Meta tags:
author= ب خوشحال;
description= سیب های کال 2 - نوشته های معلم خیابان 87 - سیب های کال 2;
keywords= سیب های کال 2,sibkal2;
Headings (most frequently used words):
های, سیب, کال, روزهای, نوشته, معلم, خیابان, 87, رویای, بزرگ, شدن, احساسات, خیلی, عمیق, بازی, مرکب, رونمایی, کتاب, وقتی, مادرمان, را, گم, کردیم, تمام, شد, نقطه, درس, هایی, که, از, مادرم, آموختم, سخت, توی, مارپیچ, زندگی, ما, آدم, ها, ظاهرا, فقط, یک, حساسیت, دارویی, بود, بودم, نبودم, در, حال, استراحت, اجباری, ام, هفت, سال, بعد, اولین, جمعه, بازنشستگی, هفته, خوشحال,
Text of the page (most frequently used words):
بود (37), کردم (23), است (21), های (19), برای (19), وقتی (18), بازی (18), این (17), نویسنده (16), #خوشحال (16), روز (16), توی (15), تاريخ (15), کرد (15), بودم (15), زندگی (14), بعد (14), آدم (13), مادرم (13), روزهای (12), تمام (12), خیلی (12), ولی (11), شده (11), چشم (11), شدم (11), همه (11), ۱۳۹۹ (10), کتاب (10), باید (10), نمی (10), حال (10), بعضی (10), معلم (10), ۱۴۰۰ (9), سخت (9), کنم (9), درست (9), عسلی (9), مثل (9), کنند (9), بهمن (8), فقط (8), بزرگ (8), گفت (8), بچه (8), دوست (8), فکر (8), داشت (8), اون (8), خانه (8), دست (8), اسفند (7), شنبه (7), دارم (7), خواب (7), شود (7), دلم (7), خانواده (7), دوباره (7), کرده (7), شاید (7), حالا (7), پاک (7), هفته (6), حساسیت (6), درس (6), احساسات (6), عمیق (6), چهارشنبه (6), گفتم (6), وقت (6), کند (6), روی (6), کار (6), اما (6), دنیا (6), چون (6), یکی (6), قبل (6), سیب (6), قالب (5), کردیم (5), مرکب (5), دارد (5), چند (5), دوم (5), پشت (5), چیز (5), حتی (5), سال (5), خاطر (5), مورد (5), چقدر (5), دیگه (5), کنی (5), تجربه (5), برنج (5), پیدا (5), خودش (5), داد (5), هستند (5), بودند (5), آدمها (5), خود (5), شکوفه (5), کال (5), اسلاید (4), اسکین (4), وبلاگ (4), کودکانه (4), ۱۴۰۱ (4), مطالب (4), دارویی (4), مارپیچ (4), هایی (4), نقطه (4), مادرمان (4), رونمایی (4), یکم (4), مادر (4), کنار (4), اول (4), کردن (4), یاد (4), همراه (4), زیر (4), بازنشستگی (4), فصل (4), قرار (4), برف (4), لحظات (4), نوشته (4), سواد (4), باشد (4), ندارد (4), زودتر (4), بار (4), نبودم (4), قدر (4), برنامه (4), نبود (4), تازه (4), دنیای (4), میان (4), نیست (4), انگار (4), بیماری (4), داشتم (4), حسی (4), احساس (4), بسیار (4), بودن (4), خواهر (4), جایی (4), گذشت (4), همین (4), روح (4), داستان (4), وارد (4), باشی (4), weblog (3), آرشیو (3), آبان (3), ظاهرا (3), آموختم (3), رویای (3), شدن (3), آمد (3), مامان (3), بازنشست (3), زمان (3), بدون (3), تماشا (3), مرا (3), کلاس (3), صبح (3), دستم (3), پنج (3), کنیم (3), اولین (3), جمعه (3), زندگیم (3), شغل (3), امروز (3), کودکی (3), شوم (3), هفت (3), پایان (3), چهارم (3), دار (3), داشته (3), خوبی (3), دکتر (3), تاریخ (3), اجباری (3), کنارمون (3), بودی (3), مدرسه (3), دانشگاه (3), همان (3), دکترا (3), هستش (3), بوی (3), هستی (3), برادر (3), اجازه (3), میاد (3), مرگ (3), لذت (3), سالها (3), لوبیا (3), درگیر (3), طور (3), انسان (3), زند (3), خواهند (3), خیابان (3), themes (2), بلاگفا (2), لامپ (2), تیر (2), مرداد (2), مهر (2), آخرین (2), یادم (2), یعنی (2), کردی (2), زبان (2), دخترت (2), تماس (2), فردا (2), بیدار (2), بمانم (2), تلویزیون (2), کسانی (2), دیر (2), ابتدایی (2), لحظاتی (2), طول (2), خورد (2), ساعت (2), نزدیک (2), لحظه (2), درون (2), خالی (2), چشمانم (2), لبخند (2), زنم (2), نشستم (2), راحتی (2), شام (2), میز (2), سلام (2), چیزهایی (2), امشب (2), سپیدی (2), قدم (2), بسازم (2), خوشحالم (2), هیچ (2), نکنم (2), برفی (2), تعطیلی (2), خواستم (2), خستگی (2), بلند (2), تنهایی (2), دیدن (2), ترجمه (2), هنر (2), دلیل (2), خوب (2), انتخاب (2), هنوز (2), معتقد (2), دختر (2), روزهایی (2), خواست (2), کارش (2), سختی (2), عمل (2), رفتم (2), سالی (2), کارم (2), استراحت (2), حقیقت (2), انجام (2), دادی (2), ریزی (2), تحقیق (2), دادن (2), بابا (2), همیشه (2), غذای (2), عنوان (2), دانشجویی (2), خوردم (2), امتحان (2), خوبه (2), بوده (2), اونها (2), sid (2), چیزی (2), بویی (2), سوزه (2), گیره (2), طعم (2), وجود (2), اومد (2), چنین (2), تکرار (2), فهمیدم (2), نوعی (2), عطر (2), تحمل (2), زرشک (2), عمر (2), نشون (2), تلاش (2), دور (2), کسی (2), دستت (2), همون (2), چرا (2), جای (2), نقش (2), زندگیت (2), دارند (2), آسیب (2), ممنون (2), خداوند (2), ترس (2), مجبور (2), بودیم (2), ترین (2), کرونا (2), هایم (2), پوست (2), دهم (2), نویسندگی (2), ظهر (2), مادرجونم (2), چنان (2), دانستم (2), تنگ (2), زمینه (2), کاری (2), نداشت (2), سبزی (2), سیر (2), باقالی (2), تمامی (2), بگیریم (2), قرآن (2), آنها (2), گونه (2), باسواد (2), پنجشنبه (2), کانال (2), اندازه (2), توانستم (2), ناباور (2), نگاه (2), رفت (2), بارها (2), بشه (2), آغاز (2), اید (2), روزها (2), جان (2), فرشته (2), پروانه (2), رسیده (2), گذشته (2), قشنگ (2), سبز (2), هست (2), کتابها (2), بیست (2), پول (2), اند (2), حرف (2), اجتماع (2), داخل (2), خودت (2), گروهی (2), شوند (2), جواب (2), کنجکاو (2), صمیمی (2), روانشناسی (2), باهوش (2), سکوت (2), کودک (2), نرمال (2), بچگی (2), کنه (2), خاله (2), زیاد (2), فهمیدن (2), دوستان (2), دیگری (2), فانوس (2), امکانات, جدید, خرید, مصرف, حامیان, ربات, مترجم, ذکر, ایام, اين, اينترنت, جستجو, slide, skin, قدیمی, موضوع, رسیدگی, خجالت, واقعا, خندید, یعنط, خندیدم, جانب, گرفت, زیادی, نیاز, اضطراب, بخواهم, بخوانم, مهمانهایم, نگه, روزی, ثبت, نام, ماندن, سالهاست, کشد, آورم, بازنشسته, وگرنه, مانم, ناگهان, چشمم, گاه, فیلم, شکار, میل, بافتنی, شال, بافم, ظرف, میوه, زیردستی, گذاشتم, شبی, بگویم, نقاشی, تحصیل, مسئولیت, کمرنگشان, بامها, بومی, سپید, آراسته, بزنم, خاطره, دوچرخه, کوچک, ساعاتی, آرام, فقطیک, تابلو, درد, گردن, ذهن, پتو, رویش, جابه, نگاهی, تاریکی, پرده, انداختم, شوق, نداشتم, خرج, کامپیوتر, ویرایش, نامه, ارشدم, نفهمیدم, خوابید, تجاربشان, شخصیت, شان, افکارشان, اصلیش, همکارانی, آشنا, کردند, هزار, توانم, توانایی, دیگران, قضاوت, شغلی, نیازمند, اگر, دخترش, ترببت, فرستاد, بهار, بتواند, تعطیلات, کدبانو, بشود, همسر, فرزندانش, افتادم, پزشک, نشدم, حسرت, هرگز, جوانی, حیرت, زده, توضیح, ندادم, کودکان, ناشنوا, موعد, نصیبم, خانم, پرسید, آخه, مدتها, جراحی, تاخیر, انداخته, بهانه, اوکی, ماندم, کارهات, هوشیاری, نبودی, ذهنت, مشغول, واسه, سامان, تنظیم, خونه, دیدی, جسمت, روحت, زیرا, نگذاشته, کلاسهایم, روزانه, تغییری, نکرده, خورشت, قیمه, خودم, خواهم, بدم, همسرجان, اعتراض, همکارها, مصاحبه, رفته, حیفه, زبانت, معدلت, بده, براشون, سخته, کودکانی, ادویه, مخصوصت, گرد, مزه, عطری, گذاشتند, اطرافت, ندارند, غذا, تونی, اساس, بفهمی, برنجت, کشیده, غذات, افتاده, مدام, خراب, عدسی, گذاشتی, چایی, خوری, نداره, شربت, بدمزه, خوردت, دقیقا, بویایی, بعدش, عجیب, دارو, ادکلن, خفه, عرق, اطرافم, قابل, مرغ, پلویی, نخوردم, خوردن, چای, لاهیجانی, وسواس, خریدم, فنجان, چایم, نخورده, برگشت, عذرخواهی, استکانش, وایتکس, کلر, جلبک, مایع, دستشویی, تداعی, تهوع, آوری, نظر, بوش, خوندی, مقاله, اختلال, یکپارچه, مطلع, کوتاه, شکل, سیزدهم, شما, بدیم, هستید, نداد, برات, برادری, بیاریم, عاقل, بدونم, باارزشه, پسرخاله, پسرعموهات, گرفتار, سراغت, منت, تونه, کنارت, مونه, قول, ممکنه, گوشت, بخورند, استخون, اندازند, طرفه, سودند, ندونی, جقدر, باارزشند, دعواهای, مادرت, زدی, آوردی, دستشون, دادم, شون, خواستند, بگن, نوبت, توئه, پررنگی, اگه, نبودند, پنچر, گیرن, بلندت, اومدند, قراره, برسونند, کنارشون, دلت, بهشون, شادی, بخشند, مدیونی, ازت, سود, برن, غیب, تکون, خوره, سودی, بهت, رسونند, زیانی, دوشنبه, هجدهم, خداجون, بینم, مهربونه, دعاهای, شنید, خواهرزاده, مون, بخشید, تاریخی, انتظارمون, محبتش, عروسکی, هدیه, وسط, استرس, پوستی, داشتیم, خواهرمون, پنهانش, بارداری, شبانه, مهمانش, سلامتی, بگذرونه, افراد, اقوامت, دوستانت, نزدیکانت, دارن, پنجه, نرم, نداری, ملاقاتشون, بری, بغلشون, مطمئنم, مردم, گذاشتیم, دوازدهم, آموخت, آهسته, بردارم, بیندازم, کارهایم, مسئولیتی, بلکه, جاری, ببرم, مدیتیشن, منتقل, آرامش, زنانه, سرعت, حجم, بیرون, فشار, بهترین, ایفا, معلمی, همسری, مادری, روزگار, بیمار, نیمه, تعطیل, مدارس, فرصت, کارهای, سبک, گذراندم, سالهای, شاغل, بودنم, زنان, مادرشوهرم, کنارم, آرامشی, لمس, دانه, شروع, نخود, عدس, ماش, مجبورم, داری, بگیرم, نخواهم, خواهد, نخوانده, خلاق, خواهرانم, کدام, مان, خلاقیت, داریم, دانش, آموزانی, تقویت, انگشتانشان, ارجاع, دادمشان, کاردرمانی, اهمیت, بردم, دانشگاهی, موجب, انگشتانم, قوی, باشند, جلسات, آموزش, مادرها, عادت, تابستان, پیاز, بخرد, زمستان, فریز, متنفر, بروم, دوستانم, خواهرم, نشاند, کنارش, پیله, درآوریم, بدتر, قاتق, خواند, شانس, زنانی, خواندند, رفتن, سوادآموزی, خواندم, خوانی, ارتقا, مجری, مراسم, مختلف, اجرا, تشویق, سوق, شعر, چهاردهم, https, vtamamshod, بغض, توپ, فوتبال, بزرگتر, قورتش, بشکنمش, چشمانی, دیگر, آنی, شناختم, ناشناخته, چشمی, قبلا, سرمای, چشمانش, نفوذ, راه, جریان, خون, اعضایی, کرخت, مانده, زهر, کلماتی, دهانش, خارج, دهانی, دوستم, پست1, وتمام_شد_نقطه, نویسندگان_ب_خوشحال_م_روحی, خاطرات, برگرفته, سعی, ارزش, ادبی, قصه, حفظ, داستانی, کمک, شاعر, تلگرام, اینستاگرام, پست, گذاری, بیستم, بازار, شلوغ, مادرتان, نوشیده, آیه, خودمان, شویم, برشی, برگهای, ورق, شخصیتها, خلق, گیرد, اذیت, داستانم, گرم, طولانی, ماه, رمضان, امسال, نوشتنش, بگم, خوبیه, بهش, احمد, جواد, داره, پیشمون, بیاد, دعوت, کارگاه, نویسی, خانومی, لطف, کودکم, تاثیرش, پسرش, زبرپوستی, جوانه, پایانی, عربی, چاپ, کتابم, یکشنبه, سوم, برنده, بدبخت, افسرده, زمانی, دختری, دوستانی, زندگیش, تلخ, گذاشته, نابود, گفتن, قشنگی, مسائل, آنچه, آورد, برد, مغز, متفکر, پیرمرد, ثروتمندی, تومور, مغزی, بازیکنان, داده, تماشای, لذتی, ببری, سیستمی, طراحی, قانون, برابری, جراح, تقلب, رساند, تعبیری, گفته, اسب, نیستم, هستم, خبر, نداریم, آدمهای, مهم, طبقه, بالای, نموده, بازیها, شرطبندی, نجات, کلک, زنیم, جلوتر, رویم, رسیم, بین, دوستی, داشتن, بزنیم, حرص, طمع, نمایش, گذارد, شوخی, سهم, بیشتری, نصیبت, سریالی, نشان, آدمهایی, آوردن, کمتر, فیلمی, ذهنم, ششم, نده, احساساتت, ضربه, فنی, تعادل, متعادل, زلال, افراط, مرحله, همکارم, کارشناس, مسئول, سنجش, هوش, شهرمان, ساله, پرسیدم, تست, تستش, نیستی, بدونی, ضریب, هوشش, چقدره, معمولی, اصلأ, آدمی, طرف, مقابلم, نشست, آنهایی, فیلسوفی, تنها, ببینم, آیا, دخترکش, نگاهم, فرو, گاهی, متوجه, پاسخ, بالاخره, خوام, بتونه, درسم, گرفتم, زنگ, وروجکش, ناله, زنگهای, تفریح, طفلک, وروجک, کاش, بلد, مرض, غیر, طبیعی, تواند, دردناک, نتوانی, همزبانی, مجسمه, ژاپنی, کور, لال, سالت, نیستند, سالهایت, حنانه, نرگس, ناز, سرانگشتان, شكوفه, صورتي, سبد, سرخ, دانيال, رحمانيان, علوم, تجربي, کوچه, دلتنگی, ستاره, برگ, ریزان, امید, گياه, كوچك, نسترجهان, صفاي, عشق, وفاي, سرزمين, شمالي, باغ, آواز, دستان, هاي, پروانگي, كوير, پشمک, خداي, مهربونم, مردي, ابرو, سيب, كال, sib, مشكي, گيلانمهر, گيلان, استان, زيباي, سلول, لینک, دیکشنری, آنلاین, zibasazi, web, ghaleb, ویژه, رتبه, الکسا, فال, حافظ, عسلي, شوی, غصه, هایت, کشید, مراقب, لبخندهایت, باش, آلبوم, جانماند, درباره, پروفایل, صفحه, اصلی,
Text of the page (random words):
رانگشتان احساس گل نرگس حنانه قالب وبلاگ ساعت رویای بزرگ شدن رویای بزرگ شدن شکوفه دوست و همکارم کارشناس مسئول سنجش هوش شهرمان بود آن روزها تازه سال اول کارم بود و شکوفه یک دختر پنج ساله داشت یک روز از او پرسیدم تا حالا دخترت و هم تست کردی جواب داد نه چرا باید تستش کنم گفتم کنجکاو نیستی بدونی ضریب هوشش چقدره خود من کنجکاو بودم چون شکوفه خودش یک دوست معمولی نبود اصلأ من آدمی بودم که همیشه سخت با کسی صمیمی می شدم باید طرف مقابلم به دلم می نشست و شکوفه هم یکی از آنهایی بود که برای خودش فیلسوفی بود نه تنها در زمینه روانشناسی بسیار باسواد بود بسیار عمیق فکر می کرد حالا دلم می خواست ببینم آیا دخترکش هم مثل خودش باهوش است شکوفه همین طور که نگاهم می کرد به فکر فرو رفت گاهی متوجه بودم که قبل از پاسخ سکوت می کند بالاخره جواب داد من کودک باهوش نمی خوام یک کودک نرمال که بتونه مثل بچه های دیگه بچگی کنه بزرگ بشه و نرمال زندگی کنه چشم عسلی سالها از آن روز گذشته و من درسم را همان روز گرفتم چند روز قبل که خاله ات زنگ زد و از دست وروجکش آه و ناله کرد که به جای بازی در زنگهای تفریح بچه های کلاس را مجبور می کند تا معلم بازی او را تحمل کنند دلم زیر و رو شد طفلک وروجک خاله ات کاش بچگی کردن بلد بود چشم عسلی زیاد فهمیدن در این دنیا یک مرض است یک بیماری است یک چیز غیر طبیعی است زیاد فهمیدن می تواند بسیار دردناک شود وقتی نتوانی همزبانی پیدا کنی باید مثل مجسمه های ژاپنی تمام عمر کور باشی کر باشی لال باشی دوستان صمیمی ات هم سن و سالت نیستند و از تو ده سالی بزرگ تر خواهند بود چون هم سن و سالهایت دنیای دیگری دارند و تو در دنیای دیگری سیر می کنی تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ 12 28 نویسنده ب خوشحال احساسات خیلی عمیق احساسات خیلی عمیق چشم عسلی این که روح انسان پاک و زلال باشد قشنگ است اما افراط در احساسات انسان را وارد مرحله ای می کند که به آن حساسیت خواهند گفت مثل همه چیزهایی که توی دنیا هست و تعادل حرف اول را می زند در مورد احساسات هم باید متعادل بود احساسات خیلی خیلی خیلی عمیق به خود آدم آسیب می زند اجازه نده احساساتت آن قدر عمیق شوند که ضربه فنی ات کنند تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۱ 23 31 نویسنده ب خوشحال بازی مرکب بازی مرکب شاید در این چند وقت کمتر فیلمی به اندازه بازی مرکب ذهنم را درگیر کرده سریالی که با نشان دادن یک بازی کودکانه آغاز می شود و بعد وارد زندگی آدمهایی می شود که برای به دست آوردن پول وارد بازی می شوند بازی که شوخی در آن نیست و با مرگ گروهی از آدم ها سهم بیشتری نصیبت می شود انگار حرص و طمع ما آدمها را که تمامی ندارد به نمایش می گذارد و همین طور که جلوتر می رویم به جایی می رسیم که باید بین دوستی و دوست داشتن خود دست به انتخاب بزنیم جایی که برای نجات جان خود به دوست خود کلک می زنیم و خبر نداریم که گروهی از آدمهای مهم از طبقه بالای اجتماع هستند که برنامه ریزی نموده اند تا بازیها را تماشا کنند و روی آدمها شرطبندی کنند تعبیری که در پایان داستان گفته می شود من اسب نیستم من آدم هستم و سیستمی که بازی ها را طراحی کرده و دم از قانون و برابری می زند هم به دکتر جراح تقلب می رساند و در پایان مغز متفکر آن که پیرمرد ثروتمندی است که تومور مغزی دارد خودش را داخل بازیکنان قرار داده و معتقد است تماشای بازی لذتی ندارد باید خودت هم داخل بازی باشی و لذت ببری حقیقت قشنگی است روح انسان وقتی درگیر مسائل زندگی اجتماع و است و در حال تلاش است از آنچه به دست می آورد لذت می برد فکر می کنم بازی مرکب یک دنیا حرف برای گفتن دارد آن جا که برنده با آن همه پول بدبخت تر و افسرده تر از زمانی است که وارد بازی شده چون قبل از بازی مادر و دختری داشته دوستانی در زندگیش بوده اند اما از دست آن ها و تجربه تلخ مرگ کسانی که پشت سر گذاشته همه چیز را نابود می کند تاريخ یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۰ 18 27 نویسنده ب خوشحال رونمایی کتاب رونمایی کتاب امروز روز رونمایی کتابم بود و شاید باید گفت کتابها چون دو تا از کتابها به چاپ دوم رسیده و یکی از اونها به زبان عربی ترجمه شد و یه حس زبرپوستی قشنگ مثل حس دیدن یه جوانه سبز در روزهای پایانی اسفند با من هست و این که چهارشنبه گذشته دعوت شده بودم به یک کارگاه داستان نویسی و خانومی که اون جا بود به من لطف داشت و در مورد کتاب کار کودکم و تاثیرش روی پسرش گفت گفت که امروز وقتی بهش گفتم نویسنده احمد و جواد داره میاد پیشمون دوست داشت با من بیاد باید بگم حس خیلی خیلی خیلی خوبیه تاريخ شنبه یکم آبان ۱۴۰۰ 13 27 نویسنده ب خوشحال وقتی مادرمان را گم کردیم وقتی مادرمان را گم کردیم دو روز هستش که کتاب وقتی مادرمان را گم کردیم دستم رسیده روزهای گرم و طولانی ماه رمضان امسال به نوشتنش گذشت حالا که برگهای تازه کتاب را ورق می زنم تمام آن روزها که یکی یکی شخصیتها را خلق می کردم دوباره جان می گیرد و من چقدر اذیت شدم برای فرشته و پروانه داستانم برشی از کتاب تا به حال در یک بازار شلوغ مادرتان را گم کرده اید و ترس را تا ته نوشیده اید من و آیه گم شده بودیم قرار بود خودمان دست هم را بگیریم تا دوباره پیدا شویم تاريخ سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ 7 34 نویسنده ب خوشحال و تمام شد نقطه و تمام شد نقطه داستانی رو با کمک یک دوست شاعر آغاز کردم و توی کانال تلگرام و اینستاگرام در حال پست گذاری هستش با عنوان و تمام شد نقطه این داستان به نوعی از خاطرات یک دوست برگرفته شده ولی دارم سعی می کنم ارزش ادبی قصه حفظ بشه پست1 وتمام_شد_نقطه نویسندگان_ب_خوشحال_م_روحی فصل اول ناباور نگاه می کردم در چشمانی که دیگر آنی نبود که می شناختم ناشناخته ترین چشمی بود که آن جا بود و هر چیزی در آن چشم ها بود جز آن چه که قبلا بود سرمای چشمانش همین طور نفوذ می کرد در نی نی چشمانم راه پیدا کرده بود در جریان خون داشت می رفت به تک تک اعضایی که کرخت شده بودند و بی حس و من همان جا مانده بودم و به زهر کلماتی که از دهانش خارج می شد نگاه می کردم ناباور دهانی که بارها و بارها تکرار کرده بود دوستم دارد بغض داشتم به اندازه توپ فوتبال بزرگ شاید هم بزرگتر نه می توانستم قورتش دهم نه می توانستم بشکنمش کانال داستان https t me vtamamshod تاريخ پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۰ 20 41 نویسنده ب خوشحال درس هایی که از مادرم آموختم درس هایی که از مادرم آموختم مادرم فقط سواد ابتدایی داشت ولی به خوبی قرآن می خواند شاید شانس زندگی من زنانی بودند که در زندگی ام بودند همه آنها قرآن را به خوبی می خواندند و این گونه قبل از رفتن به مدرسه باسواد شدم بعد هم همراه مادرجونم به کلاس سوادآموزی می رفتم و همراه او کتاب می خواندم این گونه کتاب خوانی ام ارتقا پیدا کرد و شدم یک مجری که در مراسم مختلف به راحتی برنامه اجرا می کرد تشویق های آنها مرا سوق داد به دنیای شعر و نویسندگی بچه که بودم مادرم عادت داشت تمام طول تابستان سبزی و لوبیا و سیر و پیاز و باقالی و بخرد تا برای زمستان فریز کند کاری که از آن متنفر بودم وقتی از خواب بلند می شدم تا بروم همراه دوستانم بازی کنم من و خواهرم را می نشاند کنارش تا سبزی ها را که تمامی نداشت پاک کنیم لوبیا را از پیله درآوریم و بدتر از همه پوست بگیریم برای باقالی قاتق سالها بعد وقتی معلم شدم و دانش آموزانی داشتم که برای تقویت انگشتانشان ارجاع می دادمشان به کاردرمانی به اهمیت کاری که مادرم با ما کرد پی بردم مادرم سواد دانشگاهی نداشت اما کارش موجب شد که انگشتانم قوی باشند آن وقت در جلسات آموزش خانواده از مادرها می خواستم بچه ها را در کار خانه درگیر کنند مادرم درس هنر نخوانده بود اما چنان خلاق بود که من و خواهرانم هر کدام مان در یک زمینه خلاقیت داریم بچه که بودم وقتی مادرم مجبورم می کرد خانه داری یاد بگیرم می دانستم خانه دار نخواهم شد ولی نمی دانستم که یک روز دلم برای خانه دار بودن تنگ خواهد شد روزگار گذشت و گذشت تا این که کرونا آمد من بیمار شدم و بعد از بیماری و نیمه تعطیل بودن مدارس فرصت هایم را به کارهای سبک در خانه می گذراندم یک روز نشستم و تا ظهر برنج پاک کردم در تمام سالهای شاغل بودنم فقط برای یک روز برنج پاک می کردم و آن روز وقتی تا ظهر برنج پاک کردم روح تمام زنان زندگی ام مادرم مادرجونم و حتی مادرشوهرم کنارم بودند چنان آرامشی از لمس دانه های برنج احساس کردم که روز بعد شروع کردم به پاک کردن نخود و لوبیا و عدس و ماش و انگار در حال مدیتیشن بودم حسی که به من منتقل می شد و تازه فهمیدم من تمام این سالها روح و آرامش و احساس زنانه ام را در سرعت و حجم کار بیرون و درون خانه در فشار بهترین بودن در همه نقش هایی که ایفا می کردم معلمی همسری مادری نویسندگی دانشجویی و گم کرده ام کرونا به من آموخت که قدم هایم را آهسته تر بردارم دوباره پوست بیندازم و این بار در تک تک کارهایم حس نکنم که مسئولیتی ای را انجام می دهم بلکه جاری شوم و از تمام لحظات آن لذت ببرم تاريخ شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰ 8 53 نویسنده ب خوشحال روزهای سخت روزهای سخت سال قبل درست توی همین تاریخ سخت ترین روزهای زندگی رو پشت سر گذاشتیم مطمئنم نه فقط برای خانواده من سخت بود برای خیلی از مردم توی دنیا هم سخت گذشت وقتی بعضی از افراد خانواده ات اقوامت دوستانت و نزدیکانت دارن با مرگ دست و پنجه نرم می کنند و تو حتی اجازه نداری به ملاقاتشون بری و بغلشون کنی درست وسط اون همه استرس یه ترس زیر پوستی هم داشتیم که مجبور بودیم به خاطر خواهرمون پنهانش کنیم تا آخرین روزهای بارداری رو که حالا تب های شبانه مهمانش شده بود به سلامتی بگذرونه و درست توی چنین تاریخی زودتر از تاریخ انتظارمون خداوند محبتش رو به ما نشون داد و عروسکی رو به ما هدیه کرد حالا که فکر می کنم می بینم خداوند چقدر مهربونه که دعاهای ما رو شنید و خواهر و خواهرزاده مون رو به ما بخشید ممنون خداجون ممنون که هنوز کنار ما هستی تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۹ 9 13 نویسنده ب خوشحال توی مارپیچ زندگی ما آدم ها توی مارپیچ زندگی ما آدم ها بعضی آدم ها توی زندگی آدم میان و می رن آب از آب تکون نمی خوره نه سودی بهت می رسونند و نه زیانی بعضی آدم ها میان و ازت سود می برن و بعد غیب می شن بعضی آدمها هم هستند که وقتی کنارشون هستی حال دلت خوبه بهشون به خاطر شادی که در اون لحظات به تو می بخشند مدیونی بعضی آدمها هم هستند که اومدند تا زندگیت رو زیر و رو کنند قراره آسیب برسونند بعضی آدمها هستند که نقش پررنگی توی زندگیت دارند یعنی اگه نبودند یک جایی پنچر شده بودی میان دستت رو می گیرن و بلندت