Meta tags:
description= وبلاگ سمیه;
Headings (most frequently used words):
داستان, وبلاگ, سمیه, شیرین, ماه, پیشانی, برای, کودکان, غرور, نوشته, های, پیشین, برچسب, ها,
Text of the page (most frequently used words):
شهربانو (24), کرد (19), این (18), خانه (16), ملا (16), باجی (15), گفت (13), توی (10), خمره (9), اولینوس (8), بود (8), داستان (7), غرور (7), است (7), خیلی (7), رفت (6), اگر (6), خوب (6), آمد (6), وقت (6), چابهار (5), چیزی (5), دست (5), ساعت (4), ماه (4), #پیشانی (4), نوشته (4), سمیه (4), اما (4), خداوند (4), فرشته (4), باید (4), برای (4), گاو (4), دید (4), انداخت (4), گرفت (4), خورد (4), بگو (4), کار (4), وقتی (4), سرکه (4), دشتیار (3), خرید (3), چیست (3), شیرین (3), برچسب (3), اسفند (3), ۱۴۰۳ (3), های (3), وبلاگ (3), گفتند (3), خود (3), کنی (3), باشد (3), خواهی (3), روی (3), روزی (3), کله (3), کند (3), فردا (3), یکی (3), باباش (3), بکند (3), همین (3), رخت (3), جگر (3), سرش (3), بگیر (3), بابات (3), ننه (3), وردارد (3), خواست (3), اینترنتی (2), شده (2), توسط (2), دچار (2), مهربان (2), شفا (2), زمین (2), رفتند (2), خواسته (2), خدا (2), باز (2), عطا (2), راه (2), قدرت (2), صاحب (2), مردی (2), زندگی (2), بردند (2), همه (2), زندگیش (2), کسی (2), هیچ (2), کنیم (2), دیگر (2), کنید (2), سراغ (2), گذشت (2), فکر (2), تازه (2), اینکه (2), جارو (2), ظرف (2), پنبه (2), غروب (2), کارهای (2), بکنی (2), نداشت (2), انبار (2), هفتمی (2), بیرون (2), خودش (2), یواش (2), سخت (2), شوری (2), کاری (2), داشت (2), آورد (2), آویزان (2), پیدا (2), بلند (2), سرم (2), تفصیل (2), براش (2), منقل (2), بده (2), پرسد (2), مرا (2), حالا (2), بهتر (2), بکشد (2), چاه (2), مکتب (2), روز (2), بگیرد (2), بنا (2), کردن (2), کاسه (2), پدر (2), نبود (2), آجیل, ارزان, برتر, جواد, گالری, اجیل, منطقه, ازاد, فروشگاه, حامیان, blogfa, com, پیشین, عناوین, آرشیو, چهارشنبه, یکم, هرگز, نشد, شکر, گذاری, امر, کجا, فاصله, چند, دقیقه, بیماران, یافتند, حاصلخیز, برگشتند, براورده, چون, قرار, گذاشتی, خودت, ندانی, نخواهی, شنید, خواهم, واسطه, برکات, باشم, آنکه, مطلع, شوم, چرا, ترسم, پسندی, گردم, فکری, نباید, احسان, لااقل, بخواه, پیغام, برسانیم, ناراحتی, اندازه, نیستم, وظیفه, پیامبران, دوشم, مخالفت, آیا, کلام, سحر, انگیز, شود, گناهکاران, راست, هدایت, داشته, تقدیر, انسانها, نیز, آگاه, نپذیرفت, بخواهی, دادن, فرشتگان, نگهبان, بنام, امپراتوری, قدیم, روم, خبری, مضمون, سال, کرده, گاه, امید, گرسنه, رانده, آنقدر, تقاضا, قدرتی, مافوق, انسانهای, پروردگار, پذیرفت, مرد, مژده, دادند, پنجشنبه, دوم, قصه, کودکانه, قدیمی, ادامه, دارد, بیشتر, اذیت, دانی, چیه, اتاق, حیاط, پیش, آفتاب, بشوری, بقچه, دوک, ورداری, ببری, صحرا, علف, بچرانی, بریسی, برگشتی, مانده, خواه, ناخواه, وارد, خیال, کلفت, هاست, سوخت, ساخت, ترس, جرأت, شکایتی, ناله, فایده, مشغول, رُفت, روب, بازدید, اسباب, سری, ورداشت, دفعه, ماده, زردی, پاچه, برد, طویله, نکند, مادر, باری, بنای, رفتاری, گذاشت, تمام, گردن, جور, ایراد, شهربانوی, بیچاره, چزاند, وشگون, مبچه, سُقُلمه, مضایقه, نمی, خوراک, لباس, بهش, دختر, عکس, زشت, بدترکیب, جهازش, صبح, زود, رَزِه, گوش, زنگ, فوری, آنجا, بهانه, دروغکی, صداش, اوقات, تلخی, وای, هام, کثیف, بین, بابای, ازش, عذرخواهی, بردش, عقدش, دستش, آوردش, پرسید, بگیرم, بالای, هرکس, اول, حرف, روبه, جلوی, نشستی, سرت, تکان, خاکشیرها, ریزد, دِرَق, دُروق, ندارم, پرستاری, ازم, حمام, ببرد, بجورَد, رختم, بشورد, شپش, گذاشته, مادرم, نیست, بابا, اقلاً, روزگار, گویی, بگیری, خشک, دستی, پدرش, تنهاست, افتاد, خوشحال, بغل, زانوش, نشاند, ماچش, گوشش, کشید, خوش, بگذرد, پدرت, بیاورد, رفتی, مشت, خاکشیر, بریز, نگذار, مگر, هفت, ساله, دولا, پاش, بیندازش, بگذار, مادرش, گرم, گرفتن, مهربانی, چَمِش, مسی, داد, قول, سلام, برسان, گفته, بفرستید, بزند, جای, بشود, فهمید, بارش, زیر, کشی, درآوردن, درست, فهمیده, مرتب, چیزدار, داری, غیر, خاطرش, دختری, قشنگ, پاکیزه, اسمش, گذاشتند, بزرگ, فرستادندش, پهلوی, گاهی, بچه, موسم, نذر, نیاز, پیشکشی, هِل, گُلی, آورده, مال, کودکان,
Text of the page (random words):
وبلاگ سمیه وبلاگ سمیه داستان شیرین ماه پیشانی برای کودکان یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود مردی بود یک زن داشت که خیلی خاطرش را می خواست از این زن دختری پیدا کرد خیلی قشنگ و پاکیزه اسمش را گذاشتند شهربانو وقتی که شهربانو بزرگ شد او را فرستادندش مکتب خانه پهلوی ملا باجی گاهی که ملا باجی از بچه ها چیزی می خواست یا موسم نذر و نیاز براش پیشکشی و هِل و گُلی می بردند ملا باجی می دید چیزی که شهربانو آورده از مال همه سر است فهمید که پدر این کار و بارش از آن های دیگر بهتر است بنا کرد از شهربانو زیر پا کشی کردن و ته و تو درآوردن دید درست فهمیده پدر شهربانو هم خانه و زندگیش مرتب است و هم چیزدار است و هم خوب زن داری می کند رفت توی این فکر که ننه ی شهربانو را پس بزند و خودش جای او را بگیرد و صاحب زندگی بشود بنا کرد با شهربانو گرم گرفتن و مهربانی کردن وقتی که خوب چَمِش را به دست آورد یک روز یک کاسه ی مسی داد به شهربانو و گفت این را بده ننه ات و از قول من سلام برسان و بگو ملا باجی گفته این کاسه را از سرکه پر کنید بفرستید برای من وقتی که رفت توی انبار سرکه وردارد از هر خمره ای که خواست وردارد نگذار مگر از خمره ی هفتمی بگو ملا باجی سرکه ی هفت ساله خواسته آن وقت همین که سرش را دولا کرد تو خمره که سرکه وردارد تو پاش را بلند کن و بیندازش توی خمره و در خمره را بگذار شهربانو گفت خیلی خوب و همین کار را کرد و مادرش را انداخت تو خمره شب که پدرش آمد دید شهربانو توی خانه تنهاست گفت پس ننه ات کو گفت رفت سر چاه آب بکشد افتاد توی چاه فردا که شهربانو رفت مکتب تفصیل را به ملا باجی گفت ملا باجی خیلی خوشحال شد و شهربانو را بغل زد و رو زانوش نشاند و ماچش کرد و دست به سر و گوشش کشید دو سه روزی گذشت یک روز ملا باجی به شهربانو گفت اگر می خواهی به تو خوش بگذرد باید یک کاری بکنی که پدرت مرا بگیرد و بیاورد توی خانه شب که رفتی به خانه این یک مشت خاکشیر را بگیر و بریز روی سر و کله ات وقتی که روبه روی بابات جلوی منقل نشستی سرت را تکان بده خاکشیرها می ریزد توی منقل و دِرَق دُروق می کند آن وقت بابات می پرسد این ها چیست تو بگو من که کسی را ندارم پرستاری ازم بکند حمام ببرد سر مرا بجورَد رختم را بشورد سرم شپش گذاشته است حالا که مادرم نیست اگر یک زن بابا بود اقلاً روزگار من از حالا بهتر بود آن وقت بابات می پرسد چه کار کنیم تو می گویی باید یک زن بگیری که هم تو را تر و خشک بکند و هم دستی به سر من بکشد آن وقت اگر پرسید کی را بگیرم بگو یک دست دل و جگر بگیر بالای در خانه آویزان کن هرکس که اول آمد و سرش خورد به آن او را بگیر شهربانو گفت خیلی خوب و آن کار را کرد و حرف ها را به باباش زد باباش هم فردا صبح زود یک دست دل و جگر گرفت به رَزِه ی 1 در آویزان کرد ملا باجی که گوش به زنگ بود فوری سر و کله اش آنجا پیدا شد و به یک بهانه ای آمد توی خانه که سرش خورد به دل و جگر دروغکی صداش را بلند کرد و اوقات تلخی راه انداخت که ای وای این چی بود خورد تو سرم رخت هام را کثیف کرد در این بین