى, گندمى, حدوداً, شصت, کجا, دانستم, نخستين, درباره, رفتاربا, مردم, ندارم, قهر, رویش, گرداند, خورشید, مشرق, قضا, صبح, گویند, طلوع, آفتاب, صبحت, پروردگارا, گوشش, بگویید, پروردگارت, توست, خداوندا, مرتبه, خوابید, نزده, چیزی, نمانده, کنید, دلم, برایش, تنگ, امشب, حرف, ببینید, اینقدر, ساده, گرفتم, خوابیده, اعتنایی, خوابد, دلت, برایت, کنیم, هوا, سرد, دستانم, زیر, پتو, بیرون, بیاورم, دراز, کشیده, تیمم, رختخواب, هستم, سرم, پرد, وضو, بگیر, آسمان, خیلی, راهی, دیگر, ندارد, فقط, زیاد, برایم, مشکل, شفع, بخوانم, بزرگی, خدا, چهارشنبه, هشتم, دوستان, مدت, نبودم, حالااومدم,
Text of the page (random words):
دست نوشته دست نوشته شروع دوباره سلام دوستان یک مدت نبودم حالااومدم دوباره نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ ساعت 19 35 توسط رحیم بزرگی خدا بنده من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است خدایا خسته ام نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم بنده من دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم بنده من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان خدایا سه رکعت زیاد است بنده من فقط یک رکعت نماز وتر را بخوان خدایا امروز خیلی خسته شده ام آیا راهی دیگر ندارد بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد بنده من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله خدایا هوا سرد است و نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم بنده من در دلت بگو یا الله ما برایت نماز شب حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد ملائکه من ببینید من اینقدر ساده گرفتم اما بنده من خوابیده است چیزی به اذان نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده امشب با من حرف نزده خداوندا دو مرتبه او را بیدار کردیم اما باز هم خوابید ملائکه من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست پروردگارا باز هم بیدار نمی شود اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد خداوند رویش را بر می گرداند ملائکه من آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 46 توسط رحیم ۵ درس مهم درباره رفتاربا مردم نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 33 توسط رحیم نخستين درس مهم زن نظافتچى من دانشجوى سال دوم بودم يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد خنده ام گرفت فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است سوال اين بود نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می کند چيست من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم زنى بلند قد با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود امّا نام کوچکش را از کجا بايد می دانستم من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی جواب گذاشتم درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم بندى نمرات محسوب می شود استاد گفت حتماً و ادامه داد شما در حرفه خود با آدم هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد همه آن ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می باشند حتى اگر تنها کارى که می کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن ها باشد من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده ام نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 32 توسط رحیم دومين درس مهم کمک در زير باران يک شب حدود ساعت ٥ ١١ بعدازظهر يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می باريد ايستاده بود ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می آمد بلند کرد راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش هاى ميان سفيدپوستان و سياه پوستان در آمريکا بود مرد جوان آن زن سياه پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد چند روز بعد مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده اند يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم باران نه تنها لباس هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد به دليل محبت شما من توانستم در آخرين لحظه هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی شائبه به ديگران دعا می کنم نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 32 توسط رحیم سومين درس هميشه کسانى که خدمت می کنند را به ياد داشته باشيد در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود پسر ١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت پسر پرسيد بستنى با شکلات چند است خدمتکار گفت ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد بعد پرسيد بستنى خالى چند است خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند با بی حوصلگى گفت ٣٥ سنت پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت براى من يک بستنى بياوريد خدمتکار يک بستنى آورد و صورت حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت پسر بستنى را تمام کرد صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوق دار پرداخت کرد و رفت هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت گريه اش گرفت پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود يعنى او با پول هايش می توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی ماند اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 31 توسط رحیم چهارمين درس مهم مانعى در مسير در روزگار قديم پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد سپس در گوشه اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می دارد برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه هاى خود به کنار سنگ رسيدند آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند امّا هيچ يک از آنان کارى به سنگ نداشتند سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد بارش را زمين گذاشت و شانه اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد او بعد از زور زدن ها و عرق ريختن هاى زياد بالاخره موفق شد هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است کيسه را باز کرد پر از سکه هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند آن مرد روستايى چيزى را می دانست که بسيارى از ما نمی دانيم هر مانعى فرصتى است تا وضعيت مان را بهبود بخشيم نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 31 توسط رحیم پنجمين درس مهم فداکارى سال ها پيش هنگامى که داوطلبانه در بيمارستانى کار می کردم دختر کوچکى در آنجا بود که از بيمارى جدّى و نادرى رنج می برد تنها شانس نجات او از اين بيمارى تزريق خون برادر ٥ ساله اش که سال قبل به نحو معجزه آسايى از همين بيمارى نجات يافته بود و در بدنش پادتن آنتی بادی لازم براى مقابله با اين بيمارى تشکيل شده بود به او بود پزشک شرايط دختر را براى برادر کوچکش توضيح داد واز او پرسيد آيا مايل است خونش را به خواهر بزرگترش بدهد پسر بچه براى چند لحظه ترديد داشت سپس نفس عميقى کشيد و گفت بله من حاضرم جان خواهرم را نجات دهم او را در تختى کنار خواهرش خواباندند و شروع به گرفتن خون از او و تزريق به رگ هاى خواهرش کردند پسر بچه روى تخت خوابيده بود و لبخند می زد کم کم رنگ صورت خواهرش برگشت و آثار حيات در او نمايان گشت در اين هنگام پسر بچه رو به پزشک کرد و با صدايى لرزان پرسيد من الان کم کم می ميرم پسر بچه کوچولو منظور پزشک از تزريق خون او به خواهرش را درست نفهميده بود او فکر کرده بود پزشک می خواهد تمام خون او را از بدنش خارج کند و به خواهرش تزريق کند نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12 30 توسط رحیم خوشبختی لحظات راطی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظه بود پس از لحظه های زندگی لذت ببرید نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10 10 توسط رحیم غرور غرورت را بخاطردل کسی که دوستش داری بشکن ولی هیچ وقت دل کسی را که دوستش داری به خاطر غرورت نشکن نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10 6 توسط رحیم مطالب قدیمی تر خانه پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین دی ۱۳۹۵ شهریور ۱۳۹۰ مرداد ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ نویسندگان رحیم رحیم رحیمی blogfa com
|