می کنند و من یک جایی توی مارپیچ زندگیم از دستشون دادم یکی نبود چند تا بودند و جای خالی شون خیلی می سوزه خیلی انگار می خواستند به من بگن حالا دیگه نوبت توئه ولی بعضی آدم ها هم هستند که دو طرفه سودند شاید وقتی بچه ای ندونی جقدر باارزشند شاید یه روز توی دعواهای کودکانه ات به مادرت غر زدی چرا چند تا بچه آوردی ولی وقتی بزرگ می شی و گرفتار تنهایی و بیماری می شی کسی که سراغت میاد و دستت رو بدون منت می گیره همون خواهر و برادر کودکی تونه همون میاد و کنارت می مونه چون به قول مادرم خواهر برادر ممکنه گوشت هم و بخورند ولی استخون و دور نمی اندازند چشم عسلی شغل من و بابا و دور بودن از خانواده اجازه نداد که برات خواهر و برادری بیاریم اون قدر عاقل نبودم که بدونم وجود اون ها چقدر باارزشه پس قدر پسرخاله پسرعموهات و بدون ما تلاش کردیم به شما یاد بدیم که مثل برادر هستید تاريخ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ 14 30 نویسنده ب خوشحال ظاهرا فقط یک حساسیت دارویی بود ظاهرا فقط یک حساسیت دارویی بود همه چیز به شکل یک حساسیت دارویی خودش و نشون داد یک عمر درس خوندی و تحقیق و مقاله دادی و در مورد اختلال حسی یکپارچه sid مطلع هستی اما تجربه کردن اون در یک زمان کوتاه بسیار سخت بود صبح از خواب پا شدم احساس کردم آب بوی کلر و جلبک می ده مایع دستشویی ای که روز قبل عطر یک گل رو تداعی می کرد حالا چیز تهوع آوری به نظر می اومد رد بوش از روی دستم پاک نمی شد خوردن چای لاهیجانی که با وسواس می خریدم چقدر سخت شده بود توی مدرسه فنجان چایم دست نخورده برگشت عذرخواهی کردم و گفتم استکانش بوی وایتکس می ده مرغ زرشک پلویی که درست کردم رو نخوردم فقط با زرشک بازی بازی کردم حس کردم بوی عرق آدم های اطرافم قابل تحمل نیست عطر ادکلن داشت خفه ام می کرد یک هفته چنین حسی داشتم که با تکرار اون فهمیدم به نوعی دارو حساسیت پیدا کردم بعدش هم تجربه عجیب دیگه ای به وجود اومد دقیقا بعد از بیماری سختی که داشتم بی حسی بویایی و طعم رو تجربه کردم این که چایی که می خوری هیچ طعم و بویی نداره انگار شربت بدمزه ای هستش که به خوردت می دن غذا درست می کنی و دیگه نمی تونی بر اساس تجربه ات بفهمی برنجت دم کشیده غذات جا افتاده و مدام خراب می کنی برنج می سوزه و عدسی که بار گذاشتی ته می گیره آدم های اطرافت دیگه بویی ندارند عطری که به جا می گذاشتند نیست ادویه مخصوصت چیزی نیست جز گرد بی مزه و بی بو بعد فکر کردم به کودکانی که با sid به دنیا میان چقدر زندگی اونها توی دنیای ما براشون سخته تاريخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۹ 20 34 نویسنده ب خوشحال بودم و نبودم بودم و نبودم یکی از همکارها که برای مصاحبه دکترا رفته بود رو به من گفت حیفه تو که زبانت هم خوبه معدلت هم خوب بوده برای دکترا امتحان بده وقتی توی خانه گفتم می خواهم برای دکترا امتحان بدم چشم عسلی زودتر از همسرجان اعتراض کرد جا خوردم زیرا فکر می کردم تمام آن روزهای درس برای خانه ام کم نگذاشته ام همه کلاسهایم در بک روز هفته بود برنامه روزانه زندگی ام جز یک روز دانشگاه تغییری نکرده بود مثل همیشه غذای تازه سر میز بود و حتی روزهای دانشگاه همان خورشت قیمه ای را درست می کردم که خودم به عنوان غذای دانشجویی می خوردم بعد چشم عسلی غر زد کنارمون بودی مامان کارهات و درست انجام می دادی مامان ولی وقتی کنارمون بودی با هوشیاری کنارمون نبودی اون قدر ذهنت مشغول برنامه ریزی واسه تحقیق و سر و سامان دادن و تنظیم کار خونه و مدرسه و دانشگاه بود که من و بابا رو نمی دیدی جسمت با ما بود ولی روحت نبود و من ماندم و خستگی روزهایی که بودم ولی در حقیقت نبودم تاريخ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۹ 22 36 نویسنده ب خوشحال در حال استراحت اجباری ام در حال استراحت اجباری ام بعد از مدتها رفتم دکتر و این بار عمل جراحی را که دو سه سالی بود به تاخیر انداخته بودم و هر بار بهانه ام کارم بود اوکی کردم و وقتی خانم دکتر در مورد تاریخ عمل پرسید با لبخند گفتم من که وقت دارم آخه بازنشست شدم جوانی ام او را حیرت زده کرد توضیح ندادم که معلم کودکان ناشنوا بودم و به خاطر سختی کار بازنشستگی زودتر از موعد نصیبم شده ولی او با حسرت گفت که کارش هرگز بازنشستگی ندارد و من به یاد همه روزهایی افتادم که دلم می خواست پزشک شوم و نشدم بهار هم مثل من معلم شد چون فکر می کرد یک زن باید معلم باشد تا هم سواد به روز داشته باشد هم بتواند تعطیلات داشته باشد هم کدبانو بشود و هم همسر و مادر خوبی برای فرزندانش او هنوز هم معتقد است که اگر دختر دار می شد دخترش را ترببت معلم می فرستاد من نمی توانم در مورد توانایی های دیگران قضاوت کنم و این که چه شغلی انتخاب می کنند دنیا به همه شغل ها نیازمند است اما به هزار و یک دلیل خوشحالم معلم شدم شاید دلیل اصلیش این است که با همکارانی آشنا شدم که حال دلم را خوب می کردند بعضی با سواد و هنر و افکارشان بعضی به خاطر شخصیت شان و بعضی به خاطر تجاربشان تاريخ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۹ 22 20 نویسنده ب خوشحال هفت سال بعد هفت سال بعد امشب درست هفت سال بعد از آن شب برفی است که تا نزدیک صبح پشت کامپیوتر در حال ترجمه نوشته ها و ویرایش پایان نامه ارشدم بودم و حتی نفهمیدم چشم عسلی ام شام چه خورد و کی خوابید فقط درد گردن و خستگی ذهن مرا بر آن داشت تا بلند شوم چشم عسلی ام خواب بود پتو را رویش جابه جا کردم و نگاهی به تاریکی و تنهایی پشت پرده انداختم و با دیدن سپیدی برف حتی شوق کودکانه ای نداشتم تا خرج آن لحظات کنم فقطیک تابلو تعطیلی می خواستم یک تعطیلی و ساعاتی برای خواب آرام که به هیچ چیز فکر نکنم جز دوچرخه کوچک کودکی ام و برف و آدم برفی حال خوشحالم که امروز دوباره زمان دارم تا لحظات را دوباره بسازم لحظاتی که قرار بود کنار خانواده ام روی سپیدی برف قدم بزنم و خاطره بسازم امشب هم برف پشت بامها را مثل بومی سپید آراسته و من در این فصل دوم زندگی قرار است دوباره نقاشی کنم چیزهایی را که کار و شغل و تحصیل و مسئولیت کمرنگشان کرده بود و سلام دوباره بگویم به فصل دوم زندگیم سلام فصل دوم زندگیم تاريخ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۹ 22 15 نویسنده ب خوشحال اولین جمعه بازنشستگی اولین جمعه بازنشستگی اولین جمعه شبی است که بازنشست شده ام بعد از شام ظرف میوه و زیردستی ها را گذاشتم روی میز نشستم روی راحتی کنار خانواده تلویزیون تماشا کنیم میل های بافتنی در دستم است پنج تا زیر پنج تا رو دارم برای چشم عسلی شال می بافم گه گاه چشمانم فیلم را شکار می کند و همراه خانواده لبخند می زنم ناگهان چشمم می خورد به ساعت که دارد به ۱۲ شب نزدیک می شود لحظه ای درون دلم خالی می شود وقت خواب است وگرنه فردا صبح خواب می مانم لحظاتی طول می کشد که به یاد آورم من بازنشسته ام این حس دیر کردن و خواب ماندن سالهاست که با من است درست از روزی که مادرم مرا در کلاس اول ابتدایی ثبت نام کرد زمان زیادی نیاز دارم تا بدون اضطراب تا هر وقت که بخواهم بیدار بمانم و کتاب بخوانم تلویزیون تماشا کنم یا کنار کسانی که دوست دارم بیدار بمانم و مهمانهایم را تا دیر وقت نگه دارم تاريخ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۹ 21 32 نویسنده ب خوشحال روزهای هفته روزهای هفته مادر تماس گرفت و گفت فردا چند شنبه است یادم نمی آمد خندیدم و حق به جانب گفتم مامان دخترت بازنشست شده مادر هم خندید و گفت یعنی روزهای هفته رو گم کردی زک زک به زبان مادرم یعنط بچه خجالت دارد ولی واقعا یادم نمی آمد باید به این موضوع رسید...
|