Meta tags:
description= اتاق;
Headings (most frequently used words):
در, اتاق, باز, کردن, پنجره, ها, پاییز, دوندگی, انجماد, گنجشکـماهی, ستایش, نفهمیدن, نوشته, های, پیشین, پیوندها,
Text of the page (most frequently used words):
است (27), این (14), باشد (13), ۱۳۸۸ (11), های (10), شده (10), شوند (10), آدم (10), ۱۳۸۹ (9), ۱۳۹۰ (9), دور (9), باید (9), بود (9), #گنجشکـماهی (9), شان (9), ایم (9), ۱۳۹۱ (8), نوشته (8), نمی (8), دارد (8), بعد (7), بازی (7), چیزی (7), برای (7), کارگردان (7), اما (7), مان (7), ساعت (6), اینکه (6), کلمات (6), خرداد (5), آذر (5), توسط (5), مصطفا (5), خودش (5), نفهمد (5), توانی (5), خودشان (5), هایی (5), قدم (5), خانه (4), باز (4), بین (4), ندارد (4), کند (4), شود (4), غریبه (4), دنیای (4), کمتر (4), شاید (4), خودمان (4), دانشگاه (4), بیشتر (4), زدیم (4), دارند (4), چرا (4), واژه (3), اردیبهشت (3), تیر (3), مرداد (3), مهر (3), اسفند (3), فروردین (3), صحنه (3), اگر (3), احتمالا (3), کنند (3), خوب (3), وقتی (3), بازیگرش (3), بعضی (3), چیزها (3), دیگری (3), راه (3), فهمیدن (3), کار (3), همان (3), چیزهایی (3), روز (3), جایی (3), انگار (3), رسیده (3), سیاره (3), آسمان (3), خاطرات (3), غیر (3), زندگی (3), شویم (3), اسمش (3), بودم (3), نفس (3), البته (3), بچه (3), شکل (3), پیدا (3), کنم (3), سکوت (3), اتاق (3), خواب (3), خستگی (3), آتش (3), چشم (3), آخر (3), دارم (3), همه (3), غبار (2), شهریور (2), بهمن (2), ۱۳۹۲ (2), ۱۳۹۳ (2), وبلاگ (2), کارگردانی (2), نمایش (2), دست (2), مدتی (2), مثل (2), دادن (2), یاد (2), فرق (2), حتی (2), بکند (2), اتفاق (2), نیست (2), پرورش (2), احتمال (2), بدهد (2), وقت (2), واقعا (2), فرقی (2), نفهمیدن (2), خیال (2), دیده (2), اغلب (2), چند (2), پیش (2), ماهی (2), رفته (2), زده (2), نشریه (2), گاهی (2), مشترک (2), گفتن (2), اندازه (2), ماند (2), خودم (2), دریا (2), جمع (2), دنیایی (2), هیچ (2), همراه (2), زمان (2), پیر (2), تقویم (2), دنیا (2), سال (2), خواستم (2), آمده (2), آبی (2), تمام (2), کدام (2), بودند (2), گفتم (2), یعنی (2), دیگر (2), رضای (2), گیرم (2), مثلا (2), خود (2), هایت (2), داریم (2), انعطاف (2), انجماد (2), میهمانی (2), کلام (2), گرفتار (2), حیاط (2), سخت (2), بیرون (2), درون (2), باران (2), حالا (2), درونی (2), فلزات (2), پایان (2), دوندگی (2), کنی (2), بریدن (2), سرخ (2), هایش (2), دوباره (2), مراسم (2), همین (2), قبیل (2), دوست (2), هوا (2), شدند (2), blogfa, com, جذبه, حریم, آرامی, سیصد, سیزده, روشنا, خلوت, دیر, نطق, چای, تلخ, پیوندها, آرشيو, آبان, پیشین, عناوین, آرشیو, پست, الکترونیک, رجوع, عزیزان, عالم, زنبوران, برگردند, صحرا, کندوها, محمد, قهرمان, مطالب, قدیمی, صادق, نباشد, انگیزی, نخواهد, برد, بازیگرانش, ترکش, نکنند, یکی, گیرند, واقعیت, درک, نقش, ابتدای, قصه, مشخص, نقشش, عطسه, روی, وقتش, بیاید, اجرایش, برود, ناگهان, فکر, بیفتد, خوشایندی, مقدمه, بدهند, توی, تجربگی, انتظار, متناسب, ممکن, بفهمد, خوانی, بازیگر, حربه, داشته, متنوع, بگذارد, خورد, تواند, بازیگران, درست, هدایت, امان, درد, لحظه, ادراک, آغاز, ساحت, پاک, عشق, مساحت, غمناک, اداری, دهنده, آشنا, سایه, رفیق, رئیس, نزدیک, فهمیدی, ریزی, بزند, واقعیات, شنیده, بخورد, خورده, ابزار, بوده, کارش, روزگارش, بگذراند, مواقع, رنج, آور, خون, خوردن, زخمازدگی, آورد, ستایش, کوچه, گردی, مجازی, ماه, هاست, وبلاگی, خوردم, گنجشک, زمینی, مریخ, ببینی, وطن, کشوری, غریب, ترکیب, توامان, تعجب, دلتنگی, دانم, صاحب, کیست, کجا, اسم, خاطره, برگشته, زمین, سری, نسخه, نویسنده, چشمش, گرفته, اصلا, اینطور, نفر, نقطه, رسند, آرزوی, مشابه, مسیر, واحد, خاص, امر, محال, دلش, تنگ, خواستی, بزنی, حسرت, پرواز, بسته, شنا, شناخت, اسمی, بار, انتشار, محدوده, کوچکی, آخرین, مکاتبه, گذرد, خطوطی, غایت, کوتاه, تبریک, مناسبتی, کتاب, ارزشمند, گمانم, سرزمین, سرعت, کمتری, دورتر, خورشید, گردشش, طول, کشد, دیرتر, اختلاف, زاده, بلافاصله, مهاجرت, مواجه, گذاشته, مطلبی, بنویسد, هنوز, دانستم, خواست, بدانم, موضوع, کنار, تلفیق, آروزهای, درازی, شرایط, مکانی, متفاوت, پرندگی, داشت, شناوری, زلال, صاف, رهایی, اسیری, رفتند, ابرها, بساط, کرده, اینگونه, شفاف, تصویر, کشیده, نشده, مخاطب, پسند, نتوانسته, آفتابپرستی, کنیم, رنگی, بچسبانیم, طرف, مقابل, نکشیده, نخندیده, نبریده, خدای, نبوده, غرور, تعریف, اندیشه, آمیزند, گاه, متولد, نام, گذاریم, آرمان, بزرگ, بالغ, بمیرند, عمرشان, عمق, پدر, مادرشان, بستگی, اصالت, خانوادگی, همجواری, حقیقت, چیزهای, وابسته, اند, چقدر, حواس, حواست, بقیه, بدجور, قابل, مطلق, فرم, ثابت, محض, زدند, گفتند, خندیدند, سیگار, کشیدند, توانستند, دعوای, دیروزشان, قرار, امروز, فردای, بگویند, روزگاری, درس, سیاست, اجتماع, اقتصاد, حرف, ریشه, وجودت, دردهای, رفقا, مشغولند, دقیقه, تند, قدمی, آداب, گوش, خواهد, بگذاری, صدا, بنشیند, سختی, گفتیم, دچار, نوعی, پوستی, خشک, نمانده, مختصر, طراوت, اقتدا, کسی, آید, زبان, آخرش, کشید, کوچک, آقای, عین, نُه, شناسم, پیشتر, بودیم, خوابگاه, اصفهان, دانشگاهیم, تهران, بیرونی, جریانم, سعی, کاش, چشمهٔ, زلالی, پاکم, زخم, شکستگی, ناسازگاری, فلز, گرم, دهد, گیرد, خواهی, کلمه, نرم, آتشند, برند, روش, خوبی, نگاه, ببری, نگه, استراحت, سربازی, جنگ, کوتاهی, بیداری, برابر, نبردی, نوشتن, نیاوری, روزهٔ, خشکی, رسمیت, آیند, رفتارت, نشان, دهی, سرد, ایست, گذارند, نثر, شعر, مداوم, گردانی, ذهن, روا, تاول, منظور, ایجاد, ساخت, ساز, نظریه, پردازی, عمل, بکنی, سوختن, انگشت, تنفس, مواد, اسیدی, شدگی, هیچکدام, مرا, ادامهٔ, نداشته, داشتنی, داری, نشانش, بدهی, داشتنش, خوش, باشی, بگویی, دوستش, بعدش, آرام, راحت, انتظارت, کله, زنم, فلزاتی, اعتبار, نامهٔ, بایدآن, ببُرم, بدهم, بشوند, زیورآلات, فلزی, سرت, سلامت, هوای, بیا, زمانی, بیانی, نامعلوم, نامه, عقیم, بگویم, روزها, آمدم, دهان, ابر, بارید, نیامده, محو, گلبول, سیاه, مویرگ, متن, ضربان, پریدن, افتاد, قلم, آشنایی, فصل, ورق, زدم, منفصل, چیز, متصل, بودی, آغوش, گشوده, میزبانی, دیدم, خزان, درخت, لاغر, کلماتم, ریختند, باد, رفت, کردن, پنجره, پاییز,
Text of the page (random words):