بابای شهربانو آمد بیرون و ازش عذرخواهی کرد و تفصیل را براش گفت و بردش خانه ی ملا و عقدش کرد و دستش را گرفت آوردش تو خانه این ملا باجی یک دختر داشت که به عکس شهربانو زشت و بدترکیب بود این را هم رو جل و جهازش آورد توی این خانه ملا باجی دو سه روزی توی خانه مشغول رُفت و روب و بازدید اسباب خانه بود سری هم به انبار زد و رفت سراغ خمره ی هفتمی همین که در خمره را ورداشت یک دفعه دید یک ماده گاو زردی از خمره آمد بیرون ملا باجی دست پاچه شد گاو را برد انداخت تو طویله با خودش گفت نکند این مادر شهربانو باشد باری ملا باجی یواش یواش با شهربانو بنای بد رفتاری را گذاشت تمام کارهای سخت خانه را از جارو و رخت شوری و ظرف شوری به گردن شهربانو انداخت و از هر کاری هم صد جور ایراد می گرفت و شهربانوی بیچاره را می چزاند و از وشگون و مبچه و سُقُلمه هم مضایقه نمی کرد از خورد و خوراک و رخت و لباس هم خیلی بهش سخت می گرفت اگر یکی وارد خانه می شد خیال می کرد این شهربانو کلفت این هاست شهربانو هم می سوخت و می ساخت و از ترس ملا باجی جرأت اینکه به باباش شکایتی بکند نداشت تازه اگر هم چیزی می گفت و آه و ناله می کرد فایده ای نداشت باز دو سه روزی گذشت فکر تازه ای به کله ی ملا باجی آمد برای اینکه بیشتر شهربانو را اذیت کند گفت شهربانو می دانی چیه باید از فردا اتاق ها و حیاط را پیش آفتاب جارو کنی و ظرف های شب را هم بشوری آن وقت یک بقچه پنبه با دوک ورداری با گاو ببری صحرا گاو را تا غروب تو علف ها بچرانی و پنبه را بریسی آن وقت غروب که برگشتی کارهای مانده ی خانه را بکنی خواه ناخواه شهربانو گفت خیلی خوب این داستان ادامه دارد قصه کودکانه قدیمی ماه پیشانی برچسب ها داستان داستان شیرین ماه پیشانی نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22 33 توسط سمیه داستان غرور فرشتگان نگهبان بر روی زمین برای خداوند از مردی بنام اولینوس که در امپراتوری قدیم روم زندگی می کرد خبری بردند به این مضمون که اولینوس مهربان در همه ۴۷ سال زندگیش نه به کسی بد کرده و نه هیچ گاه نا امید و گرسنه ای را از خود رانده است او آنقدر خوب اس که تقاضا می کنیم او را قدرتی مافوق انسانهای دیگر عطا کنید پروردگار پذیرفت و فرشته ها به سراغ مرد رفتند و به او مژده دادند که اگر بخواهی صاحب قدرت شفا دادن خواهی شد اما اولینوس نپذیرفت نه این قدرت را خداوند باید داشته باشد که بر تقدیر انسانها نیز آگاه است فرشته ها گفتند آیا می خواهی کلام سحر انگیز به تو عطا شود تا گناهکاران را به راه راست هدایت کنی اولینوس باز هم مخالفت کرد من در آن اندازه نیستم که وظیفه پیامبران بر دوشم باشد فرشته ها با ناراحتی گفتند اما تو نباید رد احسان کنی لااقل چیزی از خدا بخواه تا ما پیغام تو را برسانیم اولینوس فکری کرد و گفت از خداوند می خواهم واسطه برکات او باشم بی آنکه خود مطلع شوم چرا که می ترسم دچار غرور و خود پسندی گردم فرشته ها رفتند و برگشتند و گفتند خواسته ات براورده شد اما چون قرار گذاشتی خودت هم ندانی چیزی از ما نخواهی شنید اولینوس شکر گذاری کرد و رفت از آن پس و به امر خداوند از هر کجا که اولینوس مهربان رد می شد به فاصله چند دقیقه بیماران شفا می یافتند و زمین حاصلخیز می شد و اما اولینوس هرگز دچار غرور نشد برچسب ها غرور غرور چیست نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19 49 توسط سمیه خانه آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین اسفند ۱۴۰۳ برچسب ها داستان شیرین ماه پیشانی 1 غرور چیست 1 غرور 1 داستان 1 blogfa com حامیان ما فروشگاه اینترنتی چابهار خرید از چابهار خرید اینترنتی از چابهار منطقه ازاد چابهار اجیل دشتیار گالری دشتیار ساعت جواد ساعت برتر خرید ارزان از چابهار آجیل دشتیار
|