Meta tags:
description= میرا مینویسم که بگذرد;
Headings (most frequently used words):
میرا, می, نویسم, که, بگذرد, شهربند, موج, ها, خوابیده, اند, آرام, رام, سایه, دریای, جنوب, مادربزرگ, کاکتوس, نوشته, های, پیشین,
Text of the page (most frequently used words):
این (24), نمی (18), همه (17), است (16), های (13), آدم (13), زندگی (12), چون (12), شده (11), چیز (11), دارد (11), نوشته (10), هایی (10), برای (10), بود (10), خانه (9), مثل (9), حالا (9), آنها (9), خودم (9), کنند (8), همین (8), اما (8), تمام (8), ۱۳۸۸ (7), ۱۳۹۵ (7), شود (7), کند (7), برایم (7), اگر (7), اند (7), ساعت (6), توسط (6), زهرا (6), نیستند (6), کسی (6), همان (6), کار (6), روز (6), دست (6), فقط (6), جنگ (6), چیزی (6), بهمن (5), فروردین (5), سراغ (5), گذشته (5), گویند (5), خواب (5), دختر (5), کرد (5), تیر (4), شهریور (4), ۱۳۹۴ (4), ۱۳۹۷ (4), دیگری (4), عجیب (4), شاید (4), رسد (4), وقتی (4), کنم (4), نشانه (4), هیچ (4), دیگر (4), کرده (4), نوجوانی (4), بعد (4), حرف (4), تنها (4), نگاه (4), انگار (4), روی (4), خواهند (4), چشم (4), خودشان (4), اصلا (4), انتقام (4), تاریخ (4), توانست (4), اسفند (3), خرداد (3), ۱۳۸۹ (3), آبان (3), ۱۳۹۱ (3), ۱۳۹۶ (3), ۱۳۹۸ (3), پست (3), شان (3), یکی (3), ندارم (3), خودش (3), اضطراب (3), صمیمیت (3), البته (3), اتفاق (3), راه (3), لحظه (3), نیست (3), چند (3), رسید (3), آخرین (3), عجیبی (3), حال (3), شبیه (3), وجود (3), دهند (3), بینم (3), روم (3), توی (3), اینجا (3), نوشتم (3), ثانیه (3), پاساژ (3), شدم (3), بودم (3), لذت (3), چنین (3), خیلی (3), اینکه (3), بوده (3), درون (3), بارها (3), نشسته (3), آمد (3), جایی (3), همیشه (3), سایه (3), هنوز (3), چرا (3), زنده (3), کردند (3), نوشتن (3), ۱۳۸۷ (2), اردیبهشت (2), آذر (2), ۱۳۹۲ (2), ۱۳۹۹ (2), قدیمی (2), فرضا (2), دانست (2), دروازه (2), وسوسه (2), ندرت (2), باز (2), دهد (2), آشنا (2), ناگهان (2), خبر (2), خواهی (2), افتادم (2), زیاد (2), گاه (2), علائمی (2), نشان (2), داده (2), بیماری (2), جالب (2), اول (2), فراموش (2), خرده (2), سال (2), باید (2), باشد (2), ندیده (2), جهاتی (2), مقابل (2), روزمره (2), گاهی (2), ملال (2), قوی (2), اجازه (2), کردم (2), آنچه (2), مرده (2), اشتباهی (2), شکل (2), پدرم (2), مادربزرگ (2), حتی (2), جسم (2), افتاد (2), واقعا (2), عبور (2), دیدم (2), جلوی (2), متلاطم (2), آرام (2), درک (2), فکر (2), گفتم (2), احتمال (2), خوشحال (2), نظر (2), کاملا (2), گذاشته (2), جوری (2), نبود (2), رفت (2), یاد (2), ظاهر (2), منتظر (2), یادم (2), لباس (2), پوشیده (2), فکرها (2), نهایتا (2), نیمکت (2), داشتیم (2), آنجا (2), وسط (2), بودند (2), بار (2), پایین (2), کیسه (2), ترسم (2), تجربه (2), ارزش (2), خاصی (2), ندارد (2), روشن (2), هاست (2), امروز (2), فرقی (2), نجات (2), عوض (2), زود (2), چهارشنبه (2), بنویسم (2), داشت (2), مطمئن (2), خوب (2), پریسا (2), نوشت (2), شاهد (2), هولناک (2), هجدهم (2), مان (2), بلعید (2), توانستم (2), دراز (2), کشد (2), بگذرد (2), میرا (2), blogfa, com, آرشيو, مرداد, ۱۳۹۰, ۱۳۹۳, مهر, پیشین, عناوین, آرشیو, وبلاگ, الکترونیک, مطالب, خلوت, بیهوده, وسیع, برایش, ارزشی, ذاتی, قائل, غبطه, خورم, جزئیات, ناچیز, اهمیت, مگر, احتمالا, سوال, طبیعی, پاسخی, سیل, جاری, دیوار, برد, موقع, افتد, راحت, جای, تعجب, گشایش, ورودِ, ابدا, نگران, ثالثی, درونش, تماشا, خاطر, سپارد, دیگران, نقل, دیگرانی, محرم, اعتماد, مُسخّر, ملاحظه, بعدها, مرور, کمرنگ, بین, رود, تماشاگر, دریچه, تماشای, جایشان, خبری, باقی, ماند, کاکتوس, قبلاً, یادش, ولی, ظهور, علائم, شنیده, تصویرش, ذهنم, خطور, واسطه, گوشم, رسیده, سرچ, مقاله, آکادمیک, مجانی, گوگل, اختیارم, گذارد, خوانم, احساسی, نسبت, بودن, نبودنش, خود, دلم, خواهد, کارش, فراموشی, مادربزرگم, هشتاد, باری, دیدمش, سالی, شخصیت, شبیهش, خصوصاً, نسل, مادر, تونی, سوپرانوست, نقطه, ماهی, آلزایمر, دمانس, حافظه, طولانی, مدتش, خوبی, امور, تغییرات, ایجاد, اغلب, ترس, هست, مورد, نفرت, مکرری, معارضه, جدل, کلامی, گرفته, قتل, بعضی, ارجاع, مذهبی, تصویر, پررنگ, سازند, رویا, محض, بیداری, بریده, امام, حسین, علیه, تقدیسشان, روند, غلط, گمان, کلنجار, رفتن, انگلیسی, legacy, اواسط, جوانی, خاطرات, پیوندد, چندماهی, سالگی, سابقه, هایم, معطوف, موضوع, مدام, رؤیا, پدربزرگ, پدری, وقت, ارتباط, نزدیکی, نداشته, نشناختمشان, بیش, بزرگ, اتاق, حیاط, همسایه, جملاتی, پرت, شدن, چهار, سرم, مغز, انسان, کردیم, رسیدیم, خروجی, اشتباه, منی, غمگین, نبودم, مجموعا, علی, رغم, راضی, داشتم, سفرم, بردم, تکان, دهنده, انگیز, خوشحالند, سطحی, نبودن, تنهایی, آشفتگی, زده, راهی, ناشیانه, خودترمیمی, نوجوان, عمیق, سمبه, شعار, سرلوحه, تقویت, ساله, مانتویی, معمولی, تنش, روسری, جلو, موهایش, چندان, پیدا, شدند, بعدی, چهارنفر, نگاهی, انداخت, مقابلش, شدیم, میدان, دید, همدیگر, قرار, گرفتیم, آتشفشانی, فوران, نیمکتی, بقیه, عابرها, نشستم, حالای, نظرم, خوشبختند, آزادند, خارج, چارچوبی, اجباری, انتخاب, معاشرت, تردد, مجبور, بمانند, بلافاصله, دارم, حتما, آشوب, جنسی, متفاوت, بالاخره, آدمند, دارند, ناآرام, توانند, باشند, ناهار, عرض, قدم, زدیم, برسیم, بیرون, برویم, دریا, توریست, خسته, حوصله, بنشینند, ویترین, مغازه, روبه, رویشان, هزار, بالا, همسفران, پرانرژی, باحوصله, خریدشان, بکنند, پلاستیکی, انباشته, جنس, بنجل, برگردند, دریای, جنوب, نزدیک, نخواهد, اینها, بقای, هرچیز, ترجیح, فهمم, بوی, مشام, دانم, احمقم, کلا, مرگ, ادامه, شدنی, فهمند, گیرند, بفهمند, سرنوشت, دانند, غزه, لبنان, فردا, سخت, سردار, کشورگشا, نظرشان, تضادی, ردیف, جفت, جور, طرف, صرفا, بخشی, آمده, خوشی, رنج, کشیده, صلح, ابله, آگاه, دردشان, خورده, بودنشان, اندک, معنایی, شناخت, دانشی, ریختند, جمع, خاک, میراثی, مردند, خوانیم, کنیم, دنبال, خودمان, رویم, حالِ, نیشابور, انتظار, رسیدن, لشکر, مغول, هرچه, فهمید, فهمیدم, یافت, یابم, چیزهایی, خیام, گفت, تکراری, تفاوت, دریافتنِ, برم, هرجا, بروم, حمل, جنین, مُرده, شکمم, چسبیدن, چهارتا, اصلی, پابندم, کثیف, رذلی, بشوم, درست, چشمم, دادند, قبل, مُردن, فروختند, مصیبت, بفهمیم, چقدر, حدیث, درباره, اصابت, موشک, مطرح, گذشت, دشوار, خواستم, لازم, کاره, کجای, مصیبتم, دوزخی, حامد, اسماعیلیون, همسر, زیبایش, خواندم, آنقدر, حالم, خواندن, هزاران, بیشتر, زجر, کشید, اندکی, آتش, بدنم, فرو, نشاند, فاجعه, توانم, بگیرم, واقعی, مدل, ساختگی, خوش, باش, برود, چشمشان, قریب, یقین, پایان, دادم, مرد, تواند, کلمات, کنار, بگذارد, کجایند, گمشان, بزند, صدایش, برساند, وگرنه, خوانندگان, سوگ, عیار, بخواهد, بنویسد, بودیم, عشقی, پیش, خاکستر, عده, جنایتکار, جنایت, خنجرشان, بزدلانه, زیر, پنهان, بلکه, کشور, آذین, بستند, پایکوبی, پادوهای, پایشان, روزی, سرازیر, زباله, دان, دیر, مسیر, بازگشت, هفدهم, نشد, فردایش, اتفاقی, سیاهچاله, دهان, جهان, لرزاند, موج, خوابیده, رام, کاش, فرا, گفتند, واگذار, برو, هرآنجایی, بکنم, پذیرفتم, وطن, دوستان, نیم, بند, نزدیکان, کشیدم, رفتم, شوری, قضیه, یکسره, مدت, کمتر, دردم, بیاید, سطح, وجبی, شناکردن, محروم, درد, سختی, ایمن, نگه, صرفاً, آسمان, دوزد, زمان, آسمانِ, کبود, دود, نفتِ, کوره, بخت, یار, ابرها, رشته, کوه, برف, شهربند, نویسم,
Text of the page (random words):
میرا میرا می نویسم که بگذرد شهربند کاش لحظه ای فرا می رسید که می گفتند همه چیز را واگذار کن و برو به هرآنجایی که می خواهی و من هم می توانستم این کار را بکنم اگر همین لحظه بود می پذیرفتم می توانستم دست از وطن کار خانه دوستان نیم بند و نزدیکان می کشیدم و می رفتم شاید آنجا زندگی شوری می داشت یا دست کم قضیه روشن و کار یکسره می شد اینجا مدت هاست برای اینکه کمتر دردم بیاید در سطح زندگی می کنم وجبی پایین تر نمی روم مثل کسی که فقط روی آب دراز می کشد و خودش را از لذت شناکردن محروم و از درد و سختی اش ایمن نگه می دارد دراز می کشد و صرفاً چشم به آسمان می دوزد تا زمان بگذرد به آسمانِ کبود از دود نفتِ کوره و گاهی اگر بخت یار باشد به سایه ی ابرها روی رشته کوه های پوشیده از برف نوشته شده در ۱۳۹۹ ۱۱ ۱۱ ساعت توسط زهرا موج ها خوابیده اند آرام و رام آخرین پست اینجا را هفدهم دی نوشتم نوشتم جنگ نمی شود نشد اما فردایش هجدهم دی آن اتفاق هولناک افتاد اتفاقی که روز چهارشنبه هجدهم دی مثل یک سیاهچاله وسط زندگی همه مان دهان باز کرد و بلعید همه چیز را بلعید جهان و وجود و تاریخ زنده مان را لرزاند نوشتن از آنچه که از چهارشنبه شب گذشته وقتی کم کم حرف و حدیث هایی درباره اصابت موشک مطرح می شد تا امروز گذشت برایم واقعا دشوار است اصلا نمی خواستم چیزی بنویسم لازم نبود که چی اصلا من چه کاره ام کجای این مصیبتم که چیزی بنویسم اما این ده روز دوزخی هر روز نوشته ها و پست های حامد اسماعیلیون برای همسر و دختر زیبایش را بارها و بارها خواندم آنقدر حالم بد بود که انگار فقط خواندن نوشته ی کسی که داشت هزاران بار بیشتر از من زجر می کشید اندکی آتش درون بدنم را فرو می نشاند او قوی بود اگر چنین فاجعه ای بر سر من می آمد اگر مطمئن می شدم که نمی توانم انتقام بگیرم انتقام واقعی نه از آن مدل انتقام های ساختگی که می گویند خوش باش و خوب زندگی کن تا برود توی چشمشان اگر مطمئن می شدم به احتمال قریب به یقین به زندگی ام پایان می دادم برایم عجیب بود که این مرد حتی می تواند کلمات را کنار هم بگذارد اما می توانست و خوب هم می توانست انگار حالا که دیگر نمی دانست پریسا و ری را کجایند حالا که گمشان کرده بود فقط با نوشتن می توانست با آنها حرف بزند انگار فقط با نوشتن صدایش را می توانست به آنها برساند وگرنه چرا باید می نوشت ما خوانندگان چه جایی داشتیم در مقابل این سوگ تمام عیار که بخواهد برای ما بنویسد نه برای پریسا و ری را می نوشت فقط ما هم شاهد بودیم شاهد عشقی که پیش چشم همه ی ما خاکستر شد به دست یک عده جنایتکار که تا سه روز بعد از این جنایت هولناک نه تنها خنجرشان را بزدلانه زیر لباس پنهان کردند بلکه کشور را آذین بستند و پایکوبی کردند خودشان و پادوهای خرده پایشان که روزی سرازیر زباله دان تاریخ خواهند شد دیر یا زود این مسیر راه بی بازگشت است این مصیبت من را عوض کرد همه ی ما را عوض کرد هنوز زود است بفهمیم چقدر نوشته شده در ۱۳۹۸ ۱۰ ۲۸ ساعت توسط زهرا سایه چه زندگی عجیبی سایه جنگ نزدیک تر از همیشه است هنوز هم مثل تمام این سال ها فکر می کنم جنگ نخواهد شد چون اینها بقای خودشان را به هرچیز دیگری ترجیح می دهند اما می فهمم که بوی جنگ کاملا به مشام می رسد جالب اینکه نمی ترسم نمی دانم چرا شاید چون احمقم و تجربه دست اول از جنگ ندارم شاید چون کلا از مرگ نمی ترسم چون زندگی برایم ارزش خاصی ندارد چون زندگی به هر حال ادامه دارد و تمام شدنی نیست چون مثل روز برایم روشن شده که آدم ها هیچ چیز نمی فهمند و هیچ چیز یاد نمی گیرند اصلا نگاه نمی کنند که بفهمند سرنوشت ما هم نهایتا دست همین هاست همین ها که اصلا نمی دانند چرا چیزی را می خواهند یا نمی خواهند برای همین امروز می گویند نه غزه نه لبنان فردا می گویند انتقام سخت برای سردار کشورگشا به نظرشان هم تضادی ندارد و همه چیز ردیف و جفت و جور است از طرف دیگر خودم و همه را صرفا بخشی از تاریخ می بینم این همه آدم آمده اند و خوشی کرده اند و رنج کشیده اند و مرده اند یا در صلح یا در جنگ یا ابله یا آگاه تنها چیزی که به دردشان خورده به زنده بودنشان اندک معنایی داده شناخت و دانشی بوده که توی کیسه شان ریختند و جمع کردند و با خودشان خاک شد چون میراثی در کار نیست آنها زنده بودند و مردند ما هم تاریخ می خوانیم و عبور می کنیم و دنبال تجربه خودمان می رویم حالِ من چه فرقی دارد با آن کسی که فرضا در نیشابور در انتظار رسیدن لشکر مغول ها نشسته بود هیچ فرقی هرچه او از زندگی فهمید من هم فهمیدم اگر او نجات یافت من هم نجات می یابم من هم به همان جایی می روم که او رفت همان چیزهایی که خیام می گفت دیگر همین ها هم حرف تکراری است با این تفاوت که من از دریافتنِ دم هم لذت خاصی نمی برم چون هرجا بروم تمام این فکرها را با خودم حمل می کنم مثل یک جنین مُرده در شکمم تنها چیزی که به نظر می رسد هنوز برایم ارزش دارد چسبیدن به همین چهارتا اصلی است که پابندم می کنند و به چشم خودم اجازه نمی دهند آدم کثیف و رذلی بشوم چون خیلی ها خیلی ها درست جلوی چشمم همین را هم از کف دادند و قبل از مُردن خودشان را به چیزی یا کسی فروختند نوشته شده در ۱۳۹۸ ۱۰ ۱۷ ساعت توسط زهرا دریای جنوب بعد از ناهار داشتیم عرض پاساژ را قدم می زدیم تا برسیم بیرون و از آنجا برویم لب دریا وسط پاساژ چند نیمکت گذاشته بودند تا توریست های خسته و بی حوصله بنشینند و ویترین مغازه های روبه رویشان را هزار بار با چشم بالا و پایین کنند تا وقتی که همسفران پرانرژی و باحوصله خریدشان را بکنند و با کیسه های پلاستیکی انباشته از جنس های بنجل برگردند روی یکی از نیمکت ها دختر نوجوانی نشسته بود ۱۲ ۱۳ ساله مانتویی معمولی تنش بود و روسری اش را جلو گذاشته بود جوری که موهایش چندان پیدا نبود آدم هایی را که رد می شدند با ملال نگاه می کرد و می رفت سراغ بعدی به ما چهارنفر هم نگاهی انداخت و از مقابلش رد شدیم اما در همان دو سه ثانیه ای که در میدان دید همدیگر قرار گرفتیم درون من انگار آتشفشانی فوران کرد یاد نوجوانی خودم افتادم من هم بارها با همان شکل و ظاهر و همان حال نشسته بودم روی نیمکتی منتظر بقیه و عابرها را نگاه کرده بودم یادم آمد که وقتی چنین جایی می نشستم و زن هایی مثل حالای خودم را می دیدم به نظرم می رسید چه خوشبختند چون آزادند جوری که می خواهند لباس پوشیده اند و خارج از چارچوبی اجباری و انتخاب شده معاشرت و تردد می کنند و مجبور هم نیستند منتظر کسی بمانند و بلافاصله یادم آمد که همیشه یکی دو ثانیه بعد از این فکرها به خودم می گفتم که نه من فقط دارم ظاهر این آدم ها را می بینم و حتما درون آنها هم مثل من آشوب است از جنسی متفاوت اما نهایتا شبیه به من چون بالاخره آنها هم آدمند و زندگی دارند و زندگی همیشه ناآرام و متلاطم است نه آنها هم خوشحال نیستند نمی توانند باشند از دختر عبور کردیم رسیدیم به در خروجی پاساژ ناگهان دیدم که اشتباه می کرده ام منی که از جلوی آن دختر رد می شدم غمگین یا متلاطم نبودم مجموعا و علی رغم همه چیز آرام و راضی بودم و داشتم از آخرین روز سفرم لذت می بردم درک چنین اشتباهی برایم خیلی تکان دهنده و البته غم انگیز بود درک اینکه نه آن آدم هایی که در نوجوانی فکر می کردم خوشحالند و بعد به خودم می گفتم که نیستند به احتمال زیاد خوشحال بوده اند دست کم در سطحی روزمره و من تمام آن حرف ها را برای تنها نبودن در تنهایی و آشفتگی به خودم می زده ام راهی ناشیانه بوده است برای خودترمیمی که البته از نگاه یک نوجوان عمیق به نظر می رسد چون سمبه ی شعار سرلوحه ی نوجوانی همه چیز گه است را کاملا تقویت می کند این همه جملاتی که اینجا نوشتم تمام این پرت شدن ها از جسم خودم به جسم آن دختر و از حالا به گذشته و از گذشته به حالا طی سه یا چهار ثانیه در سرم اتفاق افتاد مغز انسان واقعا عجیب است نوشته شده در ۱۳۹۷ ۱۱ ۲۹ ساعت توسط زهرا مادربزرگ به غلط گمان می کردم که کلنجار رفتن با آنچه در انگلیسی به آن legacy می گویند تا اواسط جوانی تمام می شود و به خاطرات مرده می پیوندد چه اشتباهی حالا که چندماهی از ۳۰ سالگی گذشته می بینم که به شکل بی سابقه ای خواب هایم معطوف به این موضوع شده مدام در رؤیا به سراغ پدرم می روم و پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام که هیچ وقت ارتباط نزدیکی با آنها نداشته ام و نشناختمشان و به خانه های قدیمی که توی خواب در آنها زندگی می کنند خانه هایی که ندیده ام و بیش از همه به سراغ پدرم و گاه به سراغ خانه هایی که در آنها بزرگ شده ام و حالا دیگر خانه ی ما نیستند اتاق ها و حیاط آن خانه ها و حتی خانه ی همسایه های آن خانه ها در اغلب این خواب ها اضطراب و گاهی ترس هست و در یک یا دو مورد ملال و نفرت نشانه های مکرری از معارضه در تمام این خواب ها وجود دارد از جدل کلامی گرفته تا قتل در بعضی شان نشانه یا ارجاع مذهبی وجود دارد نشانه هایی که تصویر قوی و پررنگ می سازند و اجازه نمی دهند رویا به محض بیداری فراموش شود مثل سر بریده ی امام حسین و در خواب این نشانه ها علیه آدم هایی که تقدیسشان می کنند به کار می روند مادربزرگم حالا هشتاد و خرده ای سال سن دارد از آخرین باری که دیدمش باید ۶ سالی گذشته باشد شخصیت عجیبی که شبیهش را تا به حال ندیده ام خصوصاً در نسل خودش از جهاتی شبیه به مادر تونی سوپرانوست و از جهاتی نقطه ی مقابل او حالا چند ماهی است که می گویند دارد علائمی شبیه به آلزایمر یا دمانس نشان می دهد حافظه ی طولانی مدتش به خوبی کار می کند اما در امور روزمره تغییرات عجیبی ایجاد شده قبلاً به ندرت یادش می افتادم ولی از وقتی خبر ظهور این علائم عجیب را شنیده ام تصویرش زیاد به ذهنم خطور می کند هر از چند گاه علائمی که نشان داده و با دو واسطه به گوشم رسیده را سرچ می کنم مقاله های آکادمیک مجانی که گوگل در اختیارم می گذارد می خوانم احساسی ندارم نسبت به بودن یا نبودنش به بیماری اش خود بیماری برایم جالب است دلم می خواهد اگر کارش به فراموشی آدم ها رسید اول از همه من را فراموش کند و من هم او را نوشته شده در ۱۳۹۷ ۰۶ ۱۵ ساعت توسط زهرا کاکتوس عجیب است که آدم موقع صمیمیت که البته به ندرت اتفاق می افتد چه راحت دروازه را باز می کند و دیگری را راه می دهد جای تعجب دارد که آدم در آن لحظه ی گشایش و ورودِ دیگری ابدا نگران این نیست که ثالثی دارد درونش را تماشا می کند و به خاطر می سپارد و شاید برای دیگران هم نقل کند دیگرانی که آشنا و محرم نیستند صمیمیت و اعتماد آدم را مُسخّر و بی ملاحظه می کنند اما بعدها که صمیمیت به مرور کمرنگ می شود یا ناگهان از بین می رود همان وسوسه و اضطراب آشنا از راه می رسد حالا آن تماشاگر دریچه هایی برای تماشای تو سراغ دارد که تو از جایشان بی خبری و بی خبر هم باقی خواهی ماند به آدم هایی که خلوت شان را بیهوده وسیع نمی کنند و برایش ارزشی ذاتی قائل نیستند غبطه می خورم خب فرضا که دیگری هم این جزئیات ناچیز و بی اهمیت را دانست مگر چه می شود این احتمالا سوال یکی از همین آدم های طبیعی است از کسی مثل من من پاسخی ندارم جز همه چیز همه چیز می شود سیل جاری می شود و همه چیز را دیوار و در و دروازه را با خودش می برد همه چیز را به جز وسوسه و اضطراب نوشته شده در ۱۳۹۶ ۰۴ ۱۲ ساعت توسط زهرا مطالب قدیمی تر خانه پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین بهمن ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۸ بهمن ۱۳۹۷ شهریور ۱۳۹۷ تیر ۱۳۹۶ فروردین ۱۳۹۶ اسفند ۱۳۹۵ بهمن ۱۳۹۵ آذر ۱۳۹۵ آبان ۱۳۹۵ مهر ۱۳۹۵ تیر ۱۳۹۵ خرداد ۱۳۹۵ بهمن ۱۳۹۴ دی ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ فروردین ۱۳۹۴ شهریور ۱۳۹۳ تیر ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۰ آبان ۱۳۸۹ شهریور ۱۳۸۹ فروردین ۱۳۸۹ اسفند ۱۳۸۸ شهریور ۱۳۸۸ مرداد ۱۳۸۸ تیر ۱۳۸۸ خرداد ۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ فروردین ۱۳۸۸ اسفند ۱۳۸۷ بهمن ۱۳۸۷ آرشيو blogfa com
|