اتاق اتاق باز کردن پنجره ها در پاییز یک روز هم دیدم انگار خزان زده باشد به درخت لاغر کلماتم همه شان ریختند و بعد هم باد و هر چه بود رفت تو رفته بودی و سکوت آغوش گشوده بود به میزبانی ام گلبول های سیاه واژه ها از مویرگ های متن کم شدند و ضربان خیال از پریدن افتاد قلم غریبه بود غیر غریبه بود پی ِ آشنایی فصل ها را ورق زدم منفصل از همه چیز متصل به هیچ هی می خواستم بگویم تمام نفس ها را همه روزها را و شب ها را هی می آمدم تا دهان باز کنم پر شده بودم از ابر هی بی هوا باران می بارید هی واژه ها نیامده محو می شدند حالا آمده ام به گفتن دوباره به زمانی نا پیدا به بیانی نامعلوم نامه هایی عقیم سرت سلامت گاهی بی هوا به هوای ما بیا نوشته شده در ۱۳۹۳ ۰۹ ۰۲ ساعت توسط مصطفا دوندگی این روز ها بیشتر با فلزات سر و کله می زنم تا کلمات فلزاتی که به اعتبار پایان نامهٔ دانشگاه بایدآن ها ببُرم خم کنم و شکل بدهم تا بشوند چیزهایی از قبیل زیورآلات فلزی این ساخت و ساز ها را دوست دارم دنیایی است که در آن بعد از نظریه پردازی باید عمل هم بکنی بریدن و سوختن انگشت ها تنفس مواد اسیدی سرخ شدگی چشم ها و هیچکدام مرا از ادامهٔ این کار باز نداشته است خستگی هایش دوست داشتنی است آخر چیزی را داری که می توانی نشانش بدهی می توانی به داشتنش دل خوش باشی می توانی بگویی من این را دارم این آن چیزی است که دوستش دارم و آخر اینکه بعدش یک خواب آرام و راحت در انتظارت است کلمات اما بیشتر سر ناسازگاری دارند فلز را که گرم کنی به انعطاف تن می دهد شکل می گیرد می شود چیزی که می خواهی کلمه اما با آتش نرم نمی شوند کلمات خودشان آتشند تو را به راه خود می برند خم نمی شوند بریدن شان روش خوبی نیست نگاه را که ببری از آن آه می ماند چشم هایت را سرخ نگه می دارند خستگی هایش استراحت سربازی است که بین دو جنگ خواب کوتاهی دارد بیداری ات برابر نبردی دوباره است تو می توانی سکوت کنی کلمات را به نوشتن در نیاوری اما در درون ات کلمات مراسم هر روزهٔ خودشان را دارند مراسم مداوم آتش گردانی در دل و ذهن و روا ن به منظور ایجاد تاول های درونی به همین خشکی و با همین رسمیت این ها البته به چشم نمی آیند اما در رفتارت دیده می شوند آخر چیزی را که نشان می دهی آتش سرد شده ایست که اسمش را می گذارند نثر شعر یا از این قبیل بین این دو دنیای درونی و بیرونی مدتی است در جریانم سعی بین کلمات و فلزات کاش در پایان این دوندگی ها چشمهٔ زلالی پیدا شود که پاکم کند از غبار خستگی ها و زخم دل شکستگی ها نوشته شده در ۱۳۹۲ ۰۳ ۱۸ ساعت توسط مصطفا انجماد باران نفس های آخرش را می کشید و ما حیاط کوچک دانشگاه را قدم می زدیم آقای عین را نُه سال است می شناسم پیشتر هم اتاق بودیم در خوابگاه اصفهان و حالا هم دانشگاهیم در تهران ِ بی خواب روزگاری است که کمتر هم کلام پیدا می کنم کلام نه که درس و کار و سیاست و اجتماع و اقتصاد و نه یعنی از آن حرف هایی که ریشه در وجودت دارند از آن دردهای مشترک مثلا رفقا هر کدام به زندگی خودشان مشغولند و اغلب گرفتار ِ دیگری من هم که گرفتار ِ خودم حیاط را می شد در سه دقیقه دور زد با قدم های تند من حتی کمتر هم اما هم قدمی آداب دارد و اندازه گوش دادن سکوت می خواهد باید بگذاری صدا در تو بنشیند شاید هم سخت می گیرم قدم می زدیم و از سختی می گفتیم از اینکه دچار نوعی سخت پوستی شده ایم بیرون مان خشک شده و چیزی نمانده که همان مختصر طراوت درون هم به بیرون مان اقتدا کند از اینکه چرا غریبه ایم چرا کمتر کسی به میهمانی ما می آید چرا زبان مان فرق دارد چرا می گفتم ما اینگونه ایم خودمان خودمان را هم شفاف به تصویر کشیده ایم یعنی نشده ایم آدم ِ مخاطب پسند نتوانسته ایم آفتابپرستی کنیم رنگی از جایی دیگر به خودمان بچسبانیم برای رضای طرف مقابل نفس نکشیده ایم نخندیده ایم نبریده ایم گیرم برای رضای خدای مان هم نبوده باشد غرور البته تعریف دیگری دارد اندیشه ها با هم می آمیزند و گاه بچه هایی از آن ها متولد می شوند که نام شان را می گذاریم آرمان بعد بچه ها باید بزرگ شوند بالغ شوند پیر شوند و شاید بمیرند عمرشان به عمق پدر و مادرشان بستگی دارد به اصالت خانوادگی شان به همجواری شان با حقیقت به چیزهای دیگر هم البته وابسته اند مثلا به خود ما که چقدر حواس مان به آن ها باشد بعد تو احتمالا بیشتر حواست به بچه هایت است تا به بقیه قدم می زدیم و می گفتم داریم بدجور غیر قابل انعطاف می شویم داریم یک شکل مطلق می شویم یک فرم ثابت یک انجماد محض دور و بر اما آدم هایی بودند که قدم می زدند می گفتند و می خندیدند سیگار می کشیدند و می توانستند ساعت ها از دعوای دیروزشان یا قرار امروز شان یا میهمانی فردای شان بگویند ما دور می زدیم و دنیا دور می زد با تمام آدم هایی که هر کدام راه خودشان را می رفتند ابرها بساط شان را جمع کرده بودند نوشته شده در ۱۳۹۱ ۱۲ ۱۲ ساعت توسط مصطفا گنجشکـماهی اسمش را گذاشته بودم گنجشکـماهی 6 5 سال پیش بود وقتی برای نشریه دانشگاه مان از او خواستم مطلبی بنویسد آن وقت ها هنوز اسمش را نمی دانستم نمی خواست بدانم و من هم با این موضوع کنار آمده بودم گنجشکـماهی تلفیق آروزهای درازی بود در شرایط و مکانی متفاوت پرندگی را داشت به همراه شناوری در دریا را آب و آسمان را با هم زلال و صاف آبی و آبی رهایی و اسیری را با هم خاطرات در جایی غیر از دنیای ما زندگی می کنند در سیاره ای دور گمانم در سرزمین شان زمان سرعت کمتری دارد سیاره خاطرات دورتر از خورشید زمان است و گردشش به دور آن بیشتر طول می کشد خاطرات دیرتر از ما پیر می شوند تقویم ما با تقویم آن ها اختلاف دارد انگار با ما زاده می شوند و بعد بلافاصله مهاجرت می کنند به دنیای خودشان بعد ها احتمالا ما در زندگی مان با چیزهایی از آن دنیا مواجه می شویم گنجشکـماهی حسرت پرواز در دنیایی بسته بود شنا در آسمان هیچ کس او را نمی شناخت جز من و خودش اسمی بود با یک بار انتشار در محدوده کوچکی مثل دانشگاه ما از آخرین مکاتبه من با گنجشکـماهی چند ماهی می گذرد خطوطی به غایت کوتاه در حد تبریک مناسبتی به همراه دو کتاب ارزشمند گفتن ندارد که آدم دلش برای گنجشکـماهی تنگ می شود اندازه اش می ماند برای خودم تو اگر خواستی می توانی دریا و آسمان را با هم جمع بزنی چند روز پیش در کوچه گردی این دنیای مجازی که ماه هاست کمتر شده است به وبلاگی بر خوردم که جایی از آن نوشته بود گنجشک ماهی انگار یک آدم زمینی را در مریخ ببینی یک هم وطن را در کشوری غریب ترکیب توامان تعجب و دلتنگی نمی دانم صاحب وبلاگ کیست و از کجا به این اسم رسیده است شاید خاطره گنجشکـماهی از آن سیاره دور برگشته به زمین خودمان و رفته به خانه ی او سری زده است شاید نسخه ای از آن نشریه به دست این نویسنده رسیده و چشمش را گرفته یا نه اصلا خودش رسیده است به گنجشکـماهی گاهی هم اینطور است که دو نفر به یک نقطه ی مشترک می رسند به یک آرزوی مشابه به یک مسیر واحد به یک اتفاق خاص به یک امر محال به یک گنجشکـماهی نوشته شده در ۱۳۹۱ ۰۹ ۲۲ ساعت توسط مصطفا در ستایش ِ نفهمیدن خوب است آدم بعضی چیزها را نفهمد واقعا نفهمد نه اینکه خودش را به نفهمیدن بزند خیال کند واقعیات همان چیزهایی است که دیده و شنیده همان چیزی است که باید باشد بازی بخورد و نفهمد که بازی خورده نفهمد ابزار بوده است کارش را بکند و روزگارش را بگذراند فهمیدن در اغلب مواقع رنج آور است خون دل خوردن دارد زخمازدگی می آورد درد از لحظه ی ادراک آغاز می شود فرقی ندارد فهمیدن در ساحت پاک عشق باشد یا در مساحت غمناک کار اداری فرقی ندارد بازی دهنده آشنا باشد یا غریبه هم خانه باشد یا هم سایه رفیق باشد یا رئیس دور باشد یا نزدیک وقتی فهمیدی به هم می ریزی کارگردانی که صادق نباشد نمایش دل انگیزی را به صحنه نخواهد برد دست کم بازیگرانش بعد از مدتی اگر ترکش نکنند یکی می شوند مثل خودش بازی دادن را یاد می گیرند و احتمالا فرق بین بازی و واقعیت را درک می کنند خوب است نقش آدم از ابتدای قصه مشخص باشد حتی اگر نقشش عطسه ای روی سن باشد سر وقتش بیاید اجرایش را بکند و برود اینکه وقتی صحنه چیزی برای نمایش ندارد ناگهان کارگردان به فکر آدم های دور و بر بیفتد اتفاق خوشایندی نیست اینکه بی مقدمه آدم را هل بدهند توی صحنه بی تجربگی کارگردان است انتظار کارگردان باید متناسب با پرورش بازیگرش باشد کارگردان باید این احتمال را هم بدهد که ممکن است بازیگرش بعضی چیزها را بفهمد کارگردان باید احتمال بازی خوانی ِ بازیگر را بدهد کارگردان باید حربه های دیگری هم یاد داشته باشد راه های متنوع کارگردان باید برای پرورش بازیگرش وقت بگذارد کارگردانی که خودش بازی می خورد نمی تواند بازیگران را درست هدایت کند خوب است آدم بعضی چیزها را واقعا نفهمد اما امان از فهمیدن نوشته شده در ۱۳۹۱ ۰۴ ۲۵ ساعت توسط مصطفا مطالب قدیمی تر رجوع غم به دل های عزیزان است در عالم چو زنبوران که برگردند از صحرا به کندوها محمد قهرمان خانه پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین نوشته ها نوشته های پیشین آذر ۱۳۹۳ خرداد ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ فروردین ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۰ دی ۱۳۹۰ آذر ۱۳۹۰ مهر ۱۳۹۰ مرداد ۱۳۹۰ تیر ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ فروردین ۱۳۹۰ اسفند ۱۳۸۹ دی ۱۳۸۹ آذر ۱۳۸۹ مهر ۱۳۸۹ شهریور ۱۳۸۹ مرداد ۱۳۸۹ خرداد ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ فروردین ۱۳۸۹ اسفند ۱۳۸۸ بهمن ۱۳۸۸ دی ۱۳۸۸ آذر ۱۳۸۸ آبان ۱۳۸۸ مهر ۱۳۸۸ شهریور ۱۳۸۸ مرداد ۱۳۸۸ تیر ۱۳۸۸ خرداد ۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ آرشيو پیوندها چای تلخ نطق غبار از دیر باز خانه خلوت من روشنا واژه سیصد و سیزده به آرامی حریم جذبه blogfa com